هدایت شده از شعرنوش
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم... با دل های تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر
بم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شب عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعد حافظ خوانی شب های یلدا بیشتر
رفته ای ... اما گذشت عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توأم امروز ؛ فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض، جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخار پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون شد انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
✍️ #حامد_عسکری
❄️ @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
نه عالم ریاضیام و نه سیاسیام
من دکترای تجربی تو شناسیام
تبلیغ عشق میکنم و در کنار آن
آموزگار مکتب زاهد هراسیام
هم عاشقم به درک عمیق تو از غزل
هم دوستدار خوشگلی و خوشلباسیام
وقتی لب تو امر کند میشوم مطیع
از دست چشمهای تو، هرچند عاصیام
یک لحظه غافل از تو نشد فکر و ذکر من
ای علّت همیشگی کمحواسیام
مردانه دوست دارمت، این را بخوان، بفهم
از عاشقانههای متین حماسیام
کتمان نکن که مثل خودم عاشقی تو هم
من دکترای تجربی تو شناسیام
✍️ #لاادری
❄️ @shernosh
جان من بغض نکن،
تو اگر بغض کنی، دل من میشکند،
آسمان غم به دلم میبارد،
و نگاهم سوی اندوه زمین میماند...
بغض تو فصل خزان را به تنم میآرد،
و تنم حالت یک جنگل بیبرگ بهخود میگیرد،
نفسم حبس؛ دلم تنگ؛ جهانم تیره؛ نگاهم موهوم،
در گلو بغض تو میآید و آهی به تنم میآرد...
من شبی با تو سفر خواهم کرد،
سوی یک تاریکی، پشتِ یک جنگلٍ بٍکر،
و رها خواهم کرد،
همهی بغض فروخوردهی خود را در باد،
و تو را خواهم برد،
سوی یک دشت وسیع
سوی یک روشنی بیتردید،
سوی یک آرامش...
من به خوشبختی بعد از خواهش،
و به آرامش یک جنگل باران خوردهی بعد از طوفان،
و به آغاز پس از
رویش یک دانهی مدفون شده در خاک
تعلق دارم...
من شبی با تو سفر خواهم کرد،
به فراسوی زمان...
به زمانی که جهان خالی بود،
خالی از رنگ و ریا،
خالی از بیمهری،
خالی از عاطفهای سرد برای رویا
خالی از دغدغهی نان، که پدر
ببَرد آسوده، عاری از هر منٓت...
سفری دارم من، سوی اعجاز زمین
همه جا پاک، بدون اغراق،
آسمان غرق سکوت،
شبٍ آرام در خواب،
دخترسادهی ده، غرق در حٔجب و حیا،
چه دل پاکی داشت،
دلش عاشق،
و چشمان تٓرٓش، خیره به صبح فرداست...
غرق در این پرسش، که آیا...!؟
یار از آن کوچهی باریک گذر خواهد کرد!؟
پسرک نیز در این اندیشه،
اگر از کوچهی معشوقه کند او گذری
پشت آن پنجرهی چوبیٍ دیوار گٍلی،
چه کسی منتظرش خواهد بود...!؟
صبح فردا من و تو
پس از آن بغض غریب
خسته از آن سفر طولانی
از همان کوچهی باریک گذر میکردیم
کوچه پُر بود ز یک حس غریب
مردمانی همه در جوش و خروش
پسرک گریهکنان خیره به آن پنجرهی باز،
عکس ترحیم ز دلدار تماشا می کرد...
من در آن کوچهی بنبستِ غریب،
چشمم افتاد به چشمت ناگاه،
و تو با حالت چشمان پر از اشک
برایم خواندی:
«بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم»...
✍ #محمود_منصوری_رضی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
تو همانی که دلم لکزده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب میماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پسزده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را
منم آن شیخ سیهروز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
✍ #کاظم_بهمنی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh