🔹نام شعر: #مرغ_پر_بريده
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آن که مرغی، ز قفـس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و، درِ قفس گشودند
چه رها، چه بسته، مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گزیدم که به جز یکی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
من اگر چه بر درختم ولی آن سیاه بختم
که رسیده باغبان و ثمری نچیده باشد
بجز آن کشیده ابرو که خمیده در جوانی
نشنیده ام جوانی که قدش خمیده باشد
عجب از حبیبم آید که ملول مینماید
نکند که از رقیبان سخنی شنیده باشد
اگر از کسی رسیدهاست به ما بدی، بمانَد
به کسی مباد از ما که بدی رسـیده باشد .
✍«صادق سرمد»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #آینه
به خود سپردم باید برای هدیه به دوست
در انتهای سفر، تحفهای گران ببرم
هرآنچه را که پذیرای خاطرش باشد
فراهم آرَم و نزدش به ارمغان ببرم
جهان بگردم و چیزی نفیس و بیمانند
که مثل آن نتوان یافت در جهان ببرم
متاع قابل و ارزندهای که در بر دوست
بوَد ز مهر دل خسته ترجمان ببرم
به هر دیار که رفتم، ز هر کجا جُستم
نبود تحفهی شایستهای که آن ببرم...
هرآنچه بود کمی داشت او به خود گفتم
نزیبد آن که گلی را به گلسِتان ببرم
ز دوست خوبتری نیست در جهان نسزد
که شمع، هدیه به خورشید آسمان ببرم
پس از تفکر بسیار ، بهتر آن دیدم
یکی که جلوه او را دهد نشان ببرم
گزیدم آینه را زآنکه بهر هدیه به دوست
ز روی دوست، نکوتر چه میتوان ببرم ؟
✍علی باقرزاده (بقا)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #آشنای_راز
در خُم خورشیدی دل، جوش جوشی دیگر است
می فروش عشق اینجا، می فروشی دیگر است
بادهی توحید میجوشد به جام عاشقان
در میان بادهنوشان، نوش نوشی دیگر است
هر که از خمخانهی جان زد می تابان هوش
در مصاف دردنوشان، دردنوشی دیگر است
در مدار شوق میخواند زمین آواز عشق
پای این هفت آسمان امشب به دوشی دیگر است
شب پرستان در حضور مرگ با شب خفتهاند
بر لب خورشیدیان در شب، خروشی دیگر است
قدسیان معراج ما بر بام ایمان دیدهاند
مرغ جان در جذبهی پرواز هوشی دیگر است
خرقه پوشان گرچه آگاهند از اسرار دل
آنکه داند راز هستی، خرقه پوشی دیگر است
فاتح تاریخ دلها میر میداندار عشق
موج دریای دلش جوشان ز جوشی دیگر است
آشنای راز میداند که در محراب نور
پیر ما مدهوش پیغام سروشی دیگر است .
✍"نصرالله مردانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #شمع_سعادت
خواب شو، آخر شبی در چشم بیخوابم بیا
تاب شو، آخر دمی در جان بیتابم بیا
هم شبی شمع سعادت شو، به بالینم نشین
هم سحر نور عبادت شو، به محرابم بیا
ساحل توفیق شو از دست گردابم بگیر
کشتی امّید شو، نزدیک گردابم بیا
نغمهی بربط شو و در خانهی ذوقم نشین
حالت مستی شو و، در بادهی نابم بیا
گشتم از طوفان عشقت غرق در سیلاب اشک
گر تماشا بایدت، نزدیک سیلابم بیا
یا بشو چون دختر دریا و در تورم درآ
یا بشو ماهی امِید و به قلّابم بیا
کاش روزی مژده می آمد ز جانانم که باز
(پیروی) از سر قدم میساز و بر بابم بیا .
✍"پیروی شیرازی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #خطر_مدعیان
طاقتی کو که به سرمنزل جانان برسم
ناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم
خضر، لب تشنه درین بادیه سرگردان داشت
راه ننمود که بر چشمهی حیوان برسم
شب تار و، ره دور و، خطر مدّعیان
تا درِ دوست ندانم به چه عنوان برسم
عوض شکوه کنم شکر چو یوسف اظهار
من به دولت اگر از سیلی اِخوان برسم
بلبلان خوبی صیاد بیان خواهم کرد
اگر این بار سلامت به گلستان برسم
قطرهی اشکم و اما ز فراوانی ضعف
طاقتی نیست که از دیده به مژگان برسم
در شهادتگه عشق است رسیدن مشکل
(خاقنی) راه چنان نیست که آسان برسم.
✍«خاقانی شروانی»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #دام_دل
در دامِ سر زلفِ تو دل، بیخبر افتاد
چون بیخبر افتاد، به زنجیر درافتاد
یا رب مددی کن که سر و کار منِ زار
اکنون به گروهی ز خدا بیخبر افتاد
فارغ شدم از فلسفهی صورت و معنی
بر صورت زیبای توام تا نظر افتاد
درد غم هجران تو و طعنهی اغیار
سنگیاست که بر شیشهی دل کارگر افتاد
از نالهی مستانهی زار من و بلبل
در باغ دو صد غلغله وقت سَحر افتاد
بر دار جفا در سر کوی تو دل آزار
منصورصفت جان و تن اندر خطر افتاد
(صابر) بشنو مصرعی از حافظ شیراز :
"با دردکشان هر که در افتاد ور افتاد."
✍"صابر یزدی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #مرغ_گرفتار
کس از این مرغ گرفتار، چرا یاد نکرد ؟
فصل گل رفت و کساش از قفس آزاد نکرد
گرچه کنج قفسم خانهی الفت شده است
حسرتم کُشت که آن همنفسام یاد نکرد
آنچنان زخم به دل دارم از این تنهایی
که چنین زخم به دل، خنجر جلّاد نکرد
سخت دلتنگ، از آنم که با آن همه دوست
حال ما را یکی از راه وفا ، شاد نکرد
نه تصوّر کنی از جور و ستم مینالم
نالم از آن که چرا دادستان، داد نکرد؟
کلک (شورش) به دل خصم چنان کار کند
که بدان کوه گران ، تیشهی فرهاد نکرد .
✍کریمپور شیرازی (شورش)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #ظهور
ای خاکی پیچیده در افلاک، صدایت
پرواز پرستوی مهاجر به هوایت
گلبانگ اذانی تو و لبریز غمی گنگ
من میزوم از خویش به آهنگ صدایت
ای چتر نوازش به سرافراشته ما را
ماییم و تنی خسته چه داریم سزایت
از شوق تماشای تو یک عمر به لب بود
جانی که در این معرکه کردیم فدایت
برخیز و اسیران شب از خواب برانگیز
ای طالع بیدار، رها باد صلایت
ای چشمهی اشراق ز چشمان تو جاری
ماییم و دلی سوخته در حال و هوایت
ماییم و سکوت ابدی وقت ظهور است
ای نبض ازل ، پُرتپش از زمزمه هایت
شرمندهی ایثار تو بود ای همه پاکی
خورشید که شد سایه و افتاده به پایت
رفتی تو و چشمان من از اشک تهی شد
بس گریه که سر داد غریبانه برایت
بیداریات ای دیده گنه بود که کردند
در ظلمت این شهر مه آلود ، رهایت
این واحهی خواب است نه سرمنزل مقصود
ای قافلهی گمشده! کو بانگ درایت؟
ای بار یقین بسته در این وادی تردید
کو جذبهی شوقی که شود راهنمایت.
✍"شادروان شهرام وفایی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #کتاب
اگر باز جویی خطا از صواب
نیابی یکی همنشین چون کتاب
یکی همنشینیاست پاکیزه دل
نه بدخواه مردم، نه پیمان گسل
نخواهد ز گیتی مگر کام تو
نه هرگز به زشتی بَرد نام تو
ز کار جهانت دهد آگهی
بیاموزدت راه و رسم مهی
بوَد سوی آزادگی رهنمون
کند مرد را دید و دانش فزون
درون پُر ز معنی زبان پُر ز پند
نیارد زیان و ، نخواهد گزند
خردمند گوید که در دفتر است
ز هر کس هرآن چیز کاو بهتر است
که تا بازمانَد یکی یادگار
گزینان گیتی به هر روزگار
سخنهای نیکو گزین کردهاند
به دفتر درون پاک گستردهاند
همی برخورَد مَردم از خوب و زشت
ز تخمی که دانای پیشین بکِشت
به دانش گشاید زبان تو را
برافروزد این پاک جان تو را
روان دارد از تیرگیها به دور
کشاند ورا تا به اقلیم نور
که آلودگی را بدان راه نیست
درآن پرده جز جان آگاه نیست
بدو کِشتِ دانش برآورده بر
وز او جان گویا بوَد مایهور
سخن گر چو جان است، او چون تن است
و گر جان چراغ است، او روغن است
کتاب است آیینهی روزگار
که بینی در او رازها بیشمار
کند آشکار آن چه باشد نهان
سخن گوید و بسته دارد زبان
گشاید به دانا همه راز خویش...
ز نادان نهان دارد آواز خویش...
دهد از سخن، جان و دل را فروغ
همه راست گوید ، نگوید دروغ
چنین همنشین گر بهدست آوری
نشاید که بگذاری و ، بگذری .
✍"استاد بدیعالزمان فروزانفر"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #تابع_عشق
آنکه در بزمش تو آیی و آنکه در بزم تو آید
عود از بهر چه سوزد، مشک از بهر چه ساید
من ندانم از که زادی ، اینقدر دانم که باید
همسر غلمان پری، تا چون تو فرزندی بزاید
گفته بودی بایدت دور از لبم جان بر لب آید
جان به لب دارم، کنون، دور از لبت دیگر چه باید؟
از ترحم نیست گر بگشود پایم، زآنکه گاهی
طایر مألوف را ، صیاد بند از پا گشاید
در سرایی کآید او در حرف مطرب لب ببندد
دست از شنعت بداریدش که بیخود میسراید
عشق هر کس را غلامی داد، افزودش به قیمت
شد زلیخا بندهی یوسف که بر قدرش فزاید
لازم حُسن است مستوری ولی او را نزیبد
تابع عشق است محرومی، ولی دل را نشايد
از نظر افتادهی خوبان، مگر دارد نشانی؟
هرکه میبیند، به خلق از دور ما را مینماید
محتسب در قصدِ ما و، تا تو ما را در سرایی
از برون (مجمر) خروشد، وز درون مطرب سراید.
✍مجمر اصفهانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #هم_نشین
به روزگار جوانی، بیازمای کسان...
ببین فرشته خصالاند یا که دیو و ددند
برای خویش رفیق شفیق، گلچین کن
ز مردمی که هنرپیشهاند و با خردند
ملامتت نکنند ار بدند خویشانت
به اختیار برای تو منتخب نشدند
ولی به نیک و بد همنشین تو مسؤولی
به همنشینی، مردم به اختیار خودند
معاشران تو گر چند تن ز خوباناند
غمت مباد که ابنای روزگار بدند .
✍"محمدهاشم میرزا افسر"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #جمال_یار
در دل خود کشیدهام نقش جمال یار را
پیشهی خود نمودهام حالت انتظار را
ریخته دام و دانه شه از خط و خال خویشتن
صید نموده مرغ دل، برده از او قرار را
سوزم و سازم از غمش روز و شبان به خون دل
تا که مگر ببینم آن طرّهی مشکبار را
دولت وصل او اگر یک شبی آیدم به کف
شرح فراق، کی توان داد یک از هزار را
چشم امید دوختن در ره وصل تا به کی
برده شرار هجر او ، از کفم اختیار را
ای مه برج معدلت پرده ز چهره برفکن
شوی ز چشم عاشقان، زآب کرم غبار را
سوختگان خویش را کن نظر عنایتی
مرهمی از کرم بنه این دل داغدار را
(حیران) را به جلوهای از رخ خویش، مات کن
تا رهد از خودی خود ترک کند دیار را .
✍سید محمدحسن میرجهانی (حیران)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh