شد وجودم از تو مالامال، باور میکنی؟
چون سکوتی غرق در جنجال، باور میکنی؟
تو منیژه هستی و بیژن میاندازی به چاه
تا میافتد گونه هایت چال، باور میکنی؟
شاهنامه زرنگار از عشق ورزی های ماست
تو همان رودابه ای من زال، باور میکنی؟
طوطیان حافظیه کرده اند از بر تو را
شاه بیت برگه های فال! باور میکنی؟
برف قفقاز است اینی که نشسته بر تنت
چشم تو دریاچه ی آرال، باور میکنی؟
با چنین رنگ طلایی ارزشش نشمردنی ست
تار ابروی تو هر مثقال، باور میکنی؟
جنگلی "خودخواه" دارد میرود در مه فرو
تا میاندازی "سر خود" شال، باور میکنی؟
باغت آباد! این همه نوبر نشو، دلواپسم
راضی ام حتا به سیبی کال، باور میکنی؟
ماندگار است این غزل، چون وصف زیبایی توست
عشق می ماند هزاران سال، باور می کنی؟
#شهراد_ميدرى
هر چند کم ، بگذار کم کم عاشقت باشم
من می توانم جای او هم عاشقت باشم
لبخند غمگینی به لب داری که می خواهم
در لحظه های شادی و غم عاشقت باشم
ویران نمی خواهم تو را چون سیل ، می خواهم
مانند باران نرم و نم نم عاشقت باشم
چون صخره ای افتاده ام در ساحلی تنها ...
دریای من ، من می توانم عاشقت باشم
ای کاش می شد گوشه ی دنجی از این دنیا
حوا شوی ، من مثل آدم عاشقت باشم
تقدیر خود را می پذیرم ، هر چه بادا باد
باید که در قعر جهنم عاشقت باشم
من دوست دارم ، دوست دارم عاشقم باشی
من دوست دارم ، دوست دارم عاشقت باشم
#علیرضا_خجو
@AvayeMehregan4_5819040705888134808.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
امشب کنار غزلهای من بخواب
#همایون_شجریان
#افشین_یدالهی
#فردین_خلعتبری
سوزاندیام که دلم خامتر شود
وحشی شدی غزلم رامتر شود
آهو برای چه باید زمان صید
کاری کند که خوش اندامتر شود
جز اینکه از سر جانش گذشته تا
صیاد نابغه ناکامتر شود
آدم برای نشستن به خاک تو
باید نترسد و بدنامتر شود
چیزی نگفتی و گفتی نگویم و
رفتی که قصه پر ابهامتر شود
آنقدر گریه نکردنی میان بغض
تا چشم اشک سرانجام تر شود
امشب کنار غزلهای من بخواب
شاید جهان تو آرامتر شود
کانال ایتایی ادبــستان
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یوسف، ای گمشده در بیسروسامانیها!
این غزلخوانیها، معرکهگردانیها
سر بازار شلوغ است، تو تنها ماندی
همه جمعاند، چه شهری، چه بیابانیها
چیزی از سورۀ یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانیها
همه در دست، ترنجی و از این میرنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانیها...
«این چه شمعیست که عالم همه پروانۀ اوست؟»
این چه پروانه که کردهست پرافشانیها؟
یوسف گمشده! دنبالۀ این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریباند نیستانیها
بوی پیراهن خونین کسی میآید
این خبر را برسانید به کنعانیها
با غم و درد و گرفتاری عجینم بعدِ تو
رفته از دستان من دنیا و دینم بعدِ تو
زود رنج و کم فروغ و آدمی بی ارزشم
مثل کالاهای نامرغــوبِ چینم بعد تـو
رحم کن بر حال و روزم،زندگی ام را ببین
خیسِ اشک است ای عزیزم آستینم بعد تو
تا که بودی،در میان جمع بودم شوخُ شنگ
لعنتی دیوانه ای گوشه نشینم بعد تو
قبل ترهای عراق و تازگی های یمن
آری آری آنچنانم این چنینم بعد تـــو
هـــر زمان آماده ی یک اتفاقِ تازه ام
ساده میگویم که یک میدان مینم بعد تو
رفتنت بنیانِ من را سختْ لرزان کرده است
مثل شهرستانِ قیر و کااارزینم بعدِ تو!
#کنعان_محمدی
#داستان
چندوقتی بود یک بازی روانشناسی واسه خودم درست کرده بودم؛
وقتی از بیرون غذا سفارش میدادم، و پیک غذا رو برام میآورد، کارت عابربانک رو بهش میدادم و میگفتم لطفا انعام رو هم به مبلغ فاکتور اضافه کنین و یکجا کارت بکشین.
و هرچقدر ازم سوال می کرد چه مبلغی رو باید برای انعام درنظر بگیره، من مطلقا عدد و رقم خاصی رو نمیگفتم و فقط میگذاشتم به عهده خودش تا هرمبلغی رو که دوس داره به عنوان انعام اضافه کنه.
نکته جالب بازی برای من این بود که ببینم:
آیا آدمها وقتیکه هیچ سقف و محدودیت خاصی براشون تعیین نشده باشه، چه مبلغی رو بعنوان دستمزد و حقطبیعی خودشون درنظر میگیرن؟!
بعضیا که خجالتی بودن صرفا مبالغ اندکی رو درحد هزار تومان برای خودشون اضافه میکردن، اگرچه مشخص بود ته دلشون به این مبلغ اندک راضی نیستن.
بعضیام که آدمهای سواستفادهگری بودن لابد با خودشون میگفتن حالا که با یه مشتری لارژ و احمق سروکار داریم پس چه بهتر که بالاترین مبلغی رو که میتونیم ازش بگیریم! اینا ده بیست هزار تومان واسه خودشون اضافه میکردن!
بازی معمولا وقتی جذابتر میشد که مبلغ فاکتور یک عدد غیر رند باشه! مثلا اگه مبلغ فاکتور ۹۲ هزار تومان بود و شخص تمایل داشت برای خودش ده هزارتومان بعنوان انعام درنظر بگیره، در اینصورت با عدد غیر رند ۱۰۲ هزار تومان به مشکل برمیخورد! و بنابراین میزان انعام رو کاهش میداد تا رقم مجموع تبدیل به یکعدد رند مثل ۱۰۰ هزارتومان بشه!
ظاهرا آدما اصرار عجیبی دارن که حتما یک توجیه عرفی برای منافع شخصیشون پیدا کنن!
این بازی ادامه داشت تا دیروز که یک غذای ۹۵.۵۰۰ تومانی سفارش دادم، و طبق معمول به پیک گفتم هر مبلغی رو که دوست داره بعنوان انعام اضافه کنه.
مردجوان نگاهی بهم انداخت و گفت لطفا خودتون بفرمایید چه مبلغی بزنم؟
من باهمون لبخندِ شیطنتآمیزِ همیشگیم گفتم هیچ فرقی نمیکنه، هر مبلغی رو که خودت دوس داری اضافه کن.
یک مرد جوان و لاغراندام و قدبلند بود. موهای بلند و مشکیش به شکل وحشیانهای بخش عمدهای از پیشونی و صورتش رو پوشونده بود.
دومین نگاه رو بهم انداخت و دیگه چیزی نگفت. کارت کشید. قبض رو بمن داد. سوار آسانسور شد و رفت.
وقتی نگاه کردم فقط همون ۹۵.۵۰۰ تومان رو کشیده بود، بدون یک ریال اضافهتر!
درب آسانسور هنوز نیمهباز بود، صداش کردم:
- آقا واستا، پس چرا هیچی برای خودت نزدی!؟
پشتش به من بود، بدون اینکه حتی نگاهم کنه صرفا گفت:
- ببخشید آقا، درب آسانسور داره بسته میشه. خدانگهدار.
آدمها اسباببازیِ ما نیستند!
ما حق نداریم هرجور که دلمون میخواد با آدمها بازی کنیم.
مرد جوان به من یاد داد وقتی که میبینیم در یک بازی، غرور و عزتنفسم داره زیر سوال میره، خیلی ساده، بازی رو ترک کنم.
چون هیچ چیزی در این دنیا ارزش شکستن غرور و عزتنفسمون رو نداره.