eitaa logo
مجله ادبــــسـتان
174 دنبال‌کننده
395 عکس
168 ویدیو
4 فایل
محفلی برای خوب شدن حال دلمون، خیلی دوست دارم در این مسیر با من همدل و همراه باشید
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏴 " خاطره‌ی دکتر عبدالحسین زرین کوب از روز عاشورا " روز عاشورا بود و در مراسمی به همین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویرم را روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم. دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم می گشتم ، موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند، برای همین نمیخواستم فعلا کسی متوجه حضورم بشود ، هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود. پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته ی افکار را پاره کرد : ببخشید شما استاد زرین کوب هستید؟ گفتم : استاد که چه عرض کنم ولی زرین کوب هستم . خیلی خوشحال شد مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد و شروع کرد به شرح اینکه چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند . همین طور که صحبت می کرد، دقیق نگاهش می کردم ، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد؟ پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته ، متین، سنگین و باوقار . می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن می خواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را می خواند . پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟ گفت : سؤالی داشتم گفتم : بفرما پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟ گفتم : خب بله ، صددرصد گفت : ولی من اعتقاد ندارم پرسیدم : من چه کاری می تونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد؟ ( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم ) گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم ، یک زحمتی برای من می کشید ؟ گفتم : اگر از دستم بر بیاد ، حتما ، چرا که نه؟ گفت : یک فال برام بگیرید گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم: نیت کنید فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمی خوام ، می خوام ببینم حافظ در مورد امروز (روز عاشورا) چی می گه؟ برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال . حافظ ، عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه ی این مرد به حافظ چی می شه ؟ با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم ، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوع پرداخته باشد . متوجه تردیدم شد، گفت:چی شد استاد؟ گفتم :هیچی، الان، در خدمت تان هستم. چشمانم را بستم و فاتحه ای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم : زان یار دلنوازم، شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی، خوش بشنو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت، صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل، بیش است در بدایت هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت خدای من این غزل اگر موضوعش امام حسین ع و وقایع روز و شب یازدهم محرم نباشد ، پس چه می تواند باشد. سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل ، از این زاویه نگاه نکرده بودم ، این غزل ، ویژه برای همین مناسبت سروده شده بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی می کرد و گریه می کرد طوری که چهار ستون بدنش می لرزید، انگار داشتم روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود . متوجه شدم عده ای دارند ما را تماشا می کنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگه می دونستم سخنرانی خود را چگونه شروع کنم. بلند شدم ، دستم را گرفت می خواست ببوسد که مانع شدم . خم شدم ، دستش را به نشانه ی ادب بوسیدم . گفت معتقد شدم استاد ، معتقد بووودم استاد ، ایمان پیدا کردم استاد ، گریه امانش نمی داد. آنروز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه ی من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند. همراه شو رفیق👇 🔺ادبــــستان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مجله ادبــــسـتان
🏴 آواز خون #محسن_چاوشی شاعر: #امید_روزبه رخت عزامو ، پیرهن سیامو ، از بقچه بیرون می کشم دلتنگیامو
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 سر را به نی که زد دل مادر کباب شد دنیای درد بر سر زینب خراب شد چون کار شمر در ته گودال شد تمام خولی برای بردن سر انتخاب شد بعد از سه روز آن گل صد برگ سوخته روی حصیر کهنه به سختی کتاب شد خواهر که دید، زینت دوش نبی، به خاک هر پلک روی هم زدنش هم عذاب شد با چکمه داخل حرم الله می شدند وقت غنیمت است اگر که شتاب شد لشکر که رفت خیمه به دنبال غارتی نوبت به پیرهای به فکر ثواب شد یک مرد مانده در حرم او هم اسیر درد سجاد تشنه بر سر سجاده آب شد محرم ۱۴۰۳ همراه شو رفیق👇 🔺ادبــــستان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏴 مادر میان کوچه ها یکبار اگر رفت دختر چهل منزل میان هر گذر رفت مادر میان آتش در معجرش سوخت دختر به زور آستین معجر به سر رفت مادر میان‌ چهل نفر افتاد اما دختر میان حلقۀ صدها نفر رفت مادر اگر با درد پهلو رفت مسجد دختر به کاخ شام با درد کمر رفت مادر اگر باگوش پاره خانه برگشت دختر به ویرانه ولی پاره جگر رفت مادر به پیش دیدۀ انصار افتاد دختر به پیش چشم قومی بدنظر رفت همراه شو رفیق👇 🔺ادبــــستان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏴 کاروان نیزه بر روی محملی که به منبر شبیه بود سرداد خطبه‌ای که به خنجر شبیه بود یک سو سپاه کوفه و یک سو سپاه شام تنهایی‌اش چقدر به حیدر شبیه بود یک زن که در محاصرۀ تازیانه‌ها از حق که نگذریم، به مادر شبیه بود.. سردار بود و پشت سرش بی‌شمار سر آن کاروان نیزه به لشکر شبیه بود گفت از حسین و سنگ‌دلان هم به سر زدند حال و هوای کوفه به محشر شبیه بود اندوه خواهرانگی‌اش را کسی ندید از بس که غیرتش به برادر شبیه بود.. قصه به سر شد و دلم آرام شد، ولی حالم به روضۀ شب آخر شبیه بود علیهاالسلام همراه شو رفیق👇 🔺ادبــــستان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مجله ادبــــسـتان
🏴 رد خون شاعر و خوانش: #سیدعلی_موسوی_گرمارودی #محرم ⚜همراه شو رفیق👇 🔺ادبــــستان
درختان را دوست می‌دارم که به احترام تو قیام کرده‌اند، و آب را که مهر مادر توست خون تو شرف را سرخگون کرده است شفق، آینه‌دار نجابتت، و فلق محرابی، که تو در آن نماز صبح شهادت گزارده‌ای. در فکر آن گودالم که خون تو را مکیده است هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم در حضیض هم می توان عزیز بود از گودال بپرس! شمشیری که بر گلوی تو آمد هر چیز و همه چیز را در کائنات به دو پاره کرد: هر چه در سوی تو: حسینی شد و دیگر سو: یزیدی. اینک ماییم و سنگ‌ها ماییم و آب‌ها درختان، کوهساران، جویباران، بیشه‌زاران که برخی یزیدی و گرنه حسینی‌اند. خونی که از گلوی تو تراوید همه چیز و هر چیز را در کائنات، به دو پاره کرد! در رنگ! اینک هر چیز، یا سرخ است یا حسینی نیست آه ، ای مرگ تو معیار! مرگت چنان زندگی را به سُخره گرفت و آن را بی قدر کرد که مُردنی چنان، غبطۀ بزرگ ِ زندگانی شد! خونت با خونبهایت - حقیقت - در یک تراز ایستاد. و عزمت، ضامن ِ دوام ِ جهان شد - که جهان با دروغ می‌پاشد. و خون تو امضای «راستی» است؛ و ستیزه با ناراستی. تو را باید در راستی دید و در گیاه، هنگامی که می‌روید در آب، وقتی می‌نوشاند در سنگ، چون «ایستادگی» است. در شمشیر، آن زمان که می شکافد و در شیر، که می‌خروشد؛ در شفق که گلگون است در فلق که خندۀ خون است در خواستن برخاستن؛ تو را باید در شقایق دید در گل بویید. تو را باید از خورشید خواست در سحر جُست از شب شکوفاند با بذر پاشاند با باد پاشید در خوشه‌ها چید تو را باید تنها در خدا دید. هر کس، هر گاه، دست خویش از گریبان حقیقت بیرون آورد خون تو از سر انگشتانش تراواست. ابدیّت، آیینه‌ای است پیش روی قامت رسای تو در عزم آفتاب لایق نیست وگرنه می‌گفتم جرقۀ نگاه توست. تو، تنهاتر از شجاعت در گوشۀ روشن وجدان ِ تاریخ ایستاده‌ای به پاسداری از حقیقت. و صداقت شیرین‌ترین لبخند بر لبان ِ ارادۀ توست. چندان تناوری و بلند که به هنگام ِ تماشا کلاه از سر کودک ِ عقل می‌افتد. بر تالابی از خون خویش در گذرگه تاریخ ایستاده‌ای با جامی از فرهنگ و بشریّت رهگذار را می‌آشامانی هرکس را که تشنۀ شهادت است، هرکس را که تشنۀ حقیقت است. نام تو خواب را بر هم می‌زند آب را طوفان می کند. کلامت قانون است خرد در مصاف عزم تو جنون تنها واژۀ تو خون است؛ خون ای خداگون ! مرگ در پنجۀ تو زبون‌تر از مگسی است که کودکان به شیطنت در مشت می‌گیرند. و یزید ، بهانه‌ای دستمال کثیفی که خلط ستم را در آن تُف کردند و در زبالۀ تاریخ افکندند. یزید کلمه نبود دروغ بود زالویی درشت که اکسیژن ِ هوا را می‌مکید. مُخَنّثی که تهمت ِ مردی بود بوزینه ای با گناهی درشت: سرقت ِ نام ِ انسان و سلام بر تو که مظلوم‌ترینی نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند بل از این رو که دشمنت این است. مرگ سُرخت تنها نه نام یزید را شکست و کلمۀ ستم را بی سیرت کرد که فوج کلام را نیز درهم می‌شکند هیچ کلام بشری نیست که در مصاف تو نشکند ای شیرشکن! خون تو بر کلمه فزون است خون تو در بستری از آنسوی کلام فراسوی تاریخ بیرون از راستای زمان می‌گذرد خون تو در متن ِ خدا جاری است. یا ذبیح الله! تو اسماعیل ِ گزیدۀ خدایی و رؤیای به حقیقت پیوستۀ ابراهیم کربلا میقات توست محرم میعاد عشق و تو نخستین کس که ایام ِ حج را به چهل روز کشاندی وَ اَتمَمناها بِعَشرٍ * آه، در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت که حج ِ نیمه تمام را در استلام ِ حَجَر وانهادی و در کربلا با بوسه بر خنجر تمام کردی. مرگ تو، مبدأ تاریخ ِ عشق آغاز رنگ سرخ معیار زندگی است. خط با خون تو آغاز می‌شود از آن زمان که تو ایستادی دین راه افتاد و چون فرو افتادی حق برخاست تو شکستی و «راستی» درست شد و از روانۀ خون تو بنیان ستم سست شد. در پاییز ِ مرگ ِ تو بهاری جاودانه زایید گیاه رویید درخت بالید و هیچ شاخه نیست که شکوفه‌ای سرخ ندارد و اگر ندارد شاخه نیست هیزمی است ناروا بر درخت مانده. تو، راز ِ مرگ را گشودی کدام گره، با ناخن عزم تو وا نشد؟ شرف، به دنبال تو لابه کنان می‌دود تو، فراتر از حمیّتی نمازی، نیّتی یگانه‌ای، وحدتی آه ای سبز! ای سبز ِ سرخ! ای شریف‌تر از پاکی نجیب‌تر از هر خاکی ای شیرین ِ سخت ای سخت شیرین! تو دهان ِ تاریخ را آب انداخته‌ای! ای بازوی ِ حدید شاهین ِ میزان مفهوم کتاب، معنای قرآن! نگاهت سلسلۀ تفاسیر گام‌هایت وزنۀ خاک و پشتوانۀ افلاک کجای خدا در تو جاری است کز لبانت آیه می‌تراود؟ عجبا! عجبا از تو ، عجبا! حیرانی ِ مرا با تو پایانی نیست چگونه با انگشتانه‌ای از کلمات اقیانوسی را می‌توان پیمانه کرد؟ بگذار بگریم خون تو، در اشک ِ ما تداوم یافت و اشک ما، صیقل گرفت شمشیر شد و در چشمخانۀ ستم نشست
تو قرآن ِ سرخی «خون آیه» های دلاوریت را بر پوست ِ کشیدۀ صحرا نوشتی و نوشتارها مزرعه‌ای شد با خوشه‌های سرخ و جهان یک مزرعه شد با خوشه خوشه خون و هر ساقه: دستی و داسی و شمشیری و ریشۀ ستم را وجین کرد و اینک و هماره مزرعه سرخ است. یا ثارالله! آن باغ مینوی که تو در صحرای تفته کاشتی با میوه‌های سرخ با نهرهای جاری ِ خوناب با بوته‌های سرخ شهادت و آن سروهای سبز دلاور، باغی است که باید با چشم عشق دید اکبر را صنوبر را بو فضایل را و نخل‌های سرخ کامل را. حُر، شخص نیست؛ فضیلتی است، از توشه بار کاروان ِ مهر جدا مانده آن سوی رود ِ پیوستن و کلام و نگاه تو پلی است که آدمی را به خویش باز می‌گرداند و توشه را به کاروان. و امّا دامنت: جمجمه‌های عاریه را در حسرت پناه یافتن مشتعل می‌کند؛ از غبطۀ سر ِ گلگون ِ حُر که بر دامن توست. ای قتیل! ای سبز بعد از تو «خوبی» سرخ است و گریۀ سوک خنجر و غمت توشۀ سفر به ناکجا آباد و ردّ خونت، راهی که راست به خانۀ خدا می‌رود ... تو از قبیلۀ خونی و ما از تبار ِ جنون خون تو در شن فرو شد و از سنگ جوشید ای باغ ِ بینش! ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد و مظلوم، یاوری آشناتر از تو. تو کلاس ِ فشردۀ تاریخی. کربلای تو، مصاف نیست منظومۀ بزرگ هستی است، طواف است. پایان ِ سخن پایان ِ من است تو انتها نداری ... همراه شو رفیق👇 🔺ادبــــستان