صد بار قلم تیز شد و خاطره نگذاشت
یک جمله شکایت به نگارم، بنگارم
✍️ #احسان_افشاری
❄️ @shernosh
میخواستم برایش بنویسم پابند کن دریا را،
ببند دور مچ زیبای پایت،
بعد برایم برقص. پا بکوب،
اجازه بده صدای موجها
حرارت شود از حرکات تو تا بدن من،
اجازه بده انجمادم به انقراض نرسد،
صدایم کن از غار یخی،
بگو بیا،
بیا آدم تماشا،
برایت دریا آوردهام، و آتش، و شراب ابتلا.
میخواستم در کلماتم آهنگ یک نوازنده کولی باشد،
یک دورهگرد بیقرار را احضار کنم در حروف،
یک زندانی سیاسی را صدا کنم تا برایش از اهمیت آزادی بگوید،
یک مولوی را بیاورم در عباراتم
که تازه از ملاقات شمس برگشته باشد،
میخواستم آغشته کنم جان جملات را به جنون شاملو
در بوسهی بیگاه آیدا.
بعد، برایش بنویسم تماشاکردنش
به رقصیدن زیر برف میماند،
غیر قابل وصف.
میخواستم اجازه بدهم بداند خورشید است.
بگذارم بفهمد ابتدای تاریخ نور است،
شروع مکاشفهای است طولانی در باب اهمیت تنها.
امان بدهم خبردار شود
نامش در نبض قلبم تکرار میشود،
و از تنفس تبدارم عبور میکند،
و در سلولهای پوست پیر صورتم تکرار میشود،
و ملتهبم میکند.
نیت کردهبودم برایش بنویسم
ستارهی نورانی شب من است،
دور و دستنیافتنی و زیبا.
اگر نمیدانستم ملال مادرزاد جهانم خستهاش خواهدکرد،
اگر نمیدانستم برای همهچیز و همهکس دیر شدهام،
اگر ناقوسها در گوش چپم شعر وداع نمیخواندند،
اگر سرما اهلیام نکردهبود،
اگر به رنج سالها خودم را چنان خوب نمیشناختم
که بدانم تنها مرثیهای بزرگ برایش خواهمشد،
عاشقانه برایش از اهمیت بوسه
در صبح زمستان مینوشتم.
با این همه،
ای مرغ دریایی سپید
که سیاهی قلمروی توست،
گاهی دریا را پابند کن،
ببند دور مچ قشنگ پایت،
و برای آن خوشبخت ناشناس برقص.
صدای دریا را
برسان به تاریکیهای غار یخی،
جایی که هیولایی محزون
برای درختی مرده لالایی میخواند.
بتاب به من از دور،
بتاب گاهی،
که نورهای دنیا...
هرگز به مساوات تقسیم نمیشوند،
و من همیشه مصادفم با
غروب های طولانی.
همین.
✍️ #حمید_سلیمی
❄️ @shernosh
شاید بهتر بود
زمانی دیگر تو را دیده بودم
تا شعرهای یونانی برایت میخواندم
و از خاطرات مدیترانه حرف میزدیم.
شاید بهتر بود
زمانی دیگر میشناختمات
تا از عطر محبوبم به تو میگفتم
نه اینکه بوی خون تو را به گریه بیندازد
نه اینکه به جای شمردن شاخههای نرگس
تعداد گلولههای تنم را شمارش کنی
چگونه به تو بگویم آرام باش
وقتی که حتی نامت
یادآور شلیکهای شبانه است
چگونه بگویم آرام باش
وقتی که نمیدانم فردا تو برای کشته شدنم
گریه خواهی کرد
یا اینکه من دیگر نمیتوانم پیدایت کنم
چگونه بگویم آرام باش
وقتی میتوانستی هلهله بکشی
هنگام که میرقصی
وقتی میتوانستی قهقهه بزنی
هنگام که مست از آزادی باشی
نه اینکه حالا انگشتت را بر لبانم بگذاری
و بگویی
چیزی نگو
نکند پیدایمان کنند
به شکل وطنم میمانی
وقتی ناچاری زیباییات را پنهان کنی
به شکل وطنم میمانی
وقتی که آرامی
وقتی که بیحرفی
اما میدانم لبانت را بهم فشردهای
تا گریهات نگیرد.
✍️ #بابک_زمانی
❄️ @shernosh
Zahra HeydariZahra Heydari _ Chashm Be Raah.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
🔹 نام اثر #چشم_به_راه
♻️ نسخه ی #آموزشی
🎤 صداخوانی #زهرا_حیدری
📀 تنظیم #آرتا_رحیمی
🕊 ارائه شده در کانال #شعرنوش
🔸 نخستین خوانش آنلاین به صورت آزمایشی
❄️ @shernosh
هم ساده دلم را برد، هم دار و ندارم را
خندید و گرفت از من آرام و قرارم را
یک دکمه رها کرد و اندوه زمستان رفت
در یک شب پاییزى آورد بهارم را
میخواستم آن گل را پرپر نکنم خود خواست
من چشم بر او بستم ، او راه فرارم را
میمردم و میخندید ، میدید و نمیدیدم
چشمان خمارش را ، چشمان خمارم را
تا در دل هم باشیم تاوان بدى دادیم
او گیره ى مویش را من ایل و تبارم را
✍️ #سید_تقى_سیدی
❄️ @shernosh
سلام ای عطر مریم زیر باران! دوستت دارم
خودت این ابر عاشق را بباران، دوستت دارم
به باران می سپارم تا به روی شیشه ات از من
هزاران بوسه بنویسد، هزاران «دوستت دارم»
تو را چون اولین باری که گفتم «آب»، می خواهم
شبیه اولین روز دبستان دوستت دارم
شبیه کودکی که روی دستش می زند آرام
نخستین قطره های نرم باران دوستت دارم
چه باشی، چه نباشی دوست، عاشق، همسفر، همراه
چه فرقی دارد اصلاً با چه عنوان دوستت دارم؟
تنفس می کنم زیبایی ات را، خواب می بینم
شبیه نبض گل در ذهن گلدان دوستت دارم
دلم را "شهردار" شهر عشقت کن که بنویسم
به روی تابلوهای خیابان: دوستت دارم
مرا در هُرم تابستانِ اندامت برُویان تا
خودم چتر تو باشم در زمستان، دوستت دارم
✍️ #محمد_سعید_میرزایی
❄️ @shernosh
نامات را بر زبان میآورم
دریا بر من گستردهتر میشود
دریایی که ادامهی گیسوان توست
کلامات را سرمه ی چشم میکنم
آفتاب و ماه و ستارگان را
در آبها میبینم
میخوانمات
موجی بلند به ساحل میدود و دست میگشاید
صدفی پلک میزند
و تو در گیسوانات میتابی.
✍️ #عمران_صلاحی
❄️ @shernosh
به سینه میزند این قلب بی نوا، چه کنم
حبیب من شد و با خوفِ این رجا، چه کنم
دوباره دیدن چشمت دوباره شعر و غزل
دوباره حسرت اشک های بی صدا، چه کنم
خجسته بود شب با تو بودن و یلدا
رهاندم آتش دل را ز اختفا، چه کنم
شبیه موجِ خروشان مخربی امّا
بزن به کشتیِ چون سنگ ناخدا، چه کنم
برای دیدن لبخندِ روی لب هایت
همیشه مست دعا تا به انتها، چه کنم
تو دیر آمدی و زود از سرم نروی
نمیکنی گذری یا که اعتنا، چه کنم
تمام من عدم و با تو بود اصل وجود
مباد تا بزنی خنجر از قفا، چه کنم
هزار قافیه و شعر در سرم دارم
سخن نمیرسد اینجا به انتها، چه کنم
قسم نمیخورم اِلّا به خاک پاک وطن
تنت وطن، اگر این بار هم جفا، چه کنم
✍️ #رضا_فیضی
❄️ @shernosh
زنی را میشناسم عاشق مردیست
معمولی تر از همه ی مردانِ شهرش.
لب هایش همیشه میخندند
چشم هایش برق میزند
حرف هایش...
آخ که وقتی روبه رویش مینشینی
آرزو میکنی کاش...
لحظه ای جایِ خوشی هایِ کوچکش بودی.
زنی را میشناسم دور از هیاهویِ شهر
جدا از شلوغی هایِ روزگارانش
افسارِ زندگی اش را در دست هایش محکم میگیرد
و همه ی خوشبختی هایِ دنیایش را دِرو میکند.
که عاشقِ مردیست که با همه ی وجود دوستش دارد.
و خوشبختی اش تنها ثمره یِ عشقِ بی نهایتِشان است.
زنی که با وجودِ همه ی ناملایماتِ زندگی اش
یک دلگرمیِ عظیم، شبیه یک کوه
پشتِ تمام روزهای خاکستری اش نقش میگیرد.
و او را قوی ترین زنِ دنیا میکند.
✍️ #فرگل_مشتاقی
❄️ @shernosh
تنم تابوت غمگینی که جانم رانمیفهمد
دلِ تنگم حصار استخوانم را نمیفهمد
شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست میگرید
پر از حرفم کسی امّا زبانم را نمیفهمد
انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد
دلم تنگ است و میگریم،دلم تنگ است و میخندم
کسی که نیست دیوانه جهانم را نمیفهمد
چنان در آتش غم سوخته جانم که میدانم
پس ازمرگم کسی نام و نشانم را نمیفهمد
✍️ #استاد_حسین_منزوی
❄️ @shernosh
دلم تنگ میشود گاهی،
برای يک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ی داغ»
سه «روز» تعطيلی در زمستان
چهار «خنده ی» بلند
و پنج «انگشت» دوست داشتنی!
✍️ #مصطفی_مستور
❄️ @shernosh