درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
#کاظم_بهمنی
شاگرد مکانیک
💢از دبیرستان تیزهوشان ، علامه حلی معروف اخراج شدم ، با الفاظی شبیه به اینکه " هیچی نمی شوی، کودن"...
پدر و مادر یکهفته پشت در مدیر مدرسه البرز نشستند تا آقای دزفولیان رخصت داد تا نوجوان را ببیند :
_ معدل ۱۱ نشان می دهد که درس را که رها کرده ای، واضحا هم اعلام کرده ای که می خواهی شاگرد مکانیک بشوی تو مکانیکی محل، چرا؟
_ درس را دوست ندارم.
_ جای درس تو این ماهها چه کرده ای؟
_ برنامه نویسی
_ آقای مسگری یک مساله برایش طرح کنید که برایش کدنویسی کند.
یک ربع بعد :
_ آقای مدیر! من برگه این پسر را که تصحیح می کنم ، می بینم که این بچه نابغه است ، ثبت نامش کنید ( علیرغم اینکه مدرسه البرز شرط معدل ۱۷ داشت)
_ پسرجان! من به اعتبار خودم ثبت نام مشروط می کنم تورا، آبروی من را نبری.
پسر اخراجی علامه حلی ، با رتبه دورقمی ، مکانیک دانشگاه صنعتی شریف قبول می شود و رتبه یک کنکور ارشد همانجا به رشته ام بی ای می رود .
روزی در اوج موفقیتهای تحصیلی دانشگاهی ، برگه برنامه نویسی را پیدا کردم که آقای مسگری به عنوان آزمون ورودی ازم گرفته بود ، سوال درباره حرکت مهره اسب شطرنج از نقطه آ به نقطه ب بود ولی در نهایت تعجب فهمیدم کاملا غلط حل کرده بودم ! به هر زحمتی بود مسگری را پیدا کردم ؛ ازش پرسیدم با اینکه این مساله را اشتباه کد زده بودم ولی شما اعلام کردید این بچه نابغه است ، چرا؟
من را به یاد آورد و خندید و گفت: آقای دزفولیان بهم گفته بود این بچه غرورش شکسته شده در مدرسه قبلی ، هرطور برگه اش بود مهم نیست ، تو بلند جلوی خودش و پدر و مادرش بگو که "نابغه" است" ؛ او نیاز دارد دوباره برخیزد وگرنه شاگرد مکانیک می شود.
#داستان_کوتاه
نمیدانم سرانجام دل بی آرزویم چیست
ولی هرگز بدون عشق در دنیا نباید زیست
به چشم مستت ایمان داشتم اما ندانستم
دوای دردهایم این دروغ خندهآور نیست
چنان این روزها از چشم دنیا عشق افتادهست
که تنها راه عاشق زیستن امروز تنهاییست
در این دریای طوفانی تو هستی و خدای خود
مپرس ای کشتی در هم شکسته ناخدایت کیست
همیشه آن که دل کنده است را نفرین نباید کرد
کسی که بیمحابا دل ببند کم مقصر نیست ...!
#محمدحسن_جمشیدی
مشکلی نیست بگویند طرف کم دارد
با تو آموخته ام عشق جنون هم دارد
جبرئیل غزل پیچش اندام توأم
دکمه در دکمه تنت حضرت مریم دارد
باز با ارتش زیبایی تو درگیرم
خط چشمت خبر از خط مقدم دارد
بعد هر حادثه امداد رسانی رسم است
لعنتی ! لمس تنت زلزله بم دارد
وعده های سر خرمن همه ارزانی شیخ
با تو هر لحظه دلم میل جهنم دارد
من تو را در همه ثانیه ها کم دارم
مشکلی نیست بگویند طرف کم دارد
#علی_صفری
در هوای تو دلم شوق پریدن دارد
شوق از پا ننشستن نرسیدن دارد
شعر هم لحظه ای آرام نمی گیرد آه...
روی دفتر قلم ام شوق دویدن دارد
واژه ی عشق که آمد نفس بیت گرفت
رد تو بر تن این قافیه دیدن دارد
ساده از غربت چشمان عزیزت نگذر
یوسفم باش که این جامه دریدن دارد
لحظه لحظه دلم از دوری تو می سوزد
شعر گویاست که این درد کشیدن دارد
درد هجرانت اگر قصه شب های من است
آخر قصه - به معشوق رسیدن - دارد
جان فرهاد که شیرین تر از این حادثه نیست
به خدا قصه ی عشق تو شنیدن دارد...
#زهرا_اسماعیل_گل
دلـم چشمانِ مستت را تمّنـا مے كند گاهی
نگـاهِ مهـربـانـت را تقـاضـا مے كند گـاهی
نمے دانم چہ سِرے در نگاهِ مستِ خود داری
كہ چشمانت مرا مستانہ محيا ميكند گاهی
چہ شبهایۍخمارت بودم و مستانہ سر كردی
مگر يـاد از دلـم دارے كہ غـوغا ميكند گاهی
تـو ماهِ روشنِ شب هاے ظلمانیِ من بودی
نگہ كن دورے ات حالا، چہ بلوا ميكند گاهی
دو چشمم منتظر دائم نشستہ بـر سرِ راهت
نبـودے و نبـودت را تمـاشـا مے كند گـاهی
شبانِ سردِ طولانے شدم خيـرہ بـہ هر راهی
بساطِ گـریـہ را چشمم، مهیـّا مے كند گاهی
نہ تنها دیدہ مستم ڪـہ هر دَم بغضِ پنهانی
براے دیدنت اے دل، چہ سودا مے كند گاهی
نگويم هر دَم و ساعت تـو هم يادے ز ما آری
نميـدانم دلت يـاد از دلِ مـا مے كند گاهی؟
#عباس_زرين_كفش
Homayoun Shajarianshajarian-homayoun-labe-khandane-to(128).mp3
زمان:
حجم:
13.8M
#لب_خندان_تو
#همایون_شجریان
شاعر: #محمدجواد_ضرابیان
لبِ خندانِ تو برقِ چشمانِ تو برده قرار از دلِ عاشقِ زارم
با منِ بی نوا بیش از اینم جفا دگر مکن یارم
ای گلِ ارغوان همچو سرو چمان ای در شبِ تارِ من روشنایی
بتِ چین و ختن روح و جانی به تن دل می ربایی
آتش زده ای بر دل وای از من و آه از دل
زندگی بی تو شده بی حاصل دل شده مجنون چه کنم با دل
مستم ز نگاه تو زان چشمِ سیاهِ تو حبیبم افتاده به چاهِ تو صنما سرگشته ی راهِ تو
از عشقت آرامِ جان شده ام شیدای زمان
من ز سودای وصلِ تو گشتهام رسوای جهان
رفت از دستم اختیار بردی از من صبر و قرار
در شب و روز تارِ من مه و خورشیدی ای نگار
آتش زده ای بر دل وای از من و آه از دل
زندگی بی تو شده بی حاصل دل شده مجنون چه کنم با دل
مستم ز نگاه تو زان چشمِ سیاهِ تو حبیبم افتاده به چاهِ تو صنما سرگشته ی راهِ تو