هدایت شده از ⎯𝖢𝗋𝖾𝖾𝗉𝗒𝖯︎𝖺𝗌𝗍𝖺𝗌
جف قاتل کی بود ؟
همهچیز از وقتی شروع شد که جف با خانوادهاش—پدر، مادر و برادر کوچکش لیو—به محلهای جدید نقل مکان کردند. در نگاه اول، جف یه پسر سیزده سالهی عادی بود؛ ساکت، کمی منزوی، اما مهربون و بیخطر. اما اتفاقاتی افتاد که به تدریج جف رو به سمت تاریکی و جنون کشوند.
روزی که دنیای جف تغییر کرد.
جف و لیو هنوز خوب جا نیفتاده بودن که با سه پسر قلدر مدرسه—رندی، تروی و کیت—برخورد کردن. این سه تا دنبال دعوا و زورگویی بودن و سعی کردن جف و برادرش رو تحقیر کنن. اما برخلاف انتظار، جف مقابله کرد. در لحظهای ناخودآگاه، خشمی تاریک درونش فوران کرد. اون قلدرها رو زد، و با حالتی که انگار لذت میبرد، کتکشون زد تا زمینگیر شدن.
از اون روز، یه تغییر توی جف شروع شد. دیگه لبخند نمیزد. ساکتتر شده بود، و مدام احساس میکرد یه چیز عجیب و ترسناک توی وجودش داره رشد میکنه.
یکی از روزها، اون سه قلدر برگشتن و این بار دست خالی نبودن. جف برای محافظت از خودش و برادرش سعی کرد مقابله کنه ، اما در نهایت با صورتی که با الکل و وایتکس سوخته بود از ماجرا بیرون اومد ، ماجرایی که احتمالا باعث شد جف هیچوقت مثل قبل نشه.
صورتش به شدت آسیب دیده بود. پوستش تقریبا سفید گچی شده بود، و لبخندش، عجیبتر از همیشه بود... یه لبخند کشیده، ثابت، سرد.
بعد از مدتی که از بیمارستان مرخص شد، مادرش متوجه رفتارهای عجیبتری در اون شد. جف شبها نمیخوابید، توی آینه با خودش حرف میزد، و یه شب، با تیغ آشپزخونه به حموم رفت.
اون شب، جف صورت خودش رو برید... لبهاشو پاره کرد تا همیشه لبخند بزنه. پلکهاشو سوزوند تا دیگه هیچوقت خوابش نبره. وقتی مادرش در رو باز کرد، چیزی که دید یه هیولای سفیدپوست، خندان، و خونی بود.
اون فقط پرسید: "مامان، زیبا شدم؟"
و اون شب... خانوادهاش رو کشت.
از اون شب به بعد، جف ناپدید شد. اما افسانهش پخش شد. شایعهها میگفت اگه شبی صدایی شنیدی و کسی در گوشِت زمزمه کرد:
"برو بخواب (Go to sleep)"
بدون اینکه ببینی کی پشت سرت ایستاده...
کار از کار گذشته.
هدایت شده از شکوفهٔ گیلاس