❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_مرتضی_جاویدی
✫⇠قسمت :4⃣1⃣
#نیمه_پنهان_ماه
✍ به روایت همسر شهید
از دور صدایش کردم صورتش را به طرف من برگرداند. اشک در چشمانم حلقه زد. گیج شده بودم. احساس می کردم دیگر نمی توانم روی پاهایم بایستم. پیش خودم می گفتم این چه وضعی است که به سرت آمد. می خواستم فریاد بزنم و احساسم را آنجا بیان کنم, ولی حیف که آن محیط محل مناسبی برای تصمیم من نبود.
جلوتر رفتم و با خودم حرف می زدم و می گفتم آقا مرتضی تو که به من گفته بودی فقط دستم زخمی شده. خودم را کنترل کردم و پس از احوال پرسی از بیمارستان خارج شدیم.
وقتی به راه رفتن آقا مرتضی در آن محل دقت می کردم, متوجه شدم که طوری سختی به خودش می دهد که دردش را از من پنهان کند.
بالاخره سوار ماشین شدیم و به سمت فسا حرکت کردیم. من در طول این مدت همه اش مات و مبهوت آقا مرتضی بودم. هر لحظه که او متوجه نگاه های من می شد, با یک لبخند جواب نگاه های مرا می داد. تا به فسا رسیدیم. بدون توقف به سمت روستای جلیان حرکت کردیم. اولین روستایی که رسیدیم خیر آباد نام داشت که در اصل زادگاه آقای ستوده بود. در یکی از پارکینگ ها کنار جاده در نزدیکی های همان روستای آقای ستوده ماشین را متوقف کرد.
نگاهی به صندلی پشت که ما نشسته بودیم کرد و گفت:
آقا مرتضی اصلا فکر کرده ای که اگر با این لباس بیمارستان بخواهی به خانه بروی چه خواهد شد. آن بنده خداها زمانی که تو را با این وضعیت ببینند حتما سکته خواهند کرد!
بعد رو به من گفت: لباس همراهتان آورده اید؟
من که از قبل این فکر را کرده بودم سریع لباس کت و شلوار دامادی آقا مرتضی که همراه خودم به اهواز برده بودم و هم اکنون با خود حمل می کردم را از ساک بیرون آوردم و به آقای ستوده دادم.
ایشان هم در همان نقطه لباس های آقا مرتضی را بیرون آورد و آن کت و شلوار را تن او کرد.
سپس به سمت خیابان حرکت کردیم. نزدیکی های روستا او برای اینکه خیلی کسی متوجه مجروحیتش نشود, دستش را که دور گردنش بود باز کرد.
پس از طی کوچه های خاکی روستا به درب منزل پدر آقا مرتضی رسیدیم. پس از کوبیدن درب منزل پدرش درب را باز کرد. وقتی سر و وضع آقا مرتضی را دید با تعجب گفت:مرتضی پسرم باز هم مجروح شده ای!
آقای ستوده رو به پدر کرد و گفت:شما از کجا می دانید که مجروح شده!
پدر گفت:راستش را بخواهید چند شب پیش خواب دیدم که مرتضی مجروج شده!
آقای ستوده لبخندی زد و با همان لهجه آرام و متین خود گفت:
مرتضی که مجروح نشده او می خواست پرتقال پوست بگیرد دستش را برید!
به هر شکل وارد منزل شدیم و همه از جمله مادر آقا مرتضی ناراحت و نگران.
هیچ کس حال و هوای خودش را نداشت وقتی آقای ستوده این وضعیت را درمنزل دید. سکوت را شکست و رو به مادر آقا مرتضی کرد و گفت:مادر چرا در طاقچه عکس برادر مرتضی هست ولی عکس خود مرتضی نیست!
مادر گفت: چی کار کنم مادر, هر چه به او اصرار می کنم که یک عکست را من بده او زیر بار این حرف نمی رود!
حاج محمود گفت:نگران نباشید، انشاالله عکس آقا مرتضی در بالای درب منزل خواهید گذاشت!
با گفتن این جمله مادر آقا مرتضی ناراحت شد و چهره اش گرفته شد. پیدا بود که این صحبت خیلی به دلش نشست آقای ستوده در همین حال گفت:خدا کند اگر انسان می خواهد بمیرد با شهادت برود و شهادت حق مرتضی است!
پس از چند دقیقه ای آقای ستوده خداحافظی کرد و رفت.
منزل ما هم مرتب پذیرای اقوام و خویشان و دوستان بود که به عیادت آقا مرتضی می آمدند. روزها که بواسطه سرکشی دوستان نمی توانست استراحت کند و شب ها هم از فرط ناراحتی و درد.
چند روزی این عمل تکرار می شد. تا یک روز آقای ستوده و آقای الوانی[شهید علیمحمد الوانی] به درب منزل آمدند. آقا مرتضی را برای باز کردن گچ دستش و یک معاینه کلی به شیراز بردند.عصر همان روز زمانی که از شیراز مراجعت کردند در بین راه حال آقا مرتضی بهم خورده بود و با سختی ایشان را به منزل آوردند.
چند دقیقه پس از استراحت به من گفت :مقداری آب گرم بیاورید می خواهم دستهایم را بشویم.
پس از گرم کردن آب او را صدا زدم آمد و کنار حوض نشست و اقدام به بیرون آوردن پیراهنش نمود.با دیدن سینه و پشت او دلم لرزید. در یک لحظه احساس کردم دنیا به دور سرم می چرخد. آن وقت بود که فهمیدم که شدت مجروحیت او چقدر بوده با همان صدای گرفته و لرزان از او پرسیدم آقا مرتضی اینها چیه؟
مثل همیشه خندید و گفت: نگران نباش اینها ترکش است!
اگر بخواهم حالاتم را در آن زمان بیان کنم شاید غیر ممکن باشد. از ان روز به بعد مقابل آفتاب می نشست و با سوزن اقدام به بیرون آوردن ترکشها می کرد...
📚 منبع:پیشانی و بوسه(جلد ۶، شمع صراط)
ادامه دارد...✒️
قسم به عـشق..
که هیچ به دل نشسته ای،
ز دل نخواهد رفت..
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی❤️
شبتون شهدایی🌹🕊
🆔 @shohada_tmersad313
5.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼 نماهنگ سردار بی ادعا
پیشنهاد دانلود👌
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#رسانه_تنگه_مرصاد_آنتی_منافق
🆔 @shohada_tmersad313
🔺نشریه آمریکایی usa today
مشکل آمریکا در ایران حضور یک "ابر حریف" به نام آیت الله خامنه ای است که نقشه راه را می شناسد و مردم به او اعتماد آمیخته به اعتقاد دارند
#رسانه_تنگه_مرصاد_آنتی_منافق
🆔 @shohada_tmersad313
🌟کلام_شهید
این دنیا با تمامی زیبایی ها و انسان های خوب و نیکوی آن محل گذر است نه وقوف و ماندن! و تمامی ما باید برویم و راه این است.
دیر یا زود فرقی نمی کند؛ اما چه بهتر که زیبا برویم...
شهید خلیلی
صبحتون_شهدایی🌹🕊
#رسانه_تنگه_مرصاد_آنتی_منافق
🆔 @shohada_tmersad313
حضرت_آقا...
در ڪشور عشق مقتدا خامنہ ايست
فرماندهي ڪݪ قوا خامنہ ايست
ديروز اگر عزيزمصر يوسف بود
امروزعزيز دݪ ماخامنہ ايسٺ
جانم_فدای_رهبرم🌹🍃
#رسانه_تنگه_مرصاد_آنتی_منافق
🆔 @shohada_tmersad313
🌷🌷🌷
🔰زندگینامه
شهیـ🕊ـد مجید ارجمندے
در تاریخ 28/6/1350 در تهران و در یک خانواده مