خفته در چشم تو نازیست که من می دانم
نگهت دفتر رازیست که من می دانم
قصه ایی را که به من طره کوتاه تو گفت
رشته عمر درازیست که من می دانم
بی نیازانه به ما می گذرد دوست ، ولی
سینه اش بحر نیازیست که من می دانم
گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع
سایه را سوز و گدازیست که من می دانم
یک حقیقت به جهان هست که عشقش خوانند
آن هم ای دوست مجازیست که من می دانم
#غلامرضا_طریقی
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
ای عشق تو بر هم زده کاشانهی ما را
آراسته آیینِ غمت خانهی ما را
ای باد! پریشان مکن آن سلسلهی زلف
زاین بیش مرنجان دل دیوانهی ما را
از دولت سودای تو افسانهی شهریم
کس نیست که گوید به تو افسانهی ما را
این طرح که غم در دل ویران من افکند
در هم شکند کلبهی ویرانهی ما را
از خون جگر شد قدحِ دیده لبالب
ای شوخ! ببین ساغر و پیمانهی ما را
از بختِ سیه بین که بشد عمر و نیفروخت
یک شب مَهِ رخسار تو کاشانهی ما را
«رامی!» چه توان کرد؟ که آن شمع دلافروز
پروا نکند سوخته پروانهی ما را...
#شرف_تبریزی
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
ناز تو و نیاز تو ، شد همه دلپذیر من
ناز تو دلپذیر شد ، هستی نا گزیر من
چشم گلاب خانه ات ،مشک رها به شانه ات
نافه ی آهوانه ات ، قافله ی عبیر من
عشق تو بود و شعر ما : یک وطن و دو پادشا
گفتم شان که ازشما ، تا که بود ، امیر من ؟
پاسخ من از آن میان ، عشق تو داد و گفت : هان !
سینه ی تو سریر او ، سینه ی او ، سریر من
#حسین_منزوی
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
من از میانِ تمامِ کتاب ها
آن که شبیهِ تو بود برگُزیدم
و از دلِ تمام صفحات
آن که عطرِ دست های تو را داشت انتخاب کردم
و از تمام صفحه ها
برگی که به لطافت نگاهِ تو بود دیدم
و از این برگ،
خطی که طعم تو را داشت خواندم
اینک دوستت دارم...
دوستت دارم،
و دوستت دارم را مُدام تکرار میکنم
که در تو خلاصه می شود
ای عصاره ی تمامِ شعرهای ناگفته
تو نیز لب به این تکرارِ رویاگونه بُگشا
تا خدا به گلهای رازقیِ باغچه اش بگوید...
از تو یاد بگیرند عطر افشانی را!
#حامد_نیازی
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
نیامدم که بخواهم کنار من باشی
میان این همه بیگانه یار من باشی
دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست
مباد آن که شما غمگسار من باشی
تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی
مخواه روی زمین بر مدار من باشی
من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر
خطاست این که تو در اختیار من باشی
#ناصر_فیض
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
پیشم نشست و چشم در چشم زمان ریخت
یک جام آب و توی آن یک آسمان ریخت
گفت از کبوترها و از پرواز و بعدا
زنجیر و زندان، تاک را توی دهان ریخت
در خندههای پاک و مظلومش دویدم
او گفت و من دیدم که خونش بر زبان ریخت
بر پنجره بستم نگاه خستهام را
داروی دردم را به روی ریسمان ریخت
خورشید از شرق آمد و مغرب نپرسید
نور از کجا آمد که در دامانمان ریخت
او میهمان بود و نفهمیدم که باید
بر خاک پایش آب همچون میزبان ریخت
یکبار دیگر آهو از دستان من جَست
نقاشیام پرپر شد و یک آسمان ریخت
#شهریار_ایثاری
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان