تو ای رقیقِ عمیق! ای شراب کهنهی من
بریز جرعهی صبحی به خواب کهنهی من
چنین که جوی روان کردهام به گریهی خود
به چرخ آمده است آسیاب کهنهی من
هنوز پاسخ من جز تو نیست پس بپذیر
که قصد تازه ندارد جواب کهنهی من
چقدر عکس تو اصلا به من نمیآید
چقدر مستَحَقَت نیست قاب کهنهی من
به هیچ گوهر نااصل دل نخواهم بست
که جُسته است تو را گنجیاب کهنهی من
تو آفتاب و من آیینهی غبارآلود
چه کوچک است تو را بازتاب کهنهی من
برای تسویهی دوریات نیامدهام
چقدر مانده فقط از حساب کهنهی من؟
فریدون مشیری
جنگل همهی شب سوخت در صاعقهی پاییز
از آتش دامن گیر ای سبز جوان برخیز!
برگ است که میبارد! چشم تو نبیند کاش
این منظره را هرگز در عالم رویا نیز
هیهات... نمیدانم این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقهی «چنگیز»!
خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟
و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!
تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش
من فلسفهای دارم یا خالی و یا لبریز
مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز
#محمدعلی_بهمنی