🌟ذکر صحیح🌟
امشب که دو چشمت به من زار ترین است
منظومه ترین دفتر خورشید زمین است
رازی است نهان چون غزل صبح نگاهت
هم ساغر و پیمانه و هم دین و یقین است
احساس بلندی که سر تاک دل ماست
آویزه ی انگور ، سر خوشه ی دین است
ای وای که بر ما نفس باد بهاران
پرورده ی آهی است که با شعله عجین است
تندیس خیالی که نظر بر نظر ماست
تصویر مدام از قد جبریل امین است
افسوس که گفتند به ما ذکر فلان است
چون ذکر مناجات و دعای سحر این است
جانی که سلامت برم از محضر عشقت
نا لایق و بی مایه و گمراه ترین است
#ایمان_کاظمی
دلم شکسته از این حال بد چه بنویسم
از اینکه مانده غمت تا ابد چه بنویسم
از اینکه حجم غم آلود دوری ات می زد
به روی سینه ی من دست رد چه بنویسم
بگو من از تو که روزی بلور دستانت
تمام موی مرا شانه زد چه بنویسم
خدای من تو بگو از هجوم این غمباد
که بسته راه گلو را چو سد چه بنویسم
بگو بگو که من از رفتنی که یکباره
به کل خاطره ها زد لگد چه بنویسم
منی که مست می ام از زمان رفتن تو
از این گناه فراتر ز حد چه بنویسم
دلم چو بستر دریا مدام طوفانیست
از این تلاطم پر جزر و مد چه بنویسم
به حال و روز بدی بی تو من گرفتارم
دلم شکسته از این حال بد چه بنویسم
#مریم_پیروزی
در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوست
در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راند
عرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیست
چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست
صاحبِ دیوانِ ما گویی نمیداند حساب
کاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کِبر و ناز و حاجِب و دربان بدین درگاه نیست
بر درِ میخانه رفتن کارِ یکرنگان بود
خودفروشان را به کویِ میفروشان راه نیست
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست
ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست
بندهٔ پیرِ خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطفِ شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست
#حافظ
من با تو نگویم كه تو پروانهی من باش
چون شمع بیا روشنی خانهی من باش
در كلبهی من رونق اگر نیست صفا هست
تو رونق این كلبه و كاشانهی من باش
من یاد تو را سجده كنم ای صنم اكنون
برخیز و بیا ، خود بت بتخانهی من باش
دانی كه شدم خانه خراب تو حبیبا
اكنون دگر آبادی ویرانهی من باش
لطفی كن و در خلوت محزون من ای دوست
آرام و قرار دل دیوانهی من باش
چون باده خورم با كف چو برگ گل خویش
ای غنچه دهان ساغر و پیمانهی من باش
چون مست شوم بلبل من سازهم آهنگ
با زیر و بم ناله مستانهی من باش
من شانه زنم زلف تو را و تو بدان زلف
آرایش آغوش من و شانهی من باش
ای دوست چه خوب است كه روزی تو بگویی
امید بیا با من و پروانهی من باش
#مهدی_اخوانثالث