Ehsan NazariEhsan Nazari _ Piraahan e Bitaab.mp3
زمان:
حجم:
12M
🔹 #پیراهن_بی_تاب
🔸 #احسان_نظری
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
پيراهنت در باد تكان ميخورد،
اين تنها پرچميست كه
دوستش دارم.
✍️#گروسعبدالملکیان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
تو را باید کمی بیشتر دوست داشت
کمی بیشتر از یک همراه
کمی بیشتر از یک همسفر
کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس!
تو را باید...
اندازه تمام دلشورههایت
اندازه اعتماد کردنت
تو را باید با تمام حرفهایی که در چشمانت موج میزند
با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت
تو را باید همانند یک هوای ابری
یک شب بارانی
یک آهنگ قدیمی
یک شعر تمام نشدنی
همانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانهی فرانسوی
همانند یک آوارهی عاشق دوست داشت!
تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی
هنگامی که پشت پنجرهی اتاقِ خاطراتات...
چشم میدوزی به برگهایِ روانِ پاییز
هنگامی که دیوار شب را با سکوتات میشکنی
هنگامی که آغوشی میخواهی از جنس آرامش
تو را باید فراتر از لمسِ تَنات دوست داشت
فراتر از اختلالات هورمونی!
برای دوست داشتنت باید غرور را رها کرد !
✍️ #علی_سلطانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
شب
بدون تو
چگونه تمام می شود؟
شاخه های شکسته ی
گل های نرگس را
در ليوان آب
گذاشتم.
بدون تو
در مهتاب،
شمشادهای سبز
از رنگ آبی مهتاب
آبی رنگ شده بودند.
ما برای عابران
از عقايد گذشته
می گفتيم...
در همان زيرزمين نمور
که زندگی می کردم
به تو
گفتم:
دست هايت را
برای من
بگذار و برو...
من می توانم
بدون تو
با سايه های
دستهای تو
روی ديوار
زندگی کنم.
کودکان
با لپ های قرمز
در باران
به دنبال توپ سفيد
می دوند.
کاش
تو بودی
که در باران،
به اين کودکان
بوسه و عيدی
می دادی...
✍️ #احمدرضا_احمدی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
بهش میگوییم شاشِ شایان... خیلی اسم شیک و مناسبی شده مخصوصا با آن رنگ کدر و تکههای مخمر شناورش.
و ما، من و رفیقم هر بار که لیوانهای بلند دستهدارمان را میزنیم به هم سلامتش میداریم.
من با شاش شایان بارها زدهام زیر گریه.
یکبارش را به بهانه شکست عشقی، یکبارش را به هوای فشار بیپولی، یکبارش را برای دلتنگی بابا، خشم به بابا، برای بدبختی یکی که میشناختمش یا نمیشناختمش، حتی چند باری هم برای تَرَک دیوار...
خلاصه توی این زندگی کوفتی چیزی که زیاد بوده دلیل که من بابتش با شاش شایان بزنم زیر گریه...زیر نور کم سالن خانهام وقتی رفیقم درِ خانه را پشت سرش بسته و رفته. یا وقتی که از پیش رفیقم برگشتهام و پشت در خانه ولو شدهام کف زمین.
و همینطور که عضلات صورتم از فشار خندههای یکی دو ساعت پیش هنوز ضعف میرفته، مثل کسی که مشقش را خوب بلد باشد توی تاریکی منتظر ماندهام.
منتظر که تمام آن تراژدی که یکی دو ساعت پیش کشانده بودمش به کمدی برگردد سر جاش... به ته ته تراژدی.
چند روز پیش اما نشد. دیدم هر چقدر میزنم به شوخی از شدت تراژدی کم نمیشود. همانجا روبروی رفیقم زدم زیر گریه... آمد و شانههام را مالید. گفتم خیلی غمگینم... آنقدر که نمیتوانم تا خانه صبر کنم...
شد شبیه چند سال پیش وسط شعر الیاس علوی که یارویی نشسته بود آن سر میز و میخواند:
خدا کند انگورها مست شوند
آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد
هندوکش دخترانش را آزاد کند...
و من این سر میز دیدم هیچ راهی نمانده جز این که همان لحظه برای پسران آمو و دختران هندوکش عر بزنم. برای محبوب دور افتاده، برای پلنگها و آهوها...
تا همین دو سه سال پیش هر سال دم عید چیزی مینوشتم، پیامبری بودم که نوید بهار میداد. نویددانمان پر شده دیگر!
و من خیلی غمگینم آنقدر که نمیتوانم تا بهار صبر کنم.
✍️ #پریسا_زابلی_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
ریشهام در بهار
است و برگ هایم در پاییز
نه سبز می شوم، نه زرد ..
این روزها حال درختی را دارم
که فصلها را نفهمیده!
✍️ #بابک_زمانی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
📸 عکس #طرح_پروفایل
🌼 @shernosh
Alireza PourostadAlireza Pourostad _ Yeki Be Ou Beresanad.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
🔹 #یکی_به_او_برساند
🔸 #علیرضا_پوراستاد
▫️ #پیشنهاد_ دانلود
┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄
شاید تو را
برای زندگیِ دیگری کنار گذاشتهاند
که زمان را تَنگتر میگذرانی و
گذشته را
دوباره میگذرانی ...
✍️ #شهرام_شیدایی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
برایم نوشته: فقط در یه صورت فراموشت می کنم، اونم اینه که یه کسی بیاد که منو اینطوری دوست داشته باشه که من تو رو دوست دارم. در ادامه، چند استیکر خنده گذاشته، و یک استیکر بوسه با لبانی قرمز، خیلی قرمز، به رنگ ماتیک هایی که مدلهای مجله های مد می زنند.
جواب نداده ام. به این فکر کرده ام پیراهنی که در خانه ام پوشیده بود، شسته و اتوکشیده در کمد آویزان است و دیگر بوی تن او را نمی دهد.
یک ساعت بعد دوباره برایم نوشته: کاش عید امسال پیشت بودم. میدونم بدون بابات سخت میگذره. اون روز مامانم دیده بودت میگفت خیلی پیر شدی. پیرتر نشو تا من بیام ایران. در ادامه، چند استیکر غصه و گریه و یک بوسه قرمز، کمرنگ تر از قبلی.
جواب نداده ام. به رگ آبی ساعد دست چپش فکر کرده ام وقتی تندتند نقاشی می کشید و زیرچشمی نگاهم می کرد و با سرخوشی کودکانه اش میخندید. کاریکاتور مرا کشیده بود، با شاخی بر پیشانی و اخمی بر صورت. کاریکاتور را همان روز در سینمای وسط شهر جا گذاشتیم.
یک ساعت بعد از قبلی دوباره برایم نوشته : کاش من از تو یه دختر داشتم. عین تو سرتق و پررو میشد عین من خوشگل. و در ادامه، چند استیکر بوسه. خیلی کمرنگ تر از همیشه.
برایش می نویسم: خوبی گنجشک ها این است که روی هر شاخه ای دلشان بخواهد می نشینند. کرگدن ها نه، باید شاخه ای پیدا کنند که طاقت وزنشان را داشته باشد. پر بزن برو گنجیشکه. پر بزن برو. نمیفرستم. سعی می کنم به هیچ کدام از اشکهایش در فرودگاه فکر نکنم.
روز بعد طرفهای ظهر است که برایم می نویسد: ای پیرمرد بدقلق. می نویسد: می دونی کدوم قسمت دوری خیلی بده؟ آدم بی پناهه. بی سلاحه. وگرنه من که میدونم اگه نزدیکت بودم میومدم نازت میکردم خر میشدی.
به عکس آخرش که برایم فرستاده نگاه میکنم. شاداب و جوان است، در عکس خندیده، چشمهایش هم خندیده اند. دلم می خواهد برایش بنویسم: چقدر خوبه که دوری بچه جون. چقدر خوبه. دور که باشی نمی تونم زخمیت کنم.
نمی نویسم. می نویسم: برای اخرین بار خواهش میکنم به من مسیج نده. بعد بلاکش میکنم. انگار که بخواهم خودم را فریب بدهم و وانمود کنم او مزاحم من بوده. به روی خودم نیاورم دارم از خودم می گریزم، به انتهای تاریک تر و نمورتر غار. به روی خودم نیاورم حالا قرن هاست فهمیده ام وقتی کسی دوستم بدارد چه بی اندازه پریشان می شوم.
در اولین دقایق روز، پیراهنی را که در خانه ام پوشیده بود به رفتگر جوان و زیبای افعانستانی محله هدیه میکنم. پسرک ذوق می کند. دیگر تمام نشانه ها را از بین برده ام. اگر اسم کوچکش را هم فراموش کنم، شاید دوباره بتوانم بخوابم.....
✍️ #حمید_سلیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
شعر ...
تو بودی و دختری که نوجوانی اش را
در ایستگاه های اتوبوس
به عشقی زود هنگام ...
فروخت
شعر...
تو بودی و بعد از ظهری بارانی
و چهارراهی که به انتظار یک دلواپسی
چتری را به اشاره بر سر گرفته بود
شعر...
تو بودی و سیم تلفن
یک بوق ممتد
و آغاز آلارم های تقویم نوشت سال های بعد...
احساسی از گناه
لذت و ... آه!!!
شعر...
تو بودی و جاده
شب و تاریکی
بوسه های بین راهی...
در خروپف اتوبوسی که مقصدمان را
به تعویق می انداخت
شعر...
تو بودی و من
و هزاران خاطره ای که با ما...
هرگز به مرور ننشست
فردیت اجباری ضمیرهایی که
قسمت ما را...
ما رقم نزد...
✍️ #ناهید_گرجی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
▫️ معرفی هنرمند:
نقاش روسی "الکسی بوتیرسکی" (Alexei Butirskiy ) به روسی { Алексей Бутырский } متولد شهر مسکو است که در سال 1992 وارد دانشگاه هنر مسکو شد و در سال 1996 در سطح بسیار عالی فارغ التحصیل گردید. او یکی از برترین شاگردان "هاسیانوا" (Hasyanova ) بوده و به بالاترین افتخارات روسیه یعنی LS در آکادمی دست یافته است. الکسی در حال حاضر به عنوان استاد #نقشه_کشی در همان آکادمی کار می کند. از سال 1996، تا کنون در بیش از 100 نمایشگاه شرکت کرده است که از جمله ی آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد:
▫️ سال 2005 _ نمایشگاه های هنری مهم به افتخار پیکاسو، دالی، شاگال، مونه، مانه، دگاس و بسیاری دیگر.
▫️ سال 2007_ الکسی به نمایشگاه های معتبر ایل ویتوریانو در پیازا ونیز، رم، ایتالیا دعوت شد.
نقاشی های الکسی از آن جهت اهمیت دارد که او توانسته است جهان پیرامون خود را بدون هیچ ساختار تخیلی کاملاً شفاف خلق نماید و شما حس آرامش را در هر یک از تابلوهای این نقاش بزرگ می توانید احساس کنید.
بسیاری از آثار او به حدی عجیب است که تنها با ارائه ی رنگ محاوره ای، نور، فضا و سایه شما را در خود غرق میکند. قدرت بازی الکسی با رابطه ی نور و تاریکی از مهمترین ویژگی های این نقاش روس است.
در یک جمله می توان گفت:
🔹 نقاشی های Alexei Butirskiy یاد آور آثار "کلود لورن" (Claude Lauren) و "کارا واجو" (Cara Vaju) با کیفیت نورپردازی بهتر است.
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh