eitaa logo
شعرنوش
181 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹نام شعر: طاقتی کو که به سرمنزل جانان برسم ناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم خضر، لب‌ تشنه درین بادیه سرگردان داشت راه ننمود که بر چشمه‌ی حیوان برسم شب تار و، ره دور و، خطر مدّعیان تا درِ دوست ندانم به چه عنوان برسم عوض شکوه کنم شکر چو یوسف اظهار من به دولت اگر از سیلی اِخوان برسم بلبلان خوبی صیاد بیان خواهم کرد اگر این بار سلامت به گلستان برسم قطره‌ی اشکم و اما ز فراوانی ضعف طاقتی نیست که از دیده به مژگان برسم در شهادتگه عشق است رسیدن مشکل (خاقنی) راه چنان نیست که آسان برسم. ✍«خاقانی شروانی» 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: در دامِ سر زلفِ تو دل، بی‌خبر افتاد چون بی‌خبر افتاد، به زنجیر درافتاد یا رب مددی کن که سر و کار منِ زار اکنون به گروهی ز خدا بی‌خبر افتاد فارغ شدم از فلسفه‌ی صورت و معنی بر صورت زیبای توام تا نظر افتاد درد غم هجران تو و طعنه‌ی اغیار سنگی‌است که بر شیشه‌ی دل کارگر افتاد از ناله‌ی مستانه‌ی زار من و بلبل در باغ دو صد غلغله وقت سَحر افتاد بر دار جفا در سر کوی تو دل آزار منصورصفت جان و تن اندر خطر افتاد (صابر) بشنو مصرعی از حافظ شیراز : "با دردکشان هر که در افتاد ور افتاد." ✍"صابر یزدی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: کس از این مرغ گرفتار، چرا یاد نکرد ؟ فصل گل رفت و کس‌اش از قفس آزاد نکرد گرچه کنج قفسم خانه‌ی الفت شده است حسرتم کُشت که آن همنفس‌ام یاد نکرد آنچنان زخم به دل دارم از این تنهایی که چنین زخم به دل، خنجر جلّاد نکرد سخت دلتنگ، از آنم که با آن همه دوست حال ما را یکی از راه وفا ، شاد نکرد نه تصوّر کنی از جور و ستم می‌نالم نالم از آن که چرا دادستان، داد نکرد؟ کلک (شورش) به دل خصم چنان کار کند که بدان کوه گران ، تیشه‌ی فرهاد نکرد . ✍کریم‌پور شیرازی (شورش) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: ای خاکی پیچیده در افلاک، صدایت پرواز پرستوی مهاجر به هوایت گلبانگ اذانی تو و لبریز غمی گنگ من می‌زوم از خویش به آهنگ صدایت ای چتر نوازش به سرافراشته ما را ماییم و تنی خسته چه داریم سزایت از شوق تماشای تو یک عمر به لب بود جانی که در این معرکه کردیم فدایت برخیز و اسیران شب از خواب برانگیز ای طالع بیدار، رها باد صلایت ای چشمه‌ی اشراق ز چشمان تو جاری ماییم و دلی سوخته در حال و هوایت ماییم و سکوت ابدی وقت ظهور است ای نبض ازل ، پُرتپش از زمزمه هایت شرمنده‌ی ایثار تو بود ای همه پاکی خورشید که شد سایه و افتاده به پایت رفتی تو و چشمان من از اشک تهی شد بس گریه که سر داد غریبانه برایت بیداری‌ات ای دیده گنه بود که کردند در ظلمت این شهر مه آلود ، رهایت این واحه‌ی خواب است نه سرمنزل مقصود ای قافله‌ی گمشده! کو بانگ درایت؟ ای بار یقین بسته در این وادی تردید کو جذبه‌ی شوقی که شود راهنمایت. ✍"شادروان شهرام وفایی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: اگر باز جویی خطا از صواب نیابی یکی همنشین چون کتاب یکی همنشینی‌است پاکیزه دل نه بدخواه مردم، نه پیمان گسل نخواهد ز گیتی مگر کام تو نه هرگز به زشتی بَرد نام تو ز کار جهانت دهد آگهی بیاموزدت راه و رسم مهی بوَد سوی آزادگی رهنمون کند مرد را دید و دانش فزون درون پُر ز معنی زبان پُر ز پند نیارد زیان و ، نخواهد گزند خردمند گوید که در دفتر است ز هر کس هرآن چیز کاو بهتر است که تا بازمانَد یکی یادگار گزینان گیتی به هر روزگار سخن‌های نیکو گزین کرده‌اند به دفتر درون پاک گسترده‌اند همی برخورَد مَردم از خوب و زشت ز تخمی که دانای پیشین بکِشت به دانش گشاید زبان تو را برافروزد این پاک جان تو را روان دارد از تیرگی‌ها به دور کشاند ورا تا به اقلیم نور که آلودگی را بدان راه نیست درآن پرده جز جان آگاه نیست بدو کِشتِ دانش برآورده بر وز او جان گویا بوَد مایه‌ور سخن گر چو جان است، او چون تن است و گر جان چراغ است، او روغن است کتاب است آیینه‌ی روزگار که بینی در او رازها بی‌شمار کند آشکار آن چه باشد نهان سخن گوید و بسته دارد زبان گشاید به دانا همه راز خویش... ز نادان نهان دارد آواز خویش... دهد از سخن، جان و دل را فروغ همه راست گوید ، نگوید دروغ چنین هم‌نشین گر به‌دست آوری نشاید که بگذاری و ، بگذری . ✍"استاد بدیع‌الزمان فروزانفر" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: آنکه در بزمش تو آیی و آنکه در بزم تو آید عود از بهر چه سوزد، مشک از بهر چه ساید من ندانم از که زادی ، این‌قدر دانم که باید همسر غلمان پری، تا چون تو فرزندی بزاید گفته بودی بایدت دور از لبم جان بر لب آید جان به لب دارم، کنون، دور از لبت دیگر چه باید؟ از ترحم نیست گر بگشود پایم، زآنکه گاهی طایر مألوف را ، صیاد بند از پا گشاید در سرایی کآید او در حرف مطرب لب ببندد دست از شنعت بداریدش که بیخود می‌سراید عشق هر کس را غلامی داد، افزودش به قیمت شد زلیخا بنده‌ی یوسف که بر قدرش فزاید لازم حُسن است مستوری ولی او را نزیبد تابع عشق است محرومی، ولی دل را نشايد از نظر افتاده‌ی خوبان، مگر دارد نشانی؟ هرکه می‌بیند، به خلق از دور ما را می‌نماید محتسب در قصدِ ما و، تا تو ما را در سرایی از برون (مجمر) خروشد، وز درون مطرب سراید. ✍مجمر اصفهانی 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: به روزگار جوانی، بیازمای کسان... ببین فرشته خصال‌اند یا که دیو و ددند برای خویش رفیق شفیق، گلچین کن ز مردمی که هنرپیشه‌اند و با خردند ملامتت نکنند ار بدند خویشانت به اختیار برای تو منتخب نشدند ولی به نیک و بد همنشین تو مسؤولی به هم‌نشینی، مردم به اختیار خودند معاشران تو گر چند تن ز خوبان‌اند غمت مباد که ابنای روزگار بدند . ✍"محمدهاشم میرزا افسر" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: در دل خود کشیده‌ام نقش جمال یار را پیشه‌ی خود نموده‌ام حالت انتظار را ریخته دام و دانه شه از خط و خال خویشتن صید نموده مرغ دل، برده از او قرار را سوزم و سازم از غمش روز و شبان به خون دل تا که مگر ببینم آن طرّه‌ی مشکبار را دولت وصل او اگر یک شبی آیدم به کف شرح فراق، کی توان داد یک از هزار را چشم امید دوختن در ره وصل تا به کی برده شرار هجر او ، از کفم اختیار را ای مه برج معدلت پرده ز چهره برفکن شوی ز چشم عاشقان، زآب کرم غبار را سوختگان خویش را کن نظر عنایتی مرهمی از کرم بنه این دل داغدار را (حیران) را به جلوه‌ای از رخ خویش، مات کن تا رهد از خودی خود ترک کند دیار را . ✍سید محمدحسن میرجهانی (حیران) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: کردم طواف، تربت پاک امام را قربانگه حسین، علیه‌ ‌السلام را سودم بر آستان جلالش سر نیاز دیدم به چشم قبله‌‌گه خاص و عام را شستم به آب روشن سرچشمه‌ی فرات از جسم و جان تیره غبار ظلام را هِشتم سر نیاز به درگاه بی‌‌نیاز کو، ره نمود بر در سلطان، غلام را در پیشگاه دوست فکندم به پشت سر اندیشه‌‌های باطل و سودای خام را از بهر پاسداری اطفال بی‌پناه آورده‌‌ام به همرهی خویش مام را تا دجله‌‌ها ز دیده نماید نثار دوست بنمودمش مزار شه تشنه‌کام را با چشم پُرسرشک، زبان بر دعا گشود بنهاد چون که در حرم قدس، گام را تا سرخط امان دهدم شحنه‌‌ی نجف از پادشاه توس رساندم سلام را در کاظمین و سامره بوسیدم از ادب درگاه آستانه‌‌ی چندین امام را در بابل و مدائن و بغداد و کوفه بود آثار خیر، امت خیرالانام را رفتیم سوی بارگه ماه هاشمی تا بنگریم جلوه‌ی ماه تمام را دیدیم در عزای شهیدان به رنگ خون هر صبح و شام، گنبد فیروزه فام را آموختم ز مکتب سالار کربلا آیین جان‌‌سپاری و رسم قیام را بُد بیرقی به تارک بامش به رنگ سرخ یعنی به خون خویش بیان کن پیام را در پیشگاه ظالم و بر دستگاه ظلم باید قیام کرد و گرفت انتقام را منّت خدای را که ز سرچشمه‌‌ی (بقا) جانم چشیده لذت شرب مدام را . ✍علی باقرزاده (بقا) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: از تو ای هم‌نفس، آن‌کس که جدا کرد مرا هم‌نشین با غم هجران و بلا کرد مرا مگر از آه جگرسوخته پروا نکند هر که آشفته‌ی آن زلف دوتا کرد مرا عشق آن مونس جان بود که همچون مه نو همه جا شاخص و انگشت‌نما کرد مرا دوش دیدم که در آیینه‌ی مهتاب خیال جلوه در جلوه ز خود، کامروا کرد مرا تا ز بدخواه ملالی نرسد جانش را بارها دست به دامان دعا کرد مرا عاشقی کن که جدا از همه عالم باشی عشق از ماتم ایام ، رها کرد مرا با (براتی) سخن از عاشقی و یار بگو عشق او هم‌نفس باد صبا کرد مرا . ✍"حاج محمدرضا براتی قمی" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh
🔹نام شعر: گر چه می‌دانیم مرآت جمال حق دل است لیک اهل دل شدن کاری به غایت مشکل است کس نمی‌داند طریق عشق را پایان کجاست جای پای پیر هم تا ماسه‌های ساحل است بی صلای دوست کس را در حریمش راه نیست سیر بی بال عنایت، گردشی بی‌حاصل است چون عقال عقل بگسستم ز پا، دریافتم کوچه‌ی دیوانگی را هرکه پوید عاقل است می‌گساران گرچه می‌سوزند از سوز عطش بر لب خشت سر خم هم ز حسرت تاول است با زلیخا گو نباشد درخور بازار عشق یوسفی کز ناله‌های پیر کنعان غافل است دید دل، کز دست بیدادش چه آمد بر سرم باز این مهمان صاحبخانه کش را منزل است جای بالیدن ندارد این نماز بی حضور زاهدا خود نیز دانی گفتگویت باطل است ناقه‌ی لیلی خبر می‌داد با بانگ جرس ذکر یا لیلای مجنون در قفای محمل است از میان این همه همراهیان نیمه راه آزمودم غصه را دیدم رفیقی قابل است (ارفع) این نخوت‌فروشان را به حال خود گذار سر اگر بر عرش ساید سرو، پایش در گل است. ✍(ارفع کرمانی) 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍂 @shernosh
🔹نام شعر: ای کاش که بینندت، ای درگه نوشروان این‌سان که من‌ات بینم، ویرانه و آبادان آن روز چنان آباد، امروز چنین ویران تن زیر پی تازی، دل در گرو دهقان "هان! ای دلِ عبرت‌بین! از دیده عِبر کن! هان! ایوان مدائن را ، آیینه‌ی عبرت دان" ایوان مدائن را ، ای کاش زبان بودی تا شرمگن از این در ، تاریخ جهان بودی گفتی که ز ما بر ما ، رفت آنچه زیان بودی ورنه دو سه زاغان را ، کی زَهره‌ی آن بودی "این‌است همان درگه، کاو را ز شهان بودی ديلم ملک بابل ، هندو شه ترکستان" با ناله‌ی جان‌سوزی کز سینه شدم بیرون صدنوحه ز هر جغدی، برخاست سوی گردون گویی که به چشم من چشمی ز غم دل خون زالی شده هر سنگی، بر دامن این هامون "گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون گامی دوسه بر ما نه، اشکی دوسه هم بفشان" ای از تو به یاد آرَم، "خاقانی" شروان را بوینده و بوسنده ، این خاک نیاکان را بر تربت جانانت ، آورده به لب جان را خواهی به زبان آری، این تشنه‌ی باران را؟ "گه گه به زبان اشک ، آواز دِه ایوان را تا بو که به گوش دل، پاسخ شنوی ز ایوان" دیدی چه به پا کردند، مشتی عرب بربر ؟! خون‌ریز تر از چنگیز؟ وحشی‌تر از اسکندر گر روزِ شماری هست، پُرسان شوم از داور این معنی دادستی ، این تحفه‌ی دین آور ؟ "از نوحه‌ی جغد، الحق، ماییم به درد سر از دیده گلابی کن، دردِسر ما بنشان" صد دجله ازین طوفان برخاست درین کشور سیلاب بلاخیزش، نگذشته هنوز از سر امّید که بیند باز، این خانه‌ی بی سَرور شاهی چو انوشروان ، یا کاوه‌ی آهنگر "پرویز و به زرین ، کسرا و ترنج زر بر باد شده یکسر ، با خاک شده یکسان" آبادی آن روزم، از پرتو بی دینان در سایه‌ی دین‌داران، امروز چنین ویران یک لب گله زاهريمن، صدلب گله از یزدان یک واى من از عمّر، صد وای من از سلمان "گفتی که کجا رفتند آن تاجوران زایشان اينک شكم خاک است ، آبستن جاویدان" گفتم نگشایی در، اینجا چو نهم پا را ؟ بیم گنه آوردم ، این ترسه‌ی بی‌جا را سوگند بخاک تو ، ای خاک سر دارا از دیده اگر رفتی، از دل نروی ما را "گویی که نگون کرده‌است، ایوان فلک سارا حكم فلک گردون ، يا حكم ملک گردان؟" قصری همه جانپرور ، کاخی همه شهرآرا خود فرّ شهنشاهی، از بام و درش پیدا ویرانه‌ی آبادی است ، آرامگه کسرا کز درگه ویرانش، گویی رسد این آوا : "ما بارگه دادیم ، این رفت ستم بر ما بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان" ای جان من از خاکت این خاک تو و این جان من بر سر خاک خود ، از دیده گلاب افشان نستاند اگر گیتی ، شاهنشهی ایران تاوان تو بستاند ، زین شیر شتر خواران "خونِ دل شیرین است، این می، که دهد رزبان زآب و گل پرویز است، این خم که نهد دهقان" ✍"شادروان مصطفی سرخوش" 💠{ کانال ادبی شعر نوش } 🍁 @shernosh