shity summer
من یه روز ی تعدادی از ادمای اطرافمو با موفقیتام میگام.
ادبیات عنیه
ولی به هر حال
امشب بعد از چند هفته نوشتم
مهم نیست خاطره بود یا بخشی از رمانم که هنوز گیجم که اصلا برای چی دارم مینویسم و فقط سناریو هایی که به ذهنم میاد رو میارم روی کاغذ
مهم اینه که نوشتم و بخشی از مغزم سبک شد.
قبلا
قبل ترا
وقتی کلاس اول دوم بودم هرچیزی میشد که نمیتونستم بگم
یا حرفی داشتم که روم نمیشد بگم رو نامه مینوشتم میزدم رو یخچال
رو اینه
رو دیوار
برا مامان بابام و یا مامان یا بابام
و فک کنم این روزا نیاز دارم به یکی از این نامه ها