🔹نام شعر: #خیال_تو
ما را ، ز خیال تو چه پروای شراب است ؟
خُم گو سرِ خود گیر که خمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شد دلبر و در دیدهی گریان
تحریر خیال خط او، نقش بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که درین منزل خواب است
معشوق عیان میگذرد بر تو ولیکن
اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت، بیا تا نگذاریم
دست از سرِ آبی که جهان جمله سراب است
در کُنج دِماغم مطَلب جای نصیحت
کاین گوشه، پَر از زمزمهی چنگ و رباب است
(حافظ) چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ایام شباب است .
✍«حضرت حافظ»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #دل_دیوانه
تا نسازی قطع ، زنجیر دل دیوانه را
دلبرا بر زلف خود آهستهتر زن شانه را
دل مصفا کن به نور عشق، تا بینی مُرید
شیخ و شاب و پیر و برنا مَحرم و بیگانه را
چشم مست و قبلهی ابروی او در هم شکست
رونق محراب و، بشکن بشکن میخانه را
زآتش محنت سراپا سوختم پروانه سان
تا نهادم زیر بار زندگانی، شانه را
ساغر دل میشود لبریز از خون جگر
ماه من تا با رقیبان میزند پیمانه را
تا نباشم زیر بار منّت نامرد و مَرد
مرحمت فرموده یزدان همت مردانه را
از کجا این شعله جَستن میکند یا رب!؟ که آن
گاه سوزد جان عاشق ، گه پر پروانه را
زاهد ار با دیدهی جان بنگرد در کفر و دین
فرق نگذارد میان کعبه و بتخانه را
(صابرا) اندر قفای دل شدن دیوانگی است
چون که حیران میکند دل عاقل و دیوانه را
✍"صابر یزدی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #عالم_عجز
مست عرفان را شراب دیگری در کار نیست
جز طواف خویش دور ساغری در کار نیست
سعی پروازت چو بوی گل، گر از خود رفتن است
تا شکست رنگ باشد، شهپری در کار نیست
سوختن چون شمع، اوج پایهی اقبال ماست
داغ منظور است اینجا اختری در کار نیست
صبح را اظهار شبنم خندهی دنداننماست
سینهچاک شوق را چشمِ تری در کار نیست
خفت و تمکین حجاب نشئهی وارستگیاست
بحر اگر باشی حباب و گوهری در کار نیست
شانه گر مشاطهی زلفت نباشد گو مباش
دفتر آشفتگی را مسطری در کار نیست
آتش خورشید را نبوَد کواکب جز سپند
حسن چون سرشار باشد زیوری در کار نیست
شعلهها در پردهی سعی جهان خوابیده است
گر نفس سوزد کسی آتشگری در کار نیست
اضطراب دل ز هر مویم چکیدن میکشد
چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست
عالم عجز است اینجا جاه کو، شوکت کدام
تا توانی ناله کن ، کرّ و فری در کار نیست
خشت بنیاد تو بر هم چیدن مژگان بس است
در تغافلخانه، بام و منظری در کار نیست
زهد و تقوا هم خوش است اما تکلّف بر طرف
درد دل را بندهام دردِ سری در کار نیست
حرص قانع نیست (بیدل) ورنه از ساز معاش
آنچه ما در کار داریم، اکثری در کار نیست .
✍«بیدل دهلوی»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #مرغ_پر_بريده
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آن که مرغی، ز قفـس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و، درِ قفس گشودند
چه رها، چه بسته، مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گزیدم که به جز یکی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
من اگر چه بر درختم ولی آن سیاه بختم
که رسیده باغبان و ثمری نچیده باشد
بجز آن کشیده ابرو که خمیده در جوانی
نشنیده ام جوانی که قدش خمیده باشد
عجب از حبیبم آید که ملول مینماید
نکند که از رقیبان سخنی شنیده باشد
اگر از کسی رسیدهاست به ما بدی، بمانَد
به کسی مباد از ما که بدی رسـیده باشد .
✍«صادق سرمد»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #آینه
به خود سپردم باید برای هدیه به دوست
در انتهای سفر، تحفهای گران ببرم
هرآنچه را که پذیرای خاطرش باشد
فراهم آرَم و نزدش به ارمغان ببرم
جهان بگردم و چیزی نفیس و بیمانند
که مثل آن نتوان یافت در جهان ببرم
متاع قابل و ارزندهای که در بر دوست
بوَد ز مهر دل خسته ترجمان ببرم
به هر دیار که رفتم، ز هر کجا جُستم
نبود تحفهی شایستهای که آن ببرم...
هرآنچه بود کمی داشت او به خود گفتم
نزیبد آن که گلی را به گلسِتان ببرم
ز دوست خوبتری نیست در جهان نسزد
که شمع، هدیه به خورشید آسمان ببرم
پس از تفکر بسیار ، بهتر آن دیدم
یکی که جلوه او را دهد نشان ببرم
گزیدم آینه را زآنکه بهر هدیه به دوست
ز روی دوست، نکوتر چه میتوان ببرم ؟
✍علی باقرزاده (بقا)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #آشنای_راز
در خُم خورشیدی دل، جوش جوشی دیگر است
می فروش عشق اینجا، می فروشی دیگر است
بادهی توحید میجوشد به جام عاشقان
در میان بادهنوشان، نوش نوشی دیگر است
هر که از خمخانهی جان زد می تابان هوش
در مصاف دردنوشان، دردنوشی دیگر است
در مدار شوق میخواند زمین آواز عشق
پای این هفت آسمان امشب به دوشی دیگر است
شب پرستان در حضور مرگ با شب خفتهاند
بر لب خورشیدیان در شب، خروشی دیگر است
قدسیان معراج ما بر بام ایمان دیدهاند
مرغ جان در جذبهی پرواز هوشی دیگر است
خرقه پوشان گرچه آگاهند از اسرار دل
آنکه داند راز هستی، خرقه پوشی دیگر است
فاتح تاریخ دلها میر میداندار عشق
موج دریای دلش جوشان ز جوشی دیگر است
آشنای راز میداند که در محراب نور
پیر ما مدهوش پیغام سروشی دیگر است .
✍"نصرالله مردانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #شمع_سعادت
خواب شو، آخر شبی در چشم بیخوابم بیا
تاب شو، آخر دمی در جان بیتابم بیا
هم شبی شمع سعادت شو، به بالینم نشین
هم سحر نور عبادت شو، به محرابم بیا
ساحل توفیق شو از دست گردابم بگیر
کشتی امّید شو، نزدیک گردابم بیا
نغمهی بربط شو و در خانهی ذوقم نشین
حالت مستی شو و، در بادهی نابم بیا
گشتم از طوفان عشقت غرق در سیلاب اشک
گر تماشا بایدت، نزدیک سیلابم بیا
یا بشو چون دختر دریا و در تورم درآ
یا بشو ماهی امِید و به قلّابم بیا
کاش روزی مژده می آمد ز جانانم که باز
(پیروی) از سر قدم میساز و بر بابم بیا .
✍"پیروی شیرازی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #خطر_مدعیان
طاقتی کو که به سرمنزل جانان برسم
ناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم
خضر، لب تشنه درین بادیه سرگردان داشت
راه ننمود که بر چشمهی حیوان برسم
شب تار و، ره دور و، خطر مدّعیان
تا درِ دوست ندانم به چه عنوان برسم
عوض شکوه کنم شکر چو یوسف اظهار
من به دولت اگر از سیلی اِخوان برسم
بلبلان خوبی صیاد بیان خواهم کرد
اگر این بار سلامت به گلستان برسم
قطرهی اشکم و اما ز فراوانی ضعف
طاقتی نیست که از دیده به مژگان برسم
در شهادتگه عشق است رسیدن مشکل
(خاقنی) راه چنان نیست که آسان برسم.
✍«خاقانی شروانی»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #دام_دل
در دامِ سر زلفِ تو دل، بیخبر افتاد
چون بیخبر افتاد، به زنجیر درافتاد
یا رب مددی کن که سر و کار منِ زار
اکنون به گروهی ز خدا بیخبر افتاد
فارغ شدم از فلسفهی صورت و معنی
بر صورت زیبای توام تا نظر افتاد
درد غم هجران تو و طعنهی اغیار
سنگیاست که بر شیشهی دل کارگر افتاد
از نالهی مستانهی زار من و بلبل
در باغ دو صد غلغله وقت سَحر افتاد
بر دار جفا در سر کوی تو دل آزار
منصورصفت جان و تن اندر خطر افتاد
(صابر) بشنو مصرعی از حافظ شیراز :
"با دردکشان هر که در افتاد ور افتاد."
✍"صابر یزدی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #مرغ_گرفتار
کس از این مرغ گرفتار، چرا یاد نکرد ؟
فصل گل رفت و کساش از قفس آزاد نکرد
گرچه کنج قفسم خانهی الفت شده است
حسرتم کُشت که آن همنفسام یاد نکرد
آنچنان زخم به دل دارم از این تنهایی
که چنین زخم به دل، خنجر جلّاد نکرد
سخت دلتنگ، از آنم که با آن همه دوست
حال ما را یکی از راه وفا ، شاد نکرد
نه تصوّر کنی از جور و ستم مینالم
نالم از آن که چرا دادستان، داد نکرد؟
کلک (شورش) به دل خصم چنان کار کند
که بدان کوه گران ، تیشهی فرهاد نکرد .
✍کریمپور شیرازی (شورش)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #ظهور
ای خاکی پیچیده در افلاک، صدایت
پرواز پرستوی مهاجر به هوایت
گلبانگ اذانی تو و لبریز غمی گنگ
من میزوم از خویش به آهنگ صدایت
ای چتر نوازش به سرافراشته ما را
ماییم و تنی خسته چه داریم سزایت
از شوق تماشای تو یک عمر به لب بود
جانی که در این معرکه کردیم فدایت
برخیز و اسیران شب از خواب برانگیز
ای طالع بیدار، رها باد صلایت
ای چشمهی اشراق ز چشمان تو جاری
ماییم و دلی سوخته در حال و هوایت
ماییم و سکوت ابدی وقت ظهور است
ای نبض ازل ، پُرتپش از زمزمه هایت
شرمندهی ایثار تو بود ای همه پاکی
خورشید که شد سایه و افتاده به پایت
رفتی تو و چشمان من از اشک تهی شد
بس گریه که سر داد غریبانه برایت
بیداریات ای دیده گنه بود که کردند
در ظلمت این شهر مه آلود ، رهایت
این واحهی خواب است نه سرمنزل مقصود
ای قافلهی گمشده! کو بانگ درایت؟
ای بار یقین بسته در این وادی تردید
کو جذبهی شوقی که شود راهنمایت.
✍"شادروان شهرام وفایی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #کتاب
اگر باز جویی خطا از صواب
نیابی یکی همنشین چون کتاب
یکی همنشینیاست پاکیزه دل
نه بدخواه مردم، نه پیمان گسل
نخواهد ز گیتی مگر کام تو
نه هرگز به زشتی بَرد نام تو
ز کار جهانت دهد آگهی
بیاموزدت راه و رسم مهی
بوَد سوی آزادگی رهنمون
کند مرد را دید و دانش فزون
درون پُر ز معنی زبان پُر ز پند
نیارد زیان و ، نخواهد گزند
خردمند گوید که در دفتر است
ز هر کس هرآن چیز کاو بهتر است
که تا بازمانَد یکی یادگار
گزینان گیتی به هر روزگار
سخنهای نیکو گزین کردهاند
به دفتر درون پاک گستردهاند
همی برخورَد مَردم از خوب و زشت
ز تخمی که دانای پیشین بکِشت
به دانش گشاید زبان تو را
برافروزد این پاک جان تو را
روان دارد از تیرگیها به دور
کشاند ورا تا به اقلیم نور
که آلودگی را بدان راه نیست
درآن پرده جز جان آگاه نیست
بدو کِشتِ دانش برآورده بر
وز او جان گویا بوَد مایهور
سخن گر چو جان است، او چون تن است
و گر جان چراغ است، او روغن است
کتاب است آیینهی روزگار
که بینی در او رازها بیشمار
کند آشکار آن چه باشد نهان
سخن گوید و بسته دارد زبان
گشاید به دانا همه راز خویش...
ز نادان نهان دارد آواز خویش...
دهد از سخن، جان و دل را فروغ
همه راست گوید ، نگوید دروغ
چنین همنشین گر بهدست آوری
نشاید که بگذاری و ، بگذری .
✍"استاد بدیعالزمان فروزانفر"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh