خیــالِ خوبِ تو درخـاطرم وزید، بیا
ونبضِ عشق،دراین جان وتن تپید، بیا
گذشت فصلِ خزان وشڪفتہ شدتقویم
بہ پیشـــوازِ بهـــارانِ سـررسید ، بیـا
هوایِ گلشنِ جـان، از شمیمِ تو پُر شد
خــدا بہ هیئت"گـل"رویت آفـرید، بیا
غـزل غـزل پُرم ازحرف هایِ ناگفته
تو اے چڪامہ ے نابِ پُر از امید ،بیا
شد آن دوبیتیِ چشمِ تـو،دفترے از شعر
فــراتـرے ز غــزل ، قالبِ سپیـــــد بیا
براے گوشِ دلِ من ڪہ از صدا خالیست
توبهترین نُتِ شعرے ڪہ مے شنید، بیا
همیشہ غصهِ ی"آینده" "مستمر" بوده
تـویے ادامـہ ے آن "ماضیِ بعیـد" بیا
بہ تارِهاے دلم پیلہ ڪردہ باز این عشق
ڪلافِ حـوصلہ یڪسر بہ هم تنید ، بیا
زمانہ تیشہ بہ اندیشہ ے رهایے زد
دلم بہ یوغِ اسارت چنین ڪشید ، بیا
اسیرِ ظلمتِ شب هاے بے سرانجامم
طلوعِ صبحِ من از چشمِ تو دمید، بیا
#بــهار_راد
هنوز عاشقت هستم هنوز جان منی
تویی که علت زیبایی جهان منی
هنوز مست شرابِ توام، خرابِ توام
اگرچه نیمهی خالیِ استکان منی
چه اشتهای عجیبی به دیدنت دارم
اگر دروغ نگویم تو آب و نان منی
به یک ستاره اگر دلخوشند مردم شهر
دلم خوش است که خورشید کهکشان منی
نوشته عشق به خط خوش چلیپایی
شناسنامهی من، ایل و خاندان منی
هزار بار بمیرم اگر، چه بیم از مرگ
تو زندهباش عزیزم، تویی که جان منی!
#نازنین_مرادی
اگر از عشق میپرسی بگویم عشق غمگین است
ولی در خود غمی دارد که آن غمواره شیرین است
من از علامههای عشق خط دارم که مجنونم
برای عاشقان دارالفنون دارالمجانین است
سفر کردم از مغرب به مشرق تازه فهمیدم
که چین دامنش بسیار پهناورتر از چین است
وصال و ترس دل کندن، فراغ و داغ و جانکندن
نمی دانم که تقدیر دلم آن است یا این است
چه ساده مادرم عمری خدا عمرت دهد میگفت
دعا میکرد در ظاهر، نمیدانست نفرین است
#سید_تقی_سیدی
بخند ، زمزمه ها را غزل كني امشب
بخند ، لطف به طعم عسل كني امشب
نگاه خيس من و گونه هاي ماهت را
به آسمان جديدي بدل كني امشب
تمام فاصله ي شمس و مولوي ها را
مفاعلن فعلاتن فعل كني امشب
تمام شهر به ( جام شكسته ) خشنودند
اگر به شيوه ي ليلي عمل كني امشب
دوباره غرق دعايي ، چرا نمي خواهي
كسي به غير خدا را بغل كني امشب ؟
#علی_سلیمانی
نگاهت باز شد، یعنے ڪہ باز آغاز میآید
از آغوشت نسیم صبح هستے ساز میآید
چہ پنهان ڪردهاے در چشمهاے غرق خورشیدت
ڪہ صبح از پشت پلڪ مست تو با ناز میآید
لبت خندید و شور شعر از لبهات جارے شد
سلام حافظ و سعدیست از شیراز میآید
بخوان شعر مرا بانوے لبهاے مسیحایی
از امواج لبت آرایهے ایجاز میآید
تو میآیے و پشت پاے تو دیوان و دیوانه
تو میآیے ڪہ از هر سو صداے ساز میآید
بخوان من را ڪہ از لحن ڪلامت روح سرگردان
بہ معراج حضورت با مِے و آواز میآید
تو خورشیدے و من سیمرغِ مستِ تشنهے نورم
بہ سویت میپرم تا فرصت پرواز میآید
نوازش میڪنے جان مرا بانوے فروردین
از آغوشت نسیم صبح هستیساز میآید
#آرمن_فرناد