تورا جانم صدا کردم، ولیکن برتر ازجانی
مگرجان بیتو می مانددراین تندیس انسانی
نشاید گفت مهرویی کہ تو والاتر از ماهی
فروزانتر زِخورشیدی وگرمابخش ورخشانی
مرا اعجاز لب هایت،کند واقف بدین معنی
کہ آن یُحیي کہ میگفتند ومی گویند تو آنی
دوچشمانسیہپوشت نہتنها غارتجان کرد
کہ بعداز دیدنش درمن،نمانده دین وایمانی
پریشان شد دل زارم زِعطر وبوی آغوشت
پریشانترشود آن دم کہ گیسو را بیَفشانی
تورا خالق برای خود گمانم خلقتت کرده
و یانہ اینکہ تو خالق،بہهر ربّی وسبحانی
نمی دانم چہ می گویم،کلامم کفر مطلق شد
دلیل کفر من هستی و بانی هر عصیانی
نباید کرد توصیفت میان شعرها اما
قلم جز گفتن وصفت، نیارد هیچ عنوانی
بہهرصفرجنونانگیز طلبمیدارمت جانم
تورا جانم صدا کردم، ولیکن برتر ازجانی
#حسین_فروتن
”نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت”
#سایه
#هوشنگ_ابتهاج
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصلِ خود دوایی کن دلِ دیوانهٔ ما را
علاجِ درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان، غمِ مجنون شیدا را
گَرَت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بِنمودی و بِربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
چنان مشتاقم ای دلبر، به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را...
#سعدی
به شوقت مبتلا هستم ولی اندازه کم دارم
برای گفتن شعرم کلام تازه کم دارم
خودت گفتی نمیخواهی که دریا را بلد باشی
برای صید تو گرمم ولی سر نیزه کم دارم
اگر آن روی دریا را به گام ساحلش بینی
ز مرجان وصدف هایت ، سازه کم دارم
من آن فرهاد مجنون و بسی زندانیت بودم
هنوزم سائلت هستم ولی آوازه کم دارم
ز آن انگشتر زرین تو را بر خود نشان کردم
برای وصل تو حاضر ولی فیروزه کم دارم
رسید آن کاروان عشق ازبند اسارت ها
ولی در پیکر شهرم دگر دروازه کم دارم
#داود_شمسی
گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد
در شعر شاعران همه گشتم که مصرعی
در شأن چشمهای تو پیدا کنم، نشد
گفتند عاشق که شدی ؟ گریهام گرفت
میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد
بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را
از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد
شاعر شدم که با قلم ساحرانهام
در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد
#سجاد_سامانی