🔹 بخشی از آثار #شهراد_ملک_فاضلی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🔸 سایت رسمی وی برای مشاهدۀ بقیۀ آثار
🌼 @shernosh
اینجا سینما کاپریه. اولای دهه پنجاه.
تو یه زن جوون زیبایی، توی فیلم سیاهسفید کلاسیک. یه لیوان شراب تو دستته و تظاهر میکنی مستی. کمرت لخته و لباست اندامت رو دلیل روشنی برای آشفتگی مردها کرده. توی فیلم؛ سر تو جنگه.
من مرد تکیدهی پیریم که تو سالن سینما خوابش برده. کارگری که برای تصاحب کردن تو، حتی برای تماشاکردنت، زیادی خستهس...
و شب بخیر، مخصوصا به تو که به جای دوستت دارم بهش میگی شب بخیر
✍️ #حمید_سلیمی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
قُشونِ گیسوانت
پشتِ شعر سنگر گرفته اَست
کلمات از کار اُفتادهاَند،
گویی الفبا را به یغما بُردهای
آه...! نمی توانم بنویسَمَت؛
این شعر منتفی ست
✍️ #آرش_شاهری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
از سه سال پیش شروع کردهام به حذف خیلی چیزها.
اولیش سفر... بزرگترین دلخوشی من. دلیلی که میتوانستم با آن تنهایی عظیم بیرونی و درونیم را تاب بیاورم.
خارج از ایران نهها که درش را ۵ سالی میشود تخته کردهام. همین حوالی. نهایت شمال.
دومیش کافه... عاشق کافهام و روزگاری روزی دو بار کافه میرفتم. حالا شاید دو ماه یکبار، آنهم منو کافه را میگردم دنبال ارزانترین نوشیدنی. گشتن ندارد البته. چای تلخ، غذا که پیشکش!
سومیش خرت و پرتهای زنانه... لوازم آرایش، ضد چروک، عطر. زدهام توی خط تولید داخل، نه برای حمایت؛ از سر گرانی مشابه خارجی.
چهارمیش کتاب فیزیکی... همه میدانند من چقدر مخالف کتاب الکترونیکی بودهام. که چه کیفیتی دارد دست گرفتن کتاب و ورق زدن صفحاتش.
پنجمیش کارگاه... هر کارگاهی که چیز یاد آدم بدهد. که آدم علم و هنر جدید یاد نگیرد پس چه غلطی بکند. اصلا چرا آمده توی این دنیا. که مثل بعضیها بخورد و پس بدهد و پس بیندازد و به ریش ما بخندد؟!
ششمیش لباس. من لباسیام. حاضرم گرسنه بمانم اما لباس بخرم. امسال پست پالتوی یک و چهارصدی را سه ماه بالا و پایین کردم نتوانستم. رفت توی حراج، باز نتوانستم. گفتم ول کن زمستان تمام شد، بماند سال بعد. سه سال است که همینطوری دارم حواله میکنم.
هفتمیش باشگاه... آدم اگر ورزش نکند چه غلطی بکند؟! کجا خودش را، این خشم عظیمش را خالی کند؟!
هشتمیش تراپی... یکسال و نیم هر هفته جان کندم. آنها که تراپی شدهاند میدانند چه جراحی سختیست. آنقدر آورده داشته برایم که یکسال و نیم از خیلی چیزها زدم و هزینهاش را جور کردم. دو ماه پیش گفتم نمیتوانم، بکنیمش ماهی دو بار. این ماه فقط یک جلسه توانستم.
حالا مدتهاست توی سوپر نمیروم سراغ فلان برند موادغذایی که همیشه میخریدم. چند دقیقه وقت میگذارم و قیمت برندها را چک میکنم و ارزانترینش را میخرم، حتی اگر طعم گه بدهد.
هر روز صبح قهوه میخوردم. فیالواقع تنها معاشقه من. لامصب گران شده. گفتم به درک قهوه هم نمیخورم.
نمیخورم
نمیپوشم
نمیگردم
یاد نمیگیرم
چون نمیتوانم
چون اندازه حقوقم باید اجاره خانه بدهم.
اینها نیازهای اولیه شهروندیست که قبل از این هم زندگی پر زرق و برقی نداشته. سرِ خودش را شیره میمالیده با این چیزها که روزگارش یک جوری بگذرد. حالا نمیگذرد. به گِل نشسته لاکردار!
و بخش ترسناک ماجرا اینجاست که آنقدری توی این مملکت زیسته که دیگر با رسم شکل میداند فردا، پس فردا، پسان فردا چگونه و تا کجا قرار است فرو برود.
خدا به داد آنها برسد که بیمارند، عیالوارند.
کارمان شده از دیروز بیشتر دویدن و بیشتر فرو رفتن
کارمان شده مرگ تدریجی
مایی که آمده بودیم زندگی کنیم.
✍️ #پریسا_زابلی_پور
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh