جان من بغض نکن،
تو اگر بغض کنی، دل من میشکند،
آسمان غم به دلم میبارد،
و نگاهم سوی اندوه زمین میماند...
بغض تو فصل خزان را به تنم میآرد،
و تنم حالت یک جنگل بیبرگ بهخود میگیرد،
نفسم حبس؛ دلم تنگ؛ جهانم تیره؛ نگاهم موهوم،
در گلو بغض تو میآید و آهی به تنم میآرد...
من شبی با تو سفر خواهم کرد،
سوی یک تاریکی، پشتِ یک جنگلٍ بٍکر،
و رها خواهم کرد،
همهی بغض فروخوردهی خود را در باد،
و تو را خواهم برد،
سوی یک دشت وسیع
سوی یک روشنی بیتردید،
سوی یک آرامش...
من به خوشبختی بعد از خواهش،
و به آرامش یک جنگل باران خوردهی بعد از طوفان،
و به آغاز پس از
رویش یک دانهی مدفون شده در خاک
تعلق دارم...
من شبی با تو سفر خواهم کرد،
به فراسوی زمان...
به زمانی که جهان خالی بود،
خالی از رنگ و ریا،
خالی از بیمهری،
خالی از عاطفهای سرد برای رویا
خالی از دغدغهی نان، که پدر
ببَرد آسوده، عاری از هر منٓت...
سفری دارم من، سوی اعجاز زمین
همه جا پاک، بدون اغراق،
آسمان غرق سکوت،
شبٍ آرام در خواب،
دخترسادهی ده، غرق در حٔجب و حیا،
چه دل پاکی داشت،
دلش عاشق،
و چشمان تٓرٓش، خیره به صبح فرداست...
غرق در این پرسش، که آیا...!؟
یار از آن کوچهی باریک گذر خواهد کرد!؟
پسرک نیز در این اندیشه،
اگر از کوچهی معشوقه کند او گذری
پشت آن پنجرهی چوبیٍ دیوار گٍلی،
چه کسی منتظرش خواهد بود...!؟
صبح فردا من و تو
پس از آن بغض غریب
خسته از آن سفر طولانی
از همان کوچهی باریک گذر میکردیم
کوچه پُر بود ز یک حس غریب
مردمانی همه در جوش و خروش
پسرک گریهکنان خیره به آن پنجرهی باز،
عکس ترحیم ز دلدار تماشا می کرد...
من در آن کوچهی بنبستِ غریب،
چشمم افتاد به چشمت ناگاه،
و تو با حالت چشمان پر از اشک
برایم خواندی:
«بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم»...
✍ #محمود_منصوری_رضی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
تو همانی که دلم لکزده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب میماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پسزده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را
منم آن شیخ سیهروز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
✍ #کاظم_بهمنی
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #گوهر_مقصود
زنم دائم چو ماهی غوطه در آب
به هر سو جویم آب و آب نایاب
وجود ما وجود بی وجودی است
نه از خاکستر و باد آتش و آب
تو ای دل گوهر مقصود خویشی
بهای خویش را در خویش دریاب
دلا در بیخودی یابی خدا را
بهسوی بیخودی بشتاب بشتاب
دلم خون، سینه خونین، دیده خونبار
مرا در عاشقی ، جمع است اسباب
کنی پرتاب تا چوگان زلفت
دلم را میکنی چون گوی پرتاب
شبی گفتی که می آیم به خوابت
مگر یک شب ببینم خواب را خواب
به هر بابی که کو بی حلقهای دوست
ندایت بشنوم از حلقهی باب
مرا کز خویشتن هرگز خبر نیست
کجا دارم خبر ز اعداد و احباب
مرا تأدیب کم کن ای مودب!
که عاشق مینداند رسم آداب
ز نخل خشک تن دارم تعجب
که دایم میوهاش چوناست شاداب
(فؤاد) از معنی خود مست و اغیار
مدامش مست دانند از می ناب.
✍"فواد کرمانی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #شیدای_دگر
میکند حسن تو هر لحظه تقاضای دگر
هر زمان شور دگر دارد و غوغای دگر
بر سر صفحهی دل منشی دیوان ازل
ننوشتهاست جز ابروی تو طغرای دگر
دوستان مستم و افتاده ز پا، رفته ز دست
مست را دست بگیرید به مینای دگر
من از آن روز که چشم خوش ساقی دیدم
هوس جام دگر کردم و مینای دگر
دل گهی طالب وصل است و گهی مایل هجر
دارد این شیفته هر لحظه تمنای دگر
ای خوش آن شب که سر زلف تو در دست آرم
تا بدو شرح دهم قصهی شبهای دگر
در دوصد قرن دگر، مینبود چون من و تو
شاهد دیگر و (شوریده)ی شیدای دگر .
✍"شوریده شیرازی"
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh
🔹نام شعر: #در_ستایش_دانش_به_پارسی_سره
از آن دمی که پدیدار گشت هوش نخست
پی نماز، کمر بست پیش یزدان چُست
چو سرو راست شد و، چون بنفشه سر در پیش
چو غنچه دوخت لب از گفتگوی و چون گل رُست
سپس به گفتهی یزدان شد از سپهر به خاک
نشست در سر دانا و مغز او را شست
ز کردگار رسیدش بگوش جان فر تاب
که پیشوای جهانی و گفته، گفته توست
کجا که باشی کفشیر هر شکسته کنی
کجا که نیستی آنجا شکسته است درست
بگیر پورا دامان هوش و دست خِرد
مگیر گفت مرا یاوه و گزافه و سست
خِرد رهی است کز او هرکه هرچه جوید یافت
خِرد رهی است کزآن هرکه هرچه خواهد جست.
✍ادیب الممالک فراهانی (امیری)
💠{ کانال ادبی شعر نوش }
❄️ @shernosh