با غم و درد و گرفتاری عجینم بعدِ تو
رفته از دستان من دنیا و دینم بعدِ تو
زود رنج و کم فروغ و آدمی بی ارزشم
مثل کالاهای نامرغــوبِ چینم بعد تـو
رحم کن بر حال و روزم،زندگی ام را ببین
خیسِ اشک است ای عزیزم آستینم بعد تو
تا که بودی،در میان جمع بودم شوخُ شنگ
لعنتی دیوانه ای گوشه نشینم بعد تو
قبل ترهای عراق و تازگی های یمن
آری آری آنچنانم این چنینم بعد تـــو
هـــر زمان آماده ی یک اتفاقِ تازه ام
ساده میگویم که یک میدان مینم بعد تو
رفتنت بنیانِ من را سختْ لرزان کرده است
مثل شهرستانِ قیر و کااارزینم بعدِ تو!
#کنعان_محمدی
#داستان
چندوقتی بود یک بازی روانشناسی واسه خودم درست کرده بودم؛
وقتی از بیرون غذا سفارش میدادم، و پیک غذا رو برام میآورد، کارت عابربانک رو بهش میدادم و میگفتم لطفا انعام رو هم به مبلغ فاکتور اضافه کنین و یکجا کارت بکشین.
و هرچقدر ازم سوال می کرد چه مبلغی رو باید برای انعام درنظر بگیره، من مطلقا عدد و رقم خاصی رو نمیگفتم و فقط میگذاشتم به عهده خودش تا هرمبلغی رو که دوس داره به عنوان انعام اضافه کنه.
نکته جالب بازی برای من این بود که ببینم:
آیا آدمها وقتیکه هیچ سقف و محدودیت خاصی براشون تعیین نشده باشه، چه مبلغی رو بعنوان دستمزد و حقطبیعی خودشون درنظر میگیرن؟!
بعضیا که خجالتی بودن صرفا مبالغ اندکی رو درحد هزار تومان برای خودشون اضافه میکردن، اگرچه مشخص بود ته دلشون به این مبلغ اندک راضی نیستن.
بعضیام که آدمهای سواستفادهگری بودن لابد با خودشون میگفتن حالا که با یه مشتری لارژ و احمق سروکار داریم پس چه بهتر که بالاترین مبلغی رو که میتونیم ازش بگیریم! اینا ده بیست هزار تومان واسه خودشون اضافه میکردن!
بازی معمولا وقتی جذابتر میشد که مبلغ فاکتور یک عدد غیر رند باشه! مثلا اگه مبلغ فاکتور ۹۲ هزار تومان بود و شخص تمایل داشت برای خودش ده هزارتومان بعنوان انعام درنظر بگیره، در اینصورت با عدد غیر رند ۱۰۲ هزار تومان به مشکل برمیخورد! و بنابراین میزان انعام رو کاهش میداد تا رقم مجموع تبدیل به یکعدد رند مثل ۱۰۰ هزارتومان بشه!
ظاهرا آدما اصرار عجیبی دارن که حتما یک توجیه عرفی برای منافع شخصیشون پیدا کنن!
این بازی ادامه داشت تا دیروز که یک غذای ۹۵.۵۰۰ تومانی سفارش دادم، و طبق معمول به پیک گفتم هر مبلغی رو که دوست داره بعنوان انعام اضافه کنه.
مردجوان نگاهی بهم انداخت و گفت لطفا خودتون بفرمایید چه مبلغی بزنم؟
من باهمون لبخندِ شیطنتآمیزِ همیشگیم گفتم هیچ فرقی نمیکنه، هر مبلغی رو که خودت دوس داری اضافه کن.
یک مرد جوان و لاغراندام و قدبلند بود. موهای بلند و مشکیش به شکل وحشیانهای بخش عمدهای از پیشونی و صورتش رو پوشونده بود.
دومین نگاه رو بهم انداخت و دیگه چیزی نگفت. کارت کشید. قبض رو بمن داد. سوار آسانسور شد و رفت.
وقتی نگاه کردم فقط همون ۹۵.۵۰۰ تومان رو کشیده بود، بدون یک ریال اضافهتر!
درب آسانسور هنوز نیمهباز بود، صداش کردم:
- آقا واستا، پس چرا هیچی برای خودت نزدی!؟
پشتش به من بود، بدون اینکه حتی نگاهم کنه صرفا گفت:
- ببخشید آقا، درب آسانسور داره بسته میشه. خدانگهدار.
آدمها اسباببازیِ ما نیستند!
ما حق نداریم هرجور که دلمون میخواد با آدمها بازی کنیم.
مرد جوان به من یاد داد وقتی که میبینیم در یک بازی، غرور و عزتنفسم داره زیر سوال میره، خیلی ساده، بازی رو ترک کنم.
چون هیچ چیزی در این دنیا ارزش شکستن غرور و عزتنفسمون رو نداره.
