🔹نام شعر: #تیسفون
ای کاش که بینندت، ای درگه نوشروان
اینسان که منات بینم، ویرانه و آبادان
آن روز چنان آباد، امروز چنین ویران
تن زیر پی تازی، دل در گرو دهقان
"هان! ای دلِ عبرتبین! از دیده عِبر کن! هان!
ایوان مدائن را ، آیینهی عبرت دان"
ایوان مدائن را ، ای کاش زبان بودی
تا شرمگن از این در ، تاریخ جهان بودی
گفتی که ز ما بر ما ، رفت آنچه زیان بودی
ورنه دو سه زاغان را ، کی زَهرهی آن بودی
"ایناست همان درگه، کاو را ز شهان بودی
ديلم ملک بابل ، هندو شه ترکستان"
با نالهی جانسوزی کز سینه شدم بیرون
صدنوحه ز هر جغدی، برخاست سوی گردون
گویی که به چشم من چشمی ز غم دل خون
زالی شده هر سنگی، بر دامن این هامون
"گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دوسه بر ما نه، اشکی دوسه هم بفشان"
ای از تو به یاد آرَم، "خاقانی" شروان را
بوینده و بوسنده ، این خاک نیاکان را
بر تربت جانانت ، آورده به لب جان را
خواهی به زبان آری، این تشنهی باران را؟
"گه گه به زبان اشک ، آواز دِه ایوان را
تا بو که به گوش دل، پاسخ شنوی ز ایوان"
دیدی چه به پا کردند، مشتی عرب بربر ؟!
خونریز تر از چنگیز؟ وحشیتر از اسکندر
گر روزِ شماری هست، پُرسان شوم از داور
این معنی دادستی ، این تحفهی دین آور ؟
"از نوحهی جغد، الحق، ماییم به درد سر
از دیده گلابی کن، دردِسر ما بنشان"
صد دجله ازین طوفان برخاست درین کشور
سیلاب بلاخیزش، نگذشته هنوز از سر
امّید که بیند باز، این خانهی بی سَرور
شاهی چو انوشروان ، یا کاوهی آهنگر
"پرویز و به زرین ، کسرا و ترنج زر
بر باد شده یکسر ، با خاک شده یکسان"
آبادی آن روزم، از پرتو بی دینان
در سایهی دینداران، امروز چنین ویران
یک لب گله زاهريمن، صدلب گله از یزدان
یک واى من از عمّر، صد وای من از سلمان
"گفتی که کجا رفتند آن تاجوران زایشان
اينک شكم خاک است ، آبستن جاویدان"
گفتم نگشایی در، اینجا چو نهم پا را ؟
بیم گنه آوردم ، این ترسهی بیجا را
سوگند بخاک تو ، ای خاک سر دارا
از دیده اگر رفتی، از دل نروی ما را
"گویی که نگون کردهاست، ایوان فلک سارا
حكم فلک گردون ، يا حكم ملک گردان؟"
قصری همه جانپرور ، کاخی همه شهرآرا
خود فرّ شهنشاهی، از بام و درش پیدا
ویرانهی آبادی است ، آرامگه کسرا
کز درگه ویرانش، گویی رسد این آوا :
"ما بارگه دادیم ، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان"
ای جان من از خاکت این خاک تو و این جان
من بر سر خاک خود ، از دیده گلاب افشان
نستاند اگر گیتی ، شاهنشهی ایران
تاوان تو بستاند ، زین شیر شتر خواران
"خونِ دل شیرین است، این می، که دهد رزبان
زآب و گل پرویز است، این خم که نهد دهقان"
✍"شادروان مصطفی سرخوش"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #بام_چرخ
شرار آه اگر امشب نسوزد خانهی ما را
سرشک دیده بنیان بَرکَند کاشانهی ما را
ز رنج عقل خواهم وارهم یک لحظه، ای ساقی
ز خون دخت رَز ، لبریز کن پیمانهی ما را
ز اشک حسرتم هر شب پُر از پروین بوَد دامن
خداوندا، به رحم آور دل جانانهی ما را
بنازم دانهی خال لب زاهد فریبت را
که افکند از نظرها سبحه صددانهی ما را
به جای بت شکستن پور آزر میشدی بنگر
اگر میدید بی پرده بت فرزانهی ما را
از آن زاهد کند هر دم تمنا روضهی رضوان...
که نادیده، صفا و نزهت میخانهی ما را
به بام چرخ گردون زهرهی چنگی به رقص آید
اگر بیند سماع و حالت مستانهی ما را
بتا بر جَعد مشکین شانه زن آهسته، زآن ترسم
که سازی قطع ، زنجیر دل دیوانهی ما را
چو بگذشتیم (صمصام) از سر دنیا و مافیها
ستایند اهل معنی ، همت مردانهی ما را .
✍محمدعلی عالمی (صمصام یزدی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #کوی_عشق
من و، ز کوی تو عزم سفر، دروغ، دروغ
من از کجا و خبر این خبر، دروغ، دروغ
جز آستان تو جا در جهان نمیدانم
من و تصور جایی دگر، دروغ، دروغ
ز حرف زهر تو،کامم چه کام ها نیافت
من و حکایت شهد و شکر، دروغ، دروغ
ز خاک راه من، اکسیر آبروی بَرند
من و جدایی این خاکِ در، دروغ، دروغ
سمندرم ز مگس شعله، شعله در پر باد
من و ملاحظهی بال و پر، دروغ، دروغ
ز شکر خشک لبی،لب امان نمی یابد
من و شکایت مژگان تر، دروغ، دروغ
امید هست که چاکی دگر بر آن دوزم
من و رفوی شکاف جگر، دروغ، دروغ
به پای درد تو، سرهای مقبلان آید
من و معالجهی دردِ سر، دروغ، دروغ
ز جلوههای تو اهل نظر، نظر بندند
من و به غیر گشادن نظر، دروغ، دروغ
به کوی عشق، خطر پاس امن میدارد
(ظهوری) و ز بلایت حذر، دروغ، دروغ .
✍"ظهوری ترشیزی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #روح_روان
از حیات ابد آن روح روان ، ما را بس
ما گذشتیم ز جان، صورت جان ما را بس
با رقیبان اگر اظهار کرم میسازد
گذران است همین لطف نهان ما را بس
ای جوانان به شما فصل بهار ارزانی
پیرافشانی هنگام خزان ما را بس
دیده را قسمت دیدار تو هرچند نماند
در ره وصل تو چشم نگران ما را بس
گرچه از ساغر دوران نکشیدیم میی
نظر جاذبهی پیر مغان ، ما را بس
طمع گنج نکردیم در این دیر خراب
همچو ماری کف خاکی به دهان ما را بس
به تمنای دم گرم مسیحا نرویم
ای (سعیدا) نفس سوختگان ما را بس
✍«سعیدا یزدی»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #جهان_گذران
طاق ابروی تو از کون و مکان ما را بس
گوشهی چشم تو از ملک جهان ما را بس
هوس بوس نداریم و تمنای کنار
جلوهی خشکی از آن سرو روان ما را بس
ما که باشیم که زخم تو شود قسمت ما؟
دیدن تیر در آغوش کمان ما را بس
میتوان دفتری از نیم سخن، انشا کرد
حرف رنگینی از آن غنچه دهان ما را بس
خضر در چشمهی حیوان ز سیاهی ره بُرد
خال و خط، رهبر آن کنج دهان ما را بس
ساغر می به دل چشمهی کوثر داریم
روی ساقی عوض باغ جنان ما را بس
واصل بحر شود خاک ز همراهی سیل
مرکب تن میِ چون آب روان ما را بس
(صائب) این آن غزل حافظ شیراز که گفت:
"این اشارت ز جهان گذران ، ما را بس" .
✍«صائب تبریزی»
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #طوبیِ_نسیه
کوثر و حور، ز گلزار جنان ما را بس
باده و مغبچه از دیر مغان ما را بس
طوبی نسیه، تو را زاهد خودبین که به نقد
سایهی رفعت آن سرو روان، ما را بس
عالم از اهل عنان گیرد و از کهنه و نو
بادهی کهنه و آن تازه جوان ما را بس
چند گویی که ز افلاک به جان آفتهاست
غمزهی شوخ مهی آفت جان ما را بس
ما کجا وصل کجا اینکه دل و جان باشد
به غم هجر تو خرسند، همان ما را بس
آتش عشق تو چون زاهل محبت جویند
بر جگر، داغ وفای تو نشان، ما را بس
چه غم آلودگی می چو درآید در موج؟
بهر غفران تو یک قطره ازآن، ما را بس
ای صبا هر یکی از اهل وفا را یاریاست
یاری و مهر فلانی به جهان، ما را بس
(فانی) از خلق بریدن سبب خوشحالیاست
باش خوشحال که این سیرت و سان ما را بس
✍امیرعلیشیر نوایی (فانی)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #سلسله_مو
تیغ ابروش، به خونریزی ما مایل بود
دل ازین شبرو خونریز عجب غافل بود
آن چنان رفت به دام سر زلفش دل ما
که رهاگشتن ازآن سلسلهمو مشکل بود
تا شدم عاشق آن ترک خطایی به خطا
غیر خون دل ازین عشق چهام حاصل بود
گفتمش بوسه بده جان بستان پایاپای
بده بستان قشنگی است اگر مایل بود
همه شب چشم من از درد فراقت با اشک
بحر طوفانزدهای ساخت که بیساحل بود
خلق گویند که (آتش) شده مجنون زیرا
دل نمیبست بر آن لیلی اگر عاقل بود .
✍حسین شاکر یزدی (آتش)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #نگاه_غم_زدهام
چه غم ز باد سحر، شمع شعلهور شده را
که مرگ راحت جان است جان به سر شده را
روان چو آب بخوان از نگاه غمزدهام
حکایت شب با درد و غم سحر شده را
خیال آن مژه با جان رَوَد ز سینه برون
ز دل چگونه کشم تیر کارگر شده را
مگیر پُردلی خویش را به جای سلاح
به جنگ تیغ مبَر سینهی سپر شده را
مبین به جلوهی ظاهر که زود برچینند
بساط سبزهی پامال رهگذر شده را
کنون که باد خزان برگ بُرد و بار فشاند
ز سنگ بیم، مده نخل بی ثمر شده را
مگر رسد خبر وصل، ورنه هیچ پیام
به خود نیاورَد از خویش بیخبر شده را
دمید صبح بناگوش یار از خم زلف
ببین سپیدهی در شام جلوهگر شده را
فلک چو گوش، گران کرد جای آن دارد
که در جگر شکنم آه بی اثر شده را
زمانهایاست که بر گریه عیب میگیرند
نهان کنید از اغیار، چشمِ تر شده را
نه گوش حق شنو اینجا نه چشم حقبینی
خدا سزا دهد این قوم کور و کر شده را .
✍"محمد قهرمان"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #وصل_یار
منم که از تو نصیبم همیشه درد و غم است
مدام قسمت من از تو محنت و الم است
غمت چو هست به جان صد رهم ز شادی به
کم است اگر ز تو بر جان من هزار غم است
غلام درگه تو در زمانه سلطان است
گدای کوی تو در روزگار محتشم است
چراست خاصهی من دایم از تو جور و ستم
اگر طریق تو جور است و شیوهات ستم است
چو تو بت نمکین خندهای نه در عرب است
چو تو نگار فریبندهای نه در عجم است
ز دست رفته دلم را بخوان درآن سر کوی
مكش به تيغ جفایش که آهوی حرم است
دمی (مجید) به وصلش اگر رسی خوش باش
که وصل یار اگر لحظه نیست مغتنم است .
✍"درویش عبدالمجيد طالقانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #بخت_ناساز
سازم و با بخت ناساز از نوا افتادهام
دُرّ نایابم که از قدر و بها افتادهام
گرچه بودم انجمن آرای بزم دوستان
این زمان از مجمع یاران جدا افتادهام
مثل شبنم بود منزلگاه من آغوش گُل
خود نمیدانم به خاک غم، چرا افتادهام
گفت پروانه به شمعی وقت خاکستر شدن
در دل آتش ، به پاداش وفا افتادهام
رنج و محنت دیدن از بیگانه جای شکوه نیست
من ز پا، از دست یار آشنا افتادهام
بود چون سیمرغ، مأوایم به قاف امن و، حال
شوربختی بین کجا بودم کجا افتادهام
گفت (سالک) دوش، از مستی شنیدم این سخن
گر نباشد کفر ، از چشم خدا افتادهام .
✍محمدحسین نجاریان (سالک)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍂 @shernosh
🔹نام شعر: #بوی_گل
همچو بوی گل که میبیند درین بستان مرا؟
ناتوانی کرده است از دیدهها پنهان مرا
بسکه در وحدتسرای دهر، کثرت دیدهام
چشم ترسیدهاست از جمعیت مژگان مرا
تا سحر پروانه شب میگشت و میگفت این سخن
در میان انجمن کردند سرگردان مرا
باغبان! در باز کن، جا بر گل از من تنگ نیست
میتوان کردن چو بو، در غنچهای پنهان مرا
از جنونم هست منّتها به سرفصل بهار
كز لباس خودنمایی، میکند عریان مرا
کو نسیم جذبهای (دانش) که در یک دم کشد
همچو بوی پیرهن، از مصر تا کنعان مرا .
✍"دانش مشهدی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh
🔹نام شعر: #دوست_دارمت
صد جان اگر بوَد به قدم میسپارمت
یعنی که صد برابر جان دوست دارمت
من گرچه در شمارهی عشّاق نیستم
سرخیلِ دلبران جهان میشمارمت
صدساله راه اگر ز من افتی بهسعیْ دور
خوش با کمند ناله از آنجا بیارمت
ای تن، بسی ز گَردِ حوادث مکدّری
کو ناخنی که پشتِ محبّت بخارمت
ای تخمِ دل، نکاشته زینسان برآمدی
یارب چه فتنه بار دهی گر بکارمت
تا در دل (مسیحا) پوشیدهام دو چشم
از رشک، کی به پیشِ نظر میگذارمت .
✍"مسیح کاشانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
🍁 @shernosh