شش دنگ💭
.👩🏻🍼🌙. فکر کنم مامان دوتا بچه شدن این شکلیه که وقتی این موقع شب،همه کارهای آشپزخونه رو کـردی و م
پسر کوچولو سرماخورده بود و مجبور
شدیم بستریش کنیم بیمارستان.
تصمیم گرفتم یکم بی حوصلگیمو کم
کنم؛ نتیجش🥲:
.
موقعیت:
بچهها خوابیدن، لباسارو شستم، حالو مرتب
کردم، غذای زینب سادات رو هم درست کردم.
شاید الان با خودتون فکر میکنید که در ادامه
خیلی نایس و گوگولی میخوام برم کتاب
بخونم یا به کار مورد علاقم بپردازم؛
این در حالیه که همهٔ کارهای امروزم مقدمه
بود تا بتونم اتاقها رو که منفجر شدن مرتب
کنم و لباس هارو اتو کنم و تی بکشم😶🌫
.
دل را ز بىخودى سرِ از خود رمیدن است
جان را هواى از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سردادهام فغان
بانگ جرس زشوقِ به منزل رسیدن است
دستم نمیرسد که دل از سینه برکنم
بارى علاجِ شوق گریبان دریدن است
شامم سیهتر است ز گیسوى سرکِشت
خورشید من برآى که وقت دمیدن است!
سوى تو اى خلاصهى گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوى پرکشیدن است
بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمیکنم
تقدیر غصّهى دل من ناشنیدن است
آن را که لب به دام هوس گشت آشنا
روزی «امین» سزا لبِ حسرت گزیدن است
+حضرت آقایِ شھید(:🌙
@shish_Dong