eitaa logo
شعرنوش
179 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
28 فایل
جرعه به جرعه می‌دهم شعر به نوشِ دلبرم دل که نکرد اثر به او شعر مگر اثر کند #حضرت_حافظ کانال ادبی_فرهنگی با فعالیت در حوزه‌ی: #گویندگی #شعر #نویسندگی راه ارتباطی با مدیر جهت شرکت در کلاس ها 🆔 @Arta_Rahimi
مشاهده در ایتا
دانلود
اینکه عاشق دست‌های زنی هستم در محل کار از سر اجبار است اینکه عاشق چشم‌های زنی در تلویزیون موهای زنی در مجله... تکه‌تکه‌ات کرده‌اند بمب‌ها و مجبورم تکه‌هایت را در زنان دیگر دوست بدارم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
Hadi HadadiHadi Hadadi _ Dar Arezooye To.mp3
زمان: حجم: 12.2M
🔹 🔸 ┄┅═✼✵𑁍✵✼═┅┄ بگذار هر چه نمی خواهند، بگوییم ... بگذار هرچه نمی خواهیم، بگویند ... باران که بیاید از دست چترها کاری بر نمی آید ... ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم ... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
گویی عشق در نرسیدن است نرسیدن، دوری و تمامِ فاصله‌ها من تو را دوست دارم تو دیگری را، دیگری من را دوست دارد، من دیگری را من تو را دوست دارم، تو من را اما نمی‌شود، همه‌چیز محکم می‌ایستد که نشود... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
دست هایت را با لیوانِ چایی ات گرم کن! دلت را با خیالی پنهان. دردها را همه به یادت می آورند حتی آنانکه بی خبرند. لبخندی را ذخیره کن حتی شده در عکسی رنگ و رو رفته... روزهایی هست که باید یادت بیاید میتوانی بخندی و کسی یادش نمی آید... دست هایت را با لیوانِ چایی ات گرم کن و دلت را با خیالی پنهان .... و همیشه در کیفت عکسی داشته باش از لبخندِ خودت! برای روزهایی که همه چیز یادت می آید جز منحنیِ لبهایِ خاموشت ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
دو کوچه بالاتر از جایی که کار می‌کنم یک رستوران مکزیکی است که قبل از آمدن کرونا ماهی دو سه بار می‌رفتیم آن‌جا. آن‌قدر رفتیم که صاحب دکان و گارسون‌ها و دربان و گربه‌های سفید پشت رستوران هم با ما رفیق شدند. بیشتر از همه‌شان با یک کمک آشپز رفیق شدیم که وقتی سرش خیلی شلوغ نبود می‌آمد سر میزمان و می‌ایستاد به خوش و بش کردن. یک آدم تپل که انگار خدا از خلقتِ گردن فاکتور گرفته و شانه‌هایش را مستقیم و بی‌واسطه وصل کرده به سرش. هر وقت صاحب کارش صدایش می‌کند که مثلا «خوزه، پنیرا رو کجا گذاشتی؟»، مجبور می‌شود تمام هیکلش را بچرخاند سمت اوستا و جوابش را بدهد که مثلا گذاشته‌ام ته یخچال بزرگه. بدین ترتیب. پارسال خبر رسید بهمان که برادر کوچک‌ترش خودکشی کرده است. تاسیسات‌چی یک برج سی‌طبقه بود، وسط شیکاگو. لوله می‌کشید. لامپ وصل می‌کرد. کولر راه می‌انداخت و الخ. پارسال زمستان رفت روی پشت‌بامِ برج تا مثلا فلان کار را راست و ریس کند. اما در عوض کار خودش را راست و ریس کرد و از بالا خودش را انداخت پائین. جمعه پیش رفتیم رستوران مکزیکی. خوزه هم بود. لاغر شده بود. تازه فهمیدم که گردن هم دارد. حالا که وزن کم کرده، گردنش از لای غبغب و بناگوشش زده بود بیرون. تسلیت و این‌ها گفتیم. من به انگلیسی بلد نیستم مراتب اندوه خودم را اعلام کنم. مثلا ترجمه‌ی«غم آخرتون باشه» یا «هر چی خاک اون مرحومه عمر شما باشه» چه می‌شود؟ همان بهتر که بلد نیستم. مگر چیزی به عنوان غم آخر هم داریم؟ یا مثلا چه منطقی پشت تبدیل خاک مرحوم به عمر برادر مرحوم وجود دارد؟ به هر حال. بیست دقیقه با خوزه گپ زدیم. بیشتر البته خوزه حرف زد. فقط از برادرش گفت. انگار از روی یک کتاب برایمان داستان می‌خواند. در واقع آدمی را که توی مغزمان نبود برای‌مان ساخت. برادرش را هیچ وقت ندیده بودیم. لابد یک آدم معمولی از چند میلیون آدم معمولی و ناشناسِ ساکن شیکاگو. یک نفر از هشت میلیارد نفر. اگر خبرش توی روزنامه چاپ می‌شد، احتمالا سرسری خبر را می‌خواندم و بعد هم با روزنامه شیشه‌ی عقب ماشین را تمیز می‌کردم که موقع دنده عقب گرفتن، پشت سرم را بهتر ببینم. آدم‌های دور و آدم‌های ناشناس. اما حالا که خوزه بیشتر ازش حرف زد، انگار فرق بودن و نبودنش بیشتر حس می‌شد. ساختمان سی طبقه خیلی بلندتر به نظرمان می‌آمد. زمانی که توی راه بوده بیشتر کش آمد. شتاب جاذبه هم حتی وحشی‌تر هم به چشم‌مان آمد. احتمالا آدم‌هایی بوده‌اند که از دور سقوط برادرش را تصادفا دیده‌اند. لابد دیدند یک نقطه‌ی سیاه روی پشت بام تکان می‌خورد. بعد دیده‌اند نقطه از بالای ساختمان رها شد و تند آمد پائین. ده ثانیه‌ی بعد هم نقطه‌ی سیاه تبدیل شده به نقطه‌ی قرمز. اما به هر حال نقطه، نقطه است. البته نقطه وقتی دور است، نقطه است. برای ما که بیست دقیقه پای منبر خوزه بودیم دیگر نقطه نبود. یک موجود بود با گوشت و پوست و استخوان. یک داستان بلند بود با چند میلیون کلمه و چند ده میلیون نقطه و به اندازه‌ی یک کهکشان عواطف گوناگون. کاش اصلا نرفته بودیم رستوران‌شان. کاش به جایش پیتزا سفارش داده بودیم که مجبور نبودیم داستان خوزه را بشنویم. خودمان را حبس می‌کردیم توی اتاق به بهانه‌ی کرونا. دور از داستان خوزه. اما خب، آدمی که حبس باشد داستان خودش هم راز سر به مهر می‌شود. خوزه یک جا لای حرف‌هایش گفت که انگار یکی از کلیدهای پیانو‌ی زندگی خانواده‌شان گم شده است. از دور آهنگ‌شان معمولی‌ به گوش می‌خورد اما فقط آدم‌هایی که داستان‌شان را شنیده‌اند، می‌دانند که موسیقی‌شان از پارسال به این‌ور لحظات ساکتی دارد که با چیزی دیگر پر نمی‌شود. قرار نبود این‌قدر دراماتیک شود. قرار بود فقط یک برش نازک بزنم از رستوران رفتن را. از راه دور. آن‌قدر دور که نفهمم آن چیزی که از آن بالا دارد می‌افتد آدم است یا یک کیسه‌ی شلیل. اما خب نزدیک شدیم. برای خودم بماند به یادگار که شاید بفهمم که ستاره‌ها صرفا نقطه‌های دور و نورانی توی آسمان تاریک شب نیستند. بلکه هر کدام‌شان آن‌قدر وسعت دارد که تهش دیده نمی‌شود لامصب. ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
🔹 نام اثر 🔸 کاری از گروه گویندگی ✍️ شاعر 🎤 مداحی ؛ 📀 تنظیم 🕊 ارائه شده در کانال ✍️ نویسندگان: ▫️ ▫️ ▫️ 🎙 گویندگان به ترتیب اجرا: ▫️ ▫️ ▫️ ▫️ ▫️ 🎧 با هم بشنویم 👇👇 🌼 @shernosh
Avaze GouAvaze Gou _ GhamNameye Roghaye.mp3
زمان: حجم: 10.7M
🔹 نام اثر 🔸 کاری از گروه گویندگی ✍️ شاعر 🎤 مداحی ؛ 📀 تنظیم 🕊 ارائه شده در کانال ✍️ نویسندگان: ▫️ ▫️ ▫️ 🎙 گویندگان به ترتیب اجرا: ▫️ ▫️ ▫️ ▫️ ▫️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
من تنها نامی سه حرفی‌ام ؛ بی هیچ شباهتی به شما و تو یک حرف بیشتر ،چیزی شبیه بهشت.... معجزه معجزه است که گاهی در خواب اتفاق می‌افتد گاهی در بیداری اینجا دریا نیست فقط صدای مرا از رادیو دریا می‌شنوید سرم را بر می‌دارم و چشمانم را می‌بندم چه فرق می‌کند که این شعر از کجا آب می‌خورد شعر در پنجره‌ای‌ست که پشت آن دریاست باور کن ... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
برای دیدن تو... اگر رودخانه بودم، برمی‌‌گشتم . اگر کوه بودم، می‌‌دویدم اگر باد بودم، می‌‌ایستادم اما انسانم....! و بارها برای دیدنت... برگشته، دویده، ایستاده‌ام ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
من مي نويسم اما تو نه مي خواني نه مي فهمي ثانيه هاي من بدون تو با نگاههاي سردت به شلاق درد عادت كرده است كاش غرورت كمي زلال تر بود كاش مي فهميدي دريا از وحدت قطره ها دريا مي شود اما افسوس كه نه مي فهمي نه تلاش مي كني و ثانيه ها همچنان در گذرند... ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh
جای تو خالی ست! در تنهایی هایی که مرا تا عمیق ترین دره های بی قراری می کشانند جای تو خالی ست در سردترین شبهایی که لبخند های مهربانی را به تبعید می برند... جای تو خالی ست در دریغ نا مکرری که به پایان رسیدن را فریاد می کنند جای تو خالی ست در هر آن نا کجایی که منم ✍️ 💠 { کانال ادبی شعرنوش } 🌼 @shernosh