مجله ادبــــسـتان
لینک دعوت https://eitaa.com/sheroadaab به نام خداوندگار مهربان مان سلام و ادب حضور باسعادت همراها
دوستان عزیز
سلام به به تک تک شما خوبان
ضمن تشکر از تشریک مساعی و اعلام نظرات و انتقادات شما همراهان جان، ما گروه مدیریت کانال همچنان منتظر نظرات سازنده تون هستیم. 👈 @haft_darya
خیلی ممنون🌹
ما دردها و داغها را میشناسیم
غوغای باد و باغها را میشناسیم
آن روزها در خونمان عشق و جنون بود
در غربت دستانمان رگبار و خون بود
تا دستمالی از جنون سربندمان بود
صد گریۀ مستانه در لبخندمان بود
نام علی را زینت سربند کردیم
اروند و بهمنشیر را دربند کردیم
ما هفت دریا بینشانیم و غریبیم
ما پنج وادی آیۀ امّن یجیبیم
ما مرد دریا، مرد صحرا، مرد دشتیم
ما یادگار حملۀ والفجر هشتیم
هر کس که آنجا بود بینام و نشان بود
آنجا زمین دلبازتر از آسمان بود
پا بر بلند عرصۀ آتش نهادیم
ما هشت پاییز ایستادیم، ایستادیم
ای چفیههای مانده در باران کجایید؟
سجّادههای روشن ایمان کجایید؟
بیسیمها! من آشنای جنگتانم
فانسقههای جبهه! من دلتنگتانم
ای بیرمق فانوسها، سوسویتان کو؟
مردان جنگ و رزم، های وهویتان کو؟
در هر رواق سنگری عطر خدا بود
تنها دعا بود و دعا بود و دعا بود
آنان که در این امتحان پیروز بودند
در کربلای پنج، دشمن سوز بودند
سرنیزه میفهمید آنجا سر به نیزه
سر بود و سرّ عشق در هورالهویزه
ما عیش دشمن را به کامش زهر کردیم
کاری که ما در فتح خونین شهر کردیم
ققنوسها بودند و آتش میخریدند
تنهای عاشق زخم ترکش میخریدند
خاکی، ولی آیینۀ افلاک بودند
سنگرنشینان آبروی خاک بودند
فریادهای خفته را خاموش بردیم
یک کربلا آیینه را بر دوش بردیم
دشمن گریزان از صدای پای ما بود
دیوانه از فریاد یازهرای ما بود
جز «همّت» و مردی و جانبازی ندیدیم
ما عاشقی مانند «خرّازی» ندیدیم
اینجا پر از اسطورههای جاودانیست
این سرزمین خاکیست، امّا آسمانیست
هان ای بلاجویان دشت کربلایی
آه ای شهیدان، ای شهیدان خدایی
من در شما دیدم جهانی بیکران را
بعد از شما بستند راه آسمان را
بعد از شما ماندیم ما و زندگانی
شرمندهایم ای روحهای آسمانی
رفتید تا ما چند روزی زنده باشیم
میخواستید از عکستان شرمنده باشیم
شعر بلند عشق را با خون سرودید
اصلا شما انگار این جایی نبودید
ای آسمان، روی زمین باری گرانم
یا رب کجا رفتند آن همسنگرانم؟
#عباس_شاهزیدی
در آستانه ماه محرم فاتحه ای نثار همه شهداء و همه محبین آسمانی اباعبدالله(ع) کنیم.
سوره ی غم می رسد ، آیات مریم می رسد
عطر سیب و بوی اسپند محرم می رسد
دست خود را روی سینه می گذارم با ادب
آه دارد مادری با قامت خم می رسد
میزبان زهرا که باشد من خیالم
راحت است
چون که الطافش به مهمان ها
دمادم می رسد
انبیا پشت سر هم
یک به یک صف بسته اند
حضرت خاتم
برای خیر مقدم می رسد
بار عام است و ضیافت خانه ی
هیئت شروع
نامه های دعوت از عرش معظم می رسد
زیر و رو کردن فقط کار حسین بن علی ست
در محرم ارمنی هم زیر پرچم می رسد
چایی روضه دوای درد بی درمان ماست
بین این دارالشفا پیوسته مرهم می رسد
با لباس مشکی اَم از قبر می آیم بُرون
یک نخ این پیرهن فردا به دادم می رسد
جبرئیل عرش خدا را آب و جارو می کند
کاروان کربلا از راه کم کم می رسد
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
فقیر خسته دلی بر در سرای حسین
نوشته بود یکی نامه از برای حسین
که ای کریم کریمان به بذل و لطف و کرم
در این مدینه من از هرکسی فقیر ترم
نه از برای گدایی ز خلق رو دارم
نه پیش اهل و عیال خود آبرودارم
دل شکسته و قد هلالی آوردم
دلی زغصه پرو دست خالی آوردم
امام با گل لبخند رو به او آورد
ولی به نامه بنوشته اش نگاه نکرد
براو بسی کرم از لطف دلنوازش کرد
فقیر بود که یک لحظه بی نیازش کرد
سؤال کرد یکی کی عزیز پیغمبر
به بذل و جود و سخا دست خالق اکبر
توکه به نامه او چشم خویش نگشودی
چه گونه این همه لطف و عطاش فرمودی
امام گفت فقیری که آبرو دارد
خجل شود چو به سوی کریم رو آرد
روا نبود که با آن عطای بسیارم
به قدر خواندن یک نامه اش نگه دارم
**
کسی که این همه آقایی و کرم دارد
فقیر را به برخویش محترم دارد
چرا به بازوی اطفال او زدند طناب
چه گونه دشمنشان برد سوی بزم شراب
چرا سه ساعت برروی پای استادند
به سوی راس پدر چشم خویش بگشادند
سکینه از غم و اندوه پاره شد جگرش
دمی که چوب جفا خورد برلب پدرش
سری که جان و تن عالمی به قربانش
کبود شد لب خشک و شکست دندانش
سلام بررخ بهتر زماه تابانش
سرشک دیده میثم نثار قرآنش
#حاج_غلامرضا_سازگار