از نوشخندِ گرمِ تو
آفاقْ تازه گشت؛
صبحِ بهار، این لبِ خندان
نداشته ست...
#رهی_معیری
#صبحتون_بخیر
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
به مناسبت یاد روز #سعدیشیرازی
ای ساربان آهسته ران ! سعدی چه می خواهد ز من؟!
از شورِ در اشعار او جانم برون آمد ز تن
و آن دل که با خود داشتم می گشت در اشعار او
با دلستان همراه شد مُهری بزد او بر دهن
محمل بدار و گوش کن! کز عشق آن سرو روان
دریا پریشان گشت ابر آمد ببارد بر چمن
ابر آمد و بارید بر بستان شبی تا صبحدم
رویید بر روی چمن صد لاله با صد یاسمن
ریزد گهر از شعر او مست است یار از سحر او
آورده از بازار او زیبا عقیقی از یمن
سعدی حکیمی خوش سخن با بیدلان همراز شد
آتش فشان شعر او آتش زدی بر انجمن
چون مجمر پر آتشی می سوخت افکار پلید
آتش زد او در جان ما این مرد دانا با سخن
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
می دید با چشم خودش رفته است جانش از بدن
شد افتخارِ " معترف" تعریف از شیخ اجل
فکرش شده مبهوت از معنای اشعار کهن
#مهدی_موسایی دزفول
شنبه اول اردیبهشت ۱۴۰۳
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
به بهانه زادروز
شادروان استاد قیصر امین پور
فریدون عموزاده خلیلی از قیصر امینپور مینویسد و از «خاطرات موتورسیکلت»:
موتور من قرمز وینستونی بود، مال قیصر آبی، آبیِ لاجوردی. هر دو اما هوندا ۱۲۵ بود که آن روزها
هم وسیله نقلیهمان بود، هم نماد شور و شیدایی نسلمان.
با موتور قیصر رفتیم؛ نه به خاطر اینکه آبی بود. الآن یادم نیست چرا با موتور من نرفتیم. شاید نگران باکش بودیم که پر نبود که تا شوش ببردمان، یا یک دلیل دیگر که الآن یادم نیست.
هر چه بود قیصر گفت: «موتورتو بذار همین جا خوابگاه، با موتور من بریم.»
موتورسواری قیصر مثل خودش بود، آرام و مطمئن.
عادت نداشت لایی بکشد یا عجله کند. من اما گاهی لایی میکشیدم اگر عجله داشتم. همیشه تند می رفتم و حوصله یواش رفتن نداشتم.
حوصله خیلی تو مسیر امن رفتن نداشتم. قیصر اما داشت. گفتم:
«قیصر جان گاز بده، دیر می رسیمها!»
خندید، به جای جواب خندید.
گفتم: «جدی می گمها، به من مربوط نیست، برنامه خودته.»
چیزی نگفت. شاید صدایم میان ترتر موتور گم شد. یا نخواست که بشنود. شاید هم شنید و نخواست چیزی بگوید.
ذهنش درگیر بود. درگیر پاییز خیابان وحدت اسلامی که داشتیم آرام آرام از آن پایین میرفتیم. یا شعری که لابد روی زین موتور داشت زمزمهاش میکرد.
سراپا اگر زرد...
نمی شنیدم، اینطور که من روی ترک موتور نشسته بودم و در باد بیقرار آذرماه که برگها را به سر و دوشمان میریخت نمیشد شنید. سرم را جلوتر بردم تا بشنوم.
-چه طوره این شعر خلیلی؟
-شعر جدیدته؟
-گوش کن...
و خواند. مجبور شدم باز هم سرم را جلوتر ببرم.
سراپا اگر زرد و پژمردهایم ولی دل به پاییز نسپردهایم...
چو گلدان خالی لب پنجره، پر از خاطرات...
مجبور شدم سرم را روی شانهاش بگذارم. حالا خوب میشنیدم، دیگر نه صدای تر تر موتور، نه خش خش
برگها، نه هوهوی باد نمیتوانست صدای شعر را محو کند.
اگر داغ دل بود ما دیدهایم/اگر خون دل بود ما خوردهایم...
مکث کرد. کمی مکث کرد.
اگر دشنه دشمنان گردنیم/ اگر خنجر دوستان...
ادامه نداد. کمی شانهاش لرزید فقط.
اما ادامه نداد تا به مدرسه شانبرسیم. سکوت بود
فقط، سکوت.
روحش شاد و یادش گرامی باد
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
مجله ادبــــسـتان
🔺این عکس سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی، لب پنجره پُر از خاط
👆 پیشنهاد می کنم این غزل رو یک بار دیگه مرور کنیم. 👌
با انتخاب #قیصر_امین_پور به دیگر اشعار این شاعر متعهد دسترسی خواهید داشت
🌷
اگر نبود سپاهی سرم نبود یقین
نشانی از حرم سرورم نبود یقین
تمام خاک وطن زیر پای دشمن بود
به یک هجوم عدو کشورم نبود یقین
شراب بود و عدو بود و رقصِ با شمشیر
کسی کنار علی رهبرم نبود یقین
تمام کشور ما پُر ز ابن ملجم بود
نشان ز منبر پیغمبرم نبود یقین
بسی کبوتر خونین به چشم میدیدم
در این دیار دگر اکبرم نبود یقین
دوباره نالهی زینب بلند بود بلند
نشان ز مقنعه دخترم نبود یقین
نشان قبر شهیدان عشق گُم میشد
نبود جان به تن مادرم، نبود یقین
قسم به عشق به مولای ظهر عاشورا
اگر نبود سپاهی حرم نبود یقین
#محمود_ملک_ثابت
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
اگر به آخر دنیا رسیدهای برگرد
به هر بهانه دل از من بریدهای برگرد
از این جهان پر از غم! از این دل تنها
هنوز چیز زیادی ندیدهای برگرد
چرا خیال فراموشی مرا داری؟
مگر چه پشت سر من شنیدهای برگرد
به آسمان رهایی نمیرسی بی عشق
چرا ز بام دلم پر کشیدهای برگرد
مرا میان جهنم رها مکن ای دوست
به برزخی که خودت آفریدهای برگرد
#محمدحسن_جمشیدی
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان