بی تو با شعر و غزلهایم و دیوان چه کنم؟
رفتی و بعد تو با فصل زمستان چه کنم؟
ترس دارد به خدا خانه و شهرم بی تو
با غم و نیمه شب و گریهی پنهان چه کنم؟
به خدا عاشق تو بودهام و هستم من
رفتی و بی تو بگو با شبِ تهران چه کنم؟
عشق تو گشته ببین قاتل بلفطرهی من
بیتو با کوچهی پر عطرِ تو و باران چه کنم؟
من فراموش نکردم که کنارت بودم
خاطرات تو شده قاتل این جان چه کنم؟
دوستت دارم و این گشته تمام غمِ من
دین من، بی تو بگو با غمِ ایمان چه کنم؟
ای عزیز دل من، شعر و غزل منزل توست
رفتی و بعد تو با دفتر و دیوان چه کنم؟
✍️ #نازنین_حاصلی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
مي خواستم کمي،
فقط کمي
دوستت داشته باشم ...
از دستم دَر رفت!
عاشقت شدم...
✍️ #پسر_مقدس
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
در سلطنت چشم تو هــر کار حلال است
خـون کردن و آتش زدن و دار حلال است...
دیشب زده ام فال به "حافــــظ" که در آمد:
هـــر پیـک تو از کُنج لب یـار حلال است...
✍️ #علی_نیاکوئیلنگرودی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
دهانم؛
بخش کوچکی از خاطرهای دور
که بر صورتم جا مانده است،
قابِ خالیِ مشکوکی بر دیوار
که راز شادمانیاش را به روی خودش نمیآورَد
با آن
نمیتوانم بخندم
نمیتوانم حرف بزنم
تنها
میتوانم سکوت کنم
همچون زنی
که تصمیم دارد در زیباترین لباسش بپوسد،
همچون زنی
که دست میکشد بر جای خالیِ دستهای کسی
و چشمهایش را میبندد و لبخند میزند،
همچون زنی
که کارش خاطرهبازی است در شبهای دلتنگی
و پوستش...
پوستش لباسِ کارش است.
✍️ #لیلا_کردبچه
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
هر چیزی به خوردمان میدادند حفظ میکردیم، آنقدر از روی کتابهای درسی مینوشتیم که تمامش را از بر شده بودیم. میتوانستیم با یک دست دو سه تا خودکار را مدیریت کنیم، همزمان هم با خودکار آبی مینوشتیم هم با قرمز و هم با سیاه. تمام لباسهایمان خودکاری میشد. آنقدر مشق داشتیم که توی خواب هم دستمان توی هوا میچرخید. دلمان خوش بود به صدآفرین و هزار آفرین ، فرقش فقط یک کلمه بود ، نمیدانم معلم از کجا تشخیص میداد که این چند صفحه مشق، صدتا آفرین دارد یا هزار تا آفرین و بعضی وقتها هم که به ندرت اتفاق میافتاد صدهزار تا آفرین. اصلا این آفرینها کجا می رفت ، چیکار می کرد ، کجا روی هم جمع میشد؟
توی صف ، بعد از اینکه دعوا سر کجا ایستادن تمام میشد ، مناجات میخواندیم. معمولا مناجات را سربهراهترین و تمیزترین دانشآموز مدرسه میخواند. او جملات را بدون میکروفون ، یکی یکی و بلند بلند میخواند و ما پشت سرش. مناجات با خدا هم جزو تکالیفمان بود. آن روزها همه چیز تکلیف بود، البته که این روزها هم کم تکلیف نداریم ، کم مجبور نیستیم، کم تنبیه نمیشویم، فقط تحملمان بیشتر شده و البته امکانات تحمل. نمیدانم اگر این مناجاتها نبود ، اگر این دعاهای طوطیوار نبود چه اتفاقی برایمان میافتاد. ما که بیگناه بودیم ، ما که بچه بودیم، ما که این همه مشق نوشتیم و مناجات خواندیم ، پس چرا آرزویی برآورده نشد؟ مشکل از ما بود یا مدل دعا کردنمان؟
✍️ #جلال_حاجی_زاده
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
تجربهی عشق، هیچگاه اشتباه نیست و هر آدمی که شما با او عشق را تجربه کردید، یکی از مهمترین، با ارزشترین و دوستداشتنیترین انسانهاییست که وارد زندگیتان شده است؛ حتی اگر نتیجهی عشق، آن چیزی نیست که میخواستید، فقط بدانید، شما «عشق» را با آن فرد تجربه کردید، پس شما با قلب و تمام ناهشیارتان و تمام وجود درونیتان دوستش دارید.
حتی اگر از دستش داده باشید.
«عشق» با ارزشترین و دردناکترین اتفاقیست که یک انسان میتواند با تمام وجودش تجربه کند...
✍️ #پونه_مقیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
به دَستهایم شَک نکن
به عاشقانههایی که
کشیدهام روی پوستِ تَناَت
و به حرفهایی که
هر از چندگاهی نمیزنم!
من اینجا
یک فنجانِ نیمخورده دارم
یک صندلی کنارِ بیحوصلگیهایم
و صداهای زندانی که گاهگاه
سر میکشند
از استخوانهایم
از موهایم
سینهام
و ریزریز میشوند روی پیراهنِ غروب ...
✍️ #ناهید_عرجونی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
Ehsan NazariEhsan Nazari _ Piraahan e Bitaab.mp3
زمان:
حجم:
12M
🔹 #پیراهن_بی_تاب
🔸 #احسان_نظری
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
پيراهنت در باد تكان ميخورد،
اين تنها پرچميست كه
دوستش دارم.
✍️#گروسعبدالملکیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
تو را باید کمی بیشتر دوست داشت
کمی بیشتر از یک همراه
کمی بیشتر از یک همسفر
کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس!
تو را باید...
اندازه تمام دلشورههایت
اندازه اعتماد کردنت
تو را باید با تمام حرفهایی که در چشمانت موج میزند
با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت
تو را باید همانند یک هوای ابری
یک شب بارانی
یک آهنگ قدیمی
یک شعر تمام نشدنی
همانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانهی فرانسوی
همانند یک آوارهی عاشق دوست داشت!
تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی
هنگامی که پشت پنجرهی اتاقِ خاطراتات...
چشم میدوزی به برگهایِ روانِ پاییز
هنگامی که دیوار شب را با سکوتات میشکنی
هنگامی که آغوشی میخواهی از جنس آرامش
تو را باید فراتر از لمسِ تَنات دوست داشت
فراتر از اختلالات هورمونی!
برای دوست داشتنت باید غرور را رها کرد !
✍️ #علی_سلطانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
شب
بدون تو
چگونه تمام می شود؟
شاخه های شکسته ی
گل های نرگس را
در ليوان آب
گذاشتم.
بدون تو
در مهتاب،
شمشادهای سبز
از رنگ آبی مهتاب
آبی رنگ شده بودند.
ما برای عابران
از عقايد گذشته
می گفتيم...
در همان زيرزمين نمور
که زندگی می کردم
به تو
گفتم:
دست هايت را
برای من
بگذار و برو...
من می توانم
بدون تو
با سايه های
دستهای تو
روی ديوار
زندگی کنم.
کودکان
با لپ های قرمز
در باران
به دنبال توپ سفيد
می دوند.
کاش
تو بودی
که در باران،
به اين کودکان
بوسه و عيدی
می دادی...
✍️ #احمدرضا_احمدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
بهش میگوییم شاشِ شایان... خیلی اسم شیک و مناسبی شده مخصوصا با آن رنگ کدر و تکههای مخمر شناورش.
و ما، من و رفیقم هر بار که لیوانهای بلند دستهدارمان را میزنیم به هم سلامتش میداریم.
من با شاش شایان بارها زدهام زیر گریه.
یکبارش را به بهانه شکست عشقی، یکبارش را به هوای فشار بیپولی، یکبارش را برای دلتنگی بابا، خشم به بابا، برای بدبختی یکی که میشناختمش یا نمیشناختمش، حتی چند باری هم برای تَرَک دیوار...
خلاصه توی این زندگی کوفتی چیزی که زیاد بوده دلیل که من بابتش با شاش شایان بزنم زیر گریه...زیر نور کم سالن خانهام وقتی رفیقم درِ خانه را پشت سرش بسته و رفته. یا وقتی که از پیش رفیقم برگشتهام و پشت در خانه ولو شدهام کف زمین.
و همینطور که عضلات صورتم از فشار خندههای یکی دو ساعت پیش هنوز ضعف میرفته، مثل کسی که مشقش را خوب بلد باشد توی تاریکی منتظر ماندهام.
منتظر که تمام آن تراژدی که یکی دو ساعت پیش کشانده بودمش به کمدی برگردد سر جاش... به ته ته تراژدی.
چند روز پیش اما نشد. دیدم هر چقدر میزنم به شوخی از شدت تراژدی کم نمیشود. همانجا روبروی رفیقم زدم زیر گریه... آمد و شانههام را مالید. گفتم خیلی غمگینم... آنقدر که نمیتوانم تا خانه صبر کنم...
شد شبیه چند سال پیش وسط شعر الیاس علوی که یارویی نشسته بود آن سر میز و میخواند:
خدا کند انگورها مست شوند
آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد
هندوکش دخترانش را آزاد کند...
و من این سر میز دیدم هیچ راهی نمانده جز این که همان لحظه برای پسران آمو و دختران هندوکش عر بزنم. برای محبوب دور افتاده، برای پلنگها و آهوها...
تا همین دو سه سال پیش هر سال دم عید چیزی مینوشتم، پیامبری بودم که نوید بهار میداد. نویددانمان پر شده دیگر!
و من خیلی غمگینم آنقدر که نمیتوانم تا بهار صبر کنم.
✍️ #پریسا_زابلی_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh