هنوز عاشقت هستم هنوز جان منی
تویی که علت زیبایی جهان منی
هنوز مست شرابِ توام، خرابِ توام
اگرچه نیمهی خالیِ استکان منی
چه اشتهای عجیبی به دیدنت دارم
اگر دروغ نگویم تو آب و نان منی
به یک ستاره اگر دلخوشند مردم شهر
دلم خوش است که خورشید کهکشان منی
نوشته عشق به خط خوش چلیپایی
شناسنامهی من، ایل و خاندان منی
هزار بار بمیرم اگر، چه بیم از مرگ
تو زندهباش عزیزم، تویی که جان منی!
#نازنین_مرادی
اگر از عشق میپرسی بگویم عشق غمگین است
ولی در خود غمی دارد که آن غمواره شیرین است
من از علامههای عشق خط دارم که مجنونم
برای عاشقان دارالفنون دارالمجانین است
سفر کردم از مغرب به مشرق تازه فهمیدم
که چین دامنش بسیار پهناورتر از چین است
وصال و ترس دل کندن، فراغ و داغ و جانکندن
نمی دانم که تقدیر دلم آن است یا این است
چه ساده مادرم عمری خدا عمرت دهد میگفت
دعا میکرد در ظاهر، نمیدانست نفرین است
#سید_تقی_سیدی
بخند ، زمزمه ها را غزل كني امشب
بخند ، لطف به طعم عسل كني امشب
نگاه خيس من و گونه هاي ماهت را
به آسمان جديدي بدل كني امشب
تمام فاصله ي شمس و مولوي ها را
مفاعلن فعلاتن فعل كني امشب
تمام شهر به ( جام شكسته ) خشنودند
اگر به شيوه ي ليلي عمل كني امشب
دوباره غرق دعايي ، چرا نمي خواهي
كسي به غير خدا را بغل كني امشب ؟
#علی_سلیمانی
نگاهت باز شد، یعنے ڪہ باز آغاز میآید
از آغوشت نسیم صبح هستے ساز میآید
چہ پنهان ڪردهاے در چشمهاے غرق خورشیدت
ڪہ صبح از پشت پلڪ مست تو با ناز میآید
لبت خندید و شور شعر از لبهات جارے شد
سلام حافظ و سعدیست از شیراز میآید
بخوان شعر مرا بانوے لبهاے مسیحایی
از امواج لبت آرایهے ایجاز میآید
تو میآیے و پشت پاے تو دیوان و دیوانه
تو میآیے ڪہ از هر سو صداے ساز میآید
بخوان من را ڪہ از لحن ڪلامت روح سرگردان
بہ معراج حضورت با مِے و آواز میآید
تو خورشیدے و من سیمرغِ مستِ تشنهے نورم
بہ سویت میپرم تا فرصت پرواز میآید
نوازش میڪنے جان مرا بانوے فروردین
از آغوشت نسیم صبح هستیساز میآید
#آرمن_فرناد
تمام ڪردہ خدا در لبت ملاحت را
دمیدہ است درآن، لببهلب لطافت را
شڪرتر از شڪرے و گلابتر ز گلاب
خودت بیا! ڪہ ڪند آب ڪار شربت را
پُرم ز عشقت و هر روز نیز عاشقتر
اضافہ ڪردهاے اڪنون بہ عشق، عادت را
سپید شانهے تو صبح محشر است و باز
بہ شانہ ریختهاے مو به مو قیامت را
هواے خانہ غزلبیز و من غزلبازم
تو نیز ڪردہ غزلریز قدّ و قامت را
غزل هنوز هزاران غزل بغل دارد
اگر نگیرے از این بیقرار فرصت را
#بهمن_صباغ_زاده
مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطشهایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا رودی بدان و یاریام کن تا در آویزم
به شوق جذبهوارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیلها در غار رؤیایت
خیالی، وعدهای، وهمی، امیدی، مژدهای، یادی
به هر نامی که خوش داری تو، بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی هم چون زنان قصّهها باشی
نه عذرا را دوست دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت میدارم و دیوانگیهای زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار میبینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتش وار میتازد
شبیخون آورم یک روز، یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشهٔ گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوّایت
مرا آن نیمهی دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل میشود با نیمهی خود، روح تنهایت
#حسین_منزوی