@lahoo_tea4_5908896678760419575.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
چـــــای عــراقی
#پادکست
چای عراقی از تیرگی به سیاهی میزند
و از تلخی به زهر
اغلب آن را تا نیمه شکر میکنند که قابل نوشیدن شود.
لکن این تیرگی و تلخی،
در مقابل غمی که از مصیبت تو بر ما رفت گوارا تر است از عسل ...
و این؛ از شیرینیِ بردن نام توست که تلخی این غم ما را نمیکشد.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلی عَظیمِ رَزِیَّتی
دوستت دارم من ای در جسم عالمْ جان حسین
آذری می خوانمت: "جانیم سَنَه قُربان حسین"
ادبـــستان
قسم به عشق که دروازهی سپیدهدم است
قسم به دوست که با آفتابها، به هم است
قسم به عشق که زیتون باغهای شمال
قسم به دوست که خرمای نخلهای بم است
سپس قسم به جنون ــ این رهایی مطلق ــ
که در طریقت عشّاق، اوّلین قدم است
که زیستن تهی از عشق، برزخی است عظیم
که زندگی است به نام ار چه، بدتر از عدم است
مگر نه ماه شب ماست عشق و خود نه مگر
محاق ماه به خیل ستارگان ستم است؟
ببین! که وقت جهانبینی است و جانبینی
کنون که آینهی چشم دوست، جامجم است
#حسین_منزوی
لبانت قندِمصری،گونہ هایت سیب لبنان را
روایت مے ڪند چشمانت آهوے خراسان را
من از هر جاے دنیا، هر ڪہ هستم، عاشقت هستم
بہ مِهرت بستہ ام دل را، بہ دستت دادہ ام جان را
چنانت دوست مے دارم،ڪہ با شوقِ تو مے خواهم
بسازم وقف چشمت،تاڪ هاے مستِ پَروان را
بگويي سرمہ دانت مي ڪنم بازار ڪابل را
بخواهي فرش راهت مي ڪنم لعل بدخشان را
تو را من مي پرستم بعد از اين تا هر زمان باشم
نمي سازم دگر در باميان بوداے ويران را
تو ياقوت يمن ، مشڪ ختن ، ماہ بخارايی
بہ زلفت بستہ اے هر گوشہ ، دل هاے پريشان را
ڪنار پنجرہ آواز مے خوانے و افشاندہ است
صدايت رنگ و بوے هر چہ گل، هر چہ گلستان را
ڪنار پنجرہ، گيسو بہ گيسوے ِ شب و باران
حواست نيست عاشق ڪردہ اے حتے درختان را
#محمدضیاء_قاسمی
چشم وا ڪردم و دیدم ڪہ خدایم تو شدی
دفتر پر غزل خاطرہ هایم تو شدی
در سرم نیست بجز حال و هواے تو و عشق
شادم از اینڪہ همہ حال و هوایم تو شدی
درد من دورے از توست بغل وا ڪن عشق!
تا بگویم بہ همہ قرص و دوایم تو شدی
دورم از دین خود و قبلہ ے من گم شدہ و
معبد و قبلہ ے من، ذڪر دعایم تو شدی
دور این میز ڪہ از خاطرہ هایت مے گفت
باز هم بانے یخ ڪردن چایم تو شدی
خانہ مسڪوت... غزل مردہ و من بے تابم
علت زلزلہ در زنگ صدایم تو شدے . . .
#علیرضا_آذر
محو چشمان تو و غرق در عاشق شدنم
میتوانم مگر از ماه رُخت دل بکنم؟
میشود زل بزنی پنجرهی چشمم را
که من از خانهی دل، سمت دلت پل بزنم؟
سر شیدای مرا جا بدهی بر شانه
دست را حلقه کنی دور تنور بدنم؟
بفشاری و مرا در تب آغوش خودت
بزنی شعله که من عاشق این سوختنم
میشود تا به ابد در بغلت باشم تا
عطر آغوش تو باشد به تن پیرهنم؟
در همان حال بگویی نفسم، جان دلم
با صدایت کمی آرام شود روح و تنم
واژهها از لب تو آه شنیدن دارد!
کاش شیرین شود از شهد لبانت دهنم
چایی تلخ مرا قند کند لبهایت
آن که دارد عطش بوسهی داغ تو منم
آه مردابم و در حصر خیالات خودم
پشت رویای تو در حسرت دریا شدنم
#فرزانه_سیفی