شده باران بزند قلب تو دیوانه شود؟
همه ی خاطره ها نزد تو بیگانه شود؟
شده از دست کسی یک دفعه دلگیر شوی ؟
او در آغوش کسی باشد و تو پیر شوی؟
شده با جان و دلت عاشق و مجنون باشی؟
او کنار دگری باز تو دلخون باشی؟
شده با یاد کسی تا به سحر گریه کنی؟
با خدا درد و دل و پیش همه شُکوِه کنی؟
شده روزی برسد بغض امانت ندهد؟
آنقدر گریه کنی هیچ ز یادت نرود؟
من پر از دردم و این است غم دیرینم
همچو فرهاد شدم کوه غمم شیرینم :)
به جز او دلم نه کسی را می خواست
نه کـسی را می دید..
می توانی بفهمی چقدر غریب بودم در این جهان؟)
شب تا صب گریه میکنی ولی تهشم حالت داغونه.
این حال باید یه جا خالی شه دیگه و چه جایی بهتر از موها..