محو چشمان تو و غرق در عاشق شدنم
میتوانم مگر از ماه رُخت دل بکنم؟
میشود زل بزنی پنجرهی چشمم را
که من از خانهی دل، سمت دلت پل بزنم؟
سر شیدای مرا جا بدهی بر شانه
دست را حلقه کنی دور تنور بدنم؟
بفشاری و مرا در تب آغوش خودت
بزنی شعله که من عاشق این سوختنم
میشود تا به ابد در بغلت باشم تا
عطر آغوش تو باشد به تن پیرهنم؟
در همان حال بگویی نفسم، جان دلم
با صدایت کمی آرام شود روح و تنم
واژهها از لب تو آه شنیدن دارد!
کاش شیرین شود از شهد لبانت دهنم
چایی تلخ مرا قند کند لبهایت
آن که دارد عطش بوسهی داغ تو منم
آه مردابم و در حصر خیالات خودم
پشت رویای تو در حسرت دریا شدنم
#فرزانه_سیفی
از من نگیر آغوشِ گرم و مهربانت را
دورم بپیچان مثلِ پیچک بازوانت را
وقتی کنارت مینشینم مادر خوبم
بگذار بر پیشانیام مُهرِ لبانت را
از غصههایت کاش قدری مالِ من میبود
ای کاش میدیدم هیاهوی نهانت را
حالا که در آغوشت حقِ آب و گل دارم
وا کن به رویمِ آشیانِ بیکرانت را
یادت دوانده ریشه در احساس من مامان
بنشان درونم حس و حالِ جاودانت را
در میبری از من تمام خستگیهایم
وقتی که میبوسم مزارِ دُرفشانت را...
دیگر ندارد بیتو فرقی رفتن و ماندن
مادر چرا کردی جدا از من جهانت را؟
عمرم، گلِ زیبای من، ای جانِ من، ای عشق
ای کاش میمُردم، نمیدیدم خزانت را ...
از من نگیر آغوش گرم و مهربانت را
دورم بپیچان مثل پیچک بازوانت را...
#فرشته_تشکری
مى رسد يك روز فصل بوسه چينى در بهشت
روى تختى با رقيبان مى نشينى در بهشت
تا خدا بهتر بسوزاند مرا خواهد گذاشت
يك نمايشگر در آتش، دوربينى در بهشت
صاحب عشق زمينى را به دوزخ مى برند
جاى ندارد عشق هاى اينچنينى در بهشت
گيرم از روى كرم گاهى خدا دعوت كند
دوزخى ها را براى شب نشينى در بهشت
با مرامى كه من از تو باوفا دارم سراغ
مى روى دوزخ مرا وقتى ببينى در بهشت
من اگر جاى خدا بودم براى ظالمين
خلق مى كردم به نامت سرزمينى در بهشت
#كاظم_بهمنى
عقل می گفت برو عشق به پایان آمد
عشق می گفت بمان سو تفاهم شده است
ادبـــستان
چه خوب میشد اگر بعد از این بهانه نگیرم
سراغ هیچ کسی را در این زمانه نگیرم
چه خوب می شد اگر بیخیالِ خاطره بودم
که دستهدسته گل از دستِ رودخانه نگیرم
سرم به کار خودم باشد و خیال بلندم
چنان که هیچ سری را به روی شانه نگیرم
دلم گرفته، چه میشد که بیتو دلخوشیام را
از این انار ترکخورده، دانهدانه نگیرم
مرا ببر به همان کوچه، قول میدهم این بار
گلوی نازکِ گنجشک را نشانه نگیرم
اجازه میدهم از دست من فرار کند کبک
و جوجه چلچلهها را از آشیانه نگیرم
و قول میدهم این بار در سکوت و سیاهی
تمام ذهن تو را مثل موریانه نگیرم
اگرچه فاصلهها زیر پای راه نشستند
که دستهای تو را باز کودکانه نگیرم
به رغم این همه حالا تو رو به روی منی، پس
نخواه زل نزنم، دست زیر چانه نگیرم
منم همان که تو با شعلههای آبی چشمت
به آتشم زدی و خواستی زبانه نگیرم
#عبدالحسین_انصاری
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حس می کنی زمین و زمان گریه می کنند
وقتی که جمع سینه زنان گریه می کنند
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
در ماتم تو پیر و جوان گریه می کنند
این سیل اشک ها که ز هر دیده جاری است
چون ابر با تمام توان گریه می کنند
تو کیستی که در غم از دست دادنت
مردان ما شبیه زنان گریه می کنند
با یاد آن نماز جماعت که نیمه ماند
گلدسته ها اذان به اذان گریه می کنند
زینب اسیر می شود آری عجیب نیست
سرها اگر به روی سنان گریه می کنند ...
#امیر_تیموری
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان