🔹نام شعر: #شمع_سعادت
خواب شو، آخر شبی در چشم بیخوابم بیا
تاب شو، آخر دمی در جان بیتابم بیا
هم شبی شمع سعادت شو، به بالینم نشین
هم سحر نور عبادت شو، به محرابم بیا
ساحل توفیق شو از دست گردابم بگیر
کشتی امّید شو، نزدیک گردابم بیا
نغمهی بربط شو و در خانهی ذوقم نشین
حالت مستی شو و، در بادهی نابم بیا
گشتم از طوفان عشقت غرق در سیلاب اشک
گر تماشا بایدت، نزدیک سیلابم بیا
یا بشو چون دختر دریا و در تورم درآ
یا بشو ماهی امِید و به قلّابم بیا
کاش روزی مژده می آمد ز جانانم که باز
(پیروی) از سر قدم میساز و بر بابم بیا .
✍"پیروی شیرازی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #خطر_مدعیان
طاقتی کو که به سرمنزل جانان برسم
ناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم
خضر، لب تشنه درین بادیه سرگردان داشت
راه ننمود که بر چشمهی حیوان برسم
شب تار و، ره دور و، خطر مدّعیان
تا درِ دوست ندانم به چه عنوان برسم
عوض شکوه کنم شکر چو یوسف اظهار
من به دولت اگر از سیلی اِخوان برسم
بلبلان خوبی صیاد بیان خواهم کرد
اگر این بار سلامت به گلستان برسم
قطرهی اشکم و اما ز فراوانی ضعف
طاقتی نیست که از دیده به مژگان برسم
در شهادتگه عشق است رسیدن مشکل
(خاقنی) راه چنان نیست که آسان برسم.
✍«خاقانی شروانی»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #دام_دل
در دامِ سر زلفِ تو دل، بیخبر افتاد
چون بیخبر افتاد، به زنجیر درافتاد
یا رب مددی کن که سر و کار منِ زار
اکنون به گروهی ز خدا بیخبر افتاد
فارغ شدم از فلسفهی صورت و معنی
بر صورت زیبای توام تا نظر افتاد
درد غم هجران تو و طعنهی اغیار
سنگیاست که بر شیشهی دل کارگر افتاد
از نالهی مستانهی زار من و بلبل
در باغ دو صد غلغله وقت سَحر افتاد
بر دار جفا در سر کوی تو دل آزار
منصورصفت جان و تن اندر خطر افتاد
(صابر) بشنو مصرعی از حافظ شیراز :
"با دردکشان هر که در افتاد ور افتاد."
✍"صابر یزدی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #مرغ_گرفتار
کس از این مرغ گرفتار، چرا یاد نکرد ؟
فصل گل رفت و کساش از قفس آزاد نکرد
گرچه کنج قفسم خانهی الفت شده است
حسرتم کُشت که آن همنفسام یاد نکرد
آنچنان زخم به دل دارم از این تنهایی
که چنین زخم به دل، خنجر جلّاد نکرد
سخت دلتنگ، از آنم که با آن همه دوست
حال ما را یکی از راه وفا ، شاد نکرد
نه تصوّر کنی از جور و ستم مینالم
نالم از آن که چرا دادستان، داد نکرد؟
کلک (شورش) به دل خصم چنان کار کند
که بدان کوه گران ، تیشهی فرهاد نکرد .
✍کریمپور شیرازی (شورش)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #ظهور
ای خاکی پیچیده در افلاک، صدایت
پرواز پرستوی مهاجر به هوایت
گلبانگ اذانی تو و لبریز غمی گنگ
من میزوم از خویش به آهنگ صدایت
ای چتر نوازش به سرافراشته ما را
ماییم و تنی خسته چه داریم سزایت
از شوق تماشای تو یک عمر به لب بود
جانی که در این معرکه کردیم فدایت
برخیز و اسیران شب از خواب برانگیز
ای طالع بیدار، رها باد صلایت
ای چشمهی اشراق ز چشمان تو جاری
ماییم و دلی سوخته در حال و هوایت
ماییم و سکوت ابدی وقت ظهور است
ای نبض ازل ، پُرتپش از زمزمه هایت
شرمندهی ایثار تو بود ای همه پاکی
خورشید که شد سایه و افتاده به پایت
رفتی تو و چشمان من از اشک تهی شد
بس گریه که سر داد غریبانه برایت
بیداریات ای دیده گنه بود که کردند
در ظلمت این شهر مه آلود ، رهایت
این واحهی خواب است نه سرمنزل مقصود
ای قافلهی گمشده! کو بانگ درایت؟
ای بار یقین بسته در این وادی تردید
کو جذبهی شوقی که شود راهنمایت.
✍"شادروان شهرام وفایی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #کتاب
اگر باز جویی خطا از صواب
نیابی یکی همنشین چون کتاب
یکی همنشینیاست پاکیزه دل
نه بدخواه مردم، نه پیمان گسل
نخواهد ز گیتی مگر کام تو
نه هرگز به زشتی بَرد نام تو
ز کار جهانت دهد آگهی
بیاموزدت راه و رسم مهی
بوَد سوی آزادگی رهنمون
کند مرد را دید و دانش فزون
درون پُر ز معنی زبان پُر ز پند
نیارد زیان و ، نخواهد گزند
خردمند گوید که در دفتر است
ز هر کس هرآن چیز کاو بهتر است
که تا بازمانَد یکی یادگار
گزینان گیتی به هر روزگار
سخنهای نیکو گزین کردهاند
به دفتر درون پاک گستردهاند
همی برخورَد مَردم از خوب و زشت
ز تخمی که دانای پیشین بکِشت
به دانش گشاید زبان تو را
برافروزد این پاک جان تو را
روان دارد از تیرگیها به دور
کشاند ورا تا به اقلیم نور
که آلودگی را بدان راه نیست
درآن پرده جز جان آگاه نیست
بدو کِشتِ دانش برآورده بر
وز او جان گویا بوَد مایهور
سخن گر چو جان است، او چون تن است
و گر جان چراغ است، او روغن است
کتاب است آیینهی روزگار
که بینی در او رازها بیشمار
کند آشکار آن چه باشد نهان
سخن گوید و بسته دارد زبان
گشاید به دانا همه راز خویش...
ز نادان نهان دارد آواز خویش...
دهد از سخن، جان و دل را فروغ
همه راست گوید ، نگوید دروغ
چنین همنشین گر بهدست آوری
نشاید که بگذاری و ، بگذری .
✍"استاد بدیعالزمان فروزانفر"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #تابع_عشق
آنکه در بزمش تو آیی و آنکه در بزم تو آید
عود از بهر چه سوزد، مشک از بهر چه ساید
من ندانم از که زادی ، اینقدر دانم که باید
همسر غلمان پری، تا چون تو فرزندی بزاید
گفته بودی بایدت دور از لبم جان بر لب آید
جان به لب دارم، کنون، دور از لبت دیگر چه باید؟
از ترحم نیست گر بگشود پایم، زآنکه گاهی
طایر مألوف را ، صیاد بند از پا گشاید
در سرایی کآید او در حرف مطرب لب ببندد
دست از شنعت بداریدش که بیخود میسراید
عشق هر کس را غلامی داد، افزودش به قیمت
شد زلیخا بندهی یوسف که بر قدرش فزاید
لازم حُسن است مستوری ولی او را نزیبد
تابع عشق است محرومی، ولی دل را نشايد
از نظر افتادهی خوبان، مگر دارد نشانی؟
هرکه میبیند، به خلق از دور ما را مینماید
محتسب در قصدِ ما و، تا تو ما را در سرایی
از برون (مجمر) خروشد، وز درون مطرب سراید.
✍مجمر اصفهانی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #هم_نشین
به روزگار جوانی، بیازمای کسان...
ببین فرشته خصالاند یا که دیو و ددند
برای خویش رفیق شفیق، گلچین کن
ز مردمی که هنرپیشهاند و با خردند
ملامتت نکنند ار بدند خویشانت
به اختیار برای تو منتخب نشدند
ولی به نیک و بد همنشین تو مسؤولی
به همنشینی، مردم به اختیار خودند
معاشران تو گر چند تن ز خوباناند
غمت مباد که ابنای روزگار بدند .
✍"محمدهاشم میرزا افسر"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #جمال_یار
در دل خود کشیدهام نقش جمال یار را
پیشهی خود نمودهام حالت انتظار را
ریخته دام و دانه شه از خط و خال خویشتن
صید نموده مرغ دل، برده از او قرار را
سوزم و سازم از غمش روز و شبان به خون دل
تا که مگر ببینم آن طرّهی مشکبار را
دولت وصل او اگر یک شبی آیدم به کف
شرح فراق، کی توان داد یک از هزار را
چشم امید دوختن در ره وصل تا به کی
برده شرار هجر او ، از کفم اختیار را
ای مه برج معدلت پرده ز چهره برفکن
شوی ز چشم عاشقان، زآب کرم غبار را
سوختگان خویش را کن نظر عنایتی
مرهمی از کرم بنه این دل داغدار را
(حیران) را به جلوهای از رخ خویش، مات کن
تا رهد از خودی خود ترک کند دیار را .
✍سید محمدحسن میرجهانی (حیران)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #ماه_هاشمی
کردم طواف، تربت پاک امام را
قربانگه حسین، علیه السلام را
سودم بر آستان جلالش سر نیاز
دیدم به چشم قبلهگه خاص و عام را
شستم به آب روشن سرچشمهی فرات
از جسم و جان تیره غبار ظلام را
هِشتم سر نیاز به درگاه بینیاز
کو، ره نمود بر در سلطان، غلام را
در پیشگاه دوست فکندم به پشت سر
اندیشههای باطل و سودای خام را
از بهر پاسداری اطفال بیپناه
آوردهام به همرهی خویش مام را
تا دجلهها ز دیده نماید نثار دوست
بنمودمش مزار شه تشنهکام را
با چشم پُرسرشک، زبان بر دعا گشود
بنهاد چون که در حرم قدس، گام را
تا سرخط امان دهدم شحنهی نجف
از پادشاه توس رساندم سلام را
در کاظمین و سامره بوسیدم از ادب
درگاه آستانهی چندین امام را
در بابل و مدائن و بغداد و کوفه بود
آثار خیر، امت خیرالانام را
رفتیم سوی بارگه ماه هاشمی
تا بنگریم جلوهی ماه تمام را
دیدیم در عزای شهیدان به رنگ خون
هر صبح و شام، گنبد فیروزه فام را
آموختم ز مکتب سالار کربلا
آیین جانسپاری و رسم قیام را
بُد بیرقی به تارک بامش به رنگ سرخ
یعنی به خون خویش بیان کن پیام را
در پیشگاه ظالم و بر دستگاه ظلم
باید قیام کرد و گرفت انتقام را
منّت خدای را که ز سرچشمهی (بقا)
جانم چشیده لذت شرب مدام را .
✍علی باقرزاده (بقا)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #آتش_جدایی
از تو ای همنفس، آنکس که جدا کرد مرا
همنشین با غم هجران و بلا کرد مرا
مگر از آه جگرسوخته پروا نکند
هر که آشفتهی آن زلف دوتا کرد مرا
عشق آن مونس جان بود که همچون مه نو
همه جا شاخص و انگشتنما کرد مرا
دوش دیدم که در آیینهی مهتاب خیال
جلوه در جلوه ز خود، کامروا کرد مرا
تا ز بدخواه ملالی نرسد جانش را
بارها دست به دامان دعا کرد مرا
عاشقی کن که جدا از همه عالم باشی
عشق از ماتم ایام ، رها کرد مرا
با (براتی) سخن از عاشقی و یار بگو
عشق او همنفس باد صبا کرد مرا .
✍"حاج محمدرضا براتی قمی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #کوچه_دیوانگی
گر چه میدانیم مرآت جمال حق دل است
لیک اهل دل شدن کاری به غایت مشکل است
کس نمیداند طریق عشق را پایان کجاست
جای پای پیر هم تا ماسههای ساحل است
بی صلای دوست کس را در حریمش راه نیست
سیر بی بال عنایت، گردشی بیحاصل است
چون عقال عقل بگسستم ز پا، دریافتم
کوچهی دیوانگی را هرکه پوید عاقل است
میگساران گرچه میسوزند از سوز عطش
بر لب خشت سر خم هم ز حسرت تاول است
با زلیخا گو نباشد درخور بازار عشق
یوسفی کز نالههای پیر کنعان غافل است
دید دل، کز دست بیدادش چه آمد بر سرم
باز این مهمان صاحبخانه کش را منزل است
جای بالیدن ندارد این نماز بی حضور
زاهدا خود نیز دانی گفتگویت باطل است
ناقهی لیلی خبر میداد با بانگ جرس
ذکر یا لیلای مجنون در قفای محمل است
از میان این همه همراهیان نیمه راه
آزمودم غصه را دیدم رفیقی قابل است
(ارفع) این نخوتفروشان را به حال خود گذار
سر اگر بر عرش ساید سرو، پایش در گل است.
✍(ارفع کرمانی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh