این لحظات آخر، احساس میکنم که قلبم از
جاش دراومده و قراره بمونه همینجا؛ تو
رواقها برای خودش بگرده و هروقت تشنهاش
شد بره تو صحن آب بخوره!
وگرنه که دل من کوچیک تر از اونی شده که
بتونه این همه دلتنگی رو تحمل کنه(:
به قول زیارت وداع، و حسن اولائک رفیقا!❤️🩹
سلامم^ـ^
من "ها_میم" ام!
یه مامان دهه هشتادی🐣
دانشجو بودم ولی فعلا نیستم(:
قراره اینجا بعضی از روزمرگی هایی که
شاید باعث تلنگر خودم بشن رو به اشتراک
بذارم:_)
از حضورتون ممنونم💙
وای خدا😮💨
یه عده ای به خاطر بیفکری و بی عرضگی خودشون مسبب اوضاع پیش اومده و بدبختیاشون هستن و هی میان پیش تو مینالن که آره ما بدبختیم بیچاره ایم آواره ایم، پس تو که اوضاع پیش اومدهات دست خودت نیست ناراحت نشو حالا که چیزی نیست(:
بعد جالبیش اینه؛ حرف نمیزنم که خودمو وسط ننداخته باشم، مغزم همون موقع هزار و یک دلیل میاره که براش بگو و خودتو خالی کن..
پ.ن: آدم چیکار کنه درسته؟👣
هدایت شده از ایران ما
39.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 سرود شنیدنی در مهدیه معلی که زودتر از موعد به دلیل اتفاقات اخیر در کشور پخش شد.
🔹 «مهدیه معلی» از شب مبعث، جمعه ۲۶ دیماه، تا نیمه شعبان هر شب حوالی ساعت ۲۲:۳۰ از شبکه سه سیما
┄┅═☫ همیشه با خبر، با ما ☫═┅┄
@iraan_ma
دلم خواست از حال و هوای این روزها بگم؛
روزهایی که از یک طرف خستگی و خواب آلودگی، منو در خودش میبلعه و از طرف
دیگه وجدانم بیدار شده و خودش رو در
مقابل همهٔ اتفاقات دنیا مسئول و پاسخگو
میدونه!
شاید کسی اهمیت کار این روزهای خانومهایی
که باهاشون همراه شدم رو درک نکنه و به نظرش بی اهمیت بیاد، ولی وقتی سر صحبت باز میشه و تک تکشون از مجاهدت های این چند روز میگن میفهمم چقدر همه تو زندگیشون افتادن رو دور تند تا بتونن همزمان با نبودنشون کنار خانواده، اونهارو از خودشون راضی کنن.
چقدر از خودشون گذشتن تا شاید از بین این گروه های ۳۰ نفره حتی شده یک نفر مسیر درست رو پیدا کنه، یا برای چند نفر جرقهٔ یه
فکر بزرگ بخوره!
خیلی ها انتقاد کردن، مسائل مختلفی رو گفتن،
ولی به نظر من وقتی این تیم تمام تلاششونو کردن، بقیهٔ اثرگذاریش رو خود اوس کریم جلو میبره و کار نکردن ها و انقلت اومدن هاش میمونه برای عده ای که کمال گرایانه فرصت ها رو از دست میدن و بارشون میوفته رو دوش امثال همین گروه..
و البته نگذریم از سیل عظیم نظرات مثبت که حال خوب و انرژی روزها از همین هاست.
.
خلاصه..
امروز وقتی رفتیم مدرسه، کل وجودم رو حس هایی گرفت که در طول دوران دبیرستان به دوش میکشیدم. روزهایی که خودم وقت و فرصت نداشتم تا خیلی از موضوع هارو برای همکلاسی هایی بگم که تا عمق وجود میدونستم ناآگاهن و نیاز به محتوا دارن ولی فقط دلم میسوخت و کاری از دستم برنمیومد.
بغض گلومو فشار داد از اخلاص این گروه که دلسوزانه بدون هیچ مزد و مواجبی برای آگاهی یه نسل که مادر نسل های دیگه هم هستن زحمت های بی منتی میکشن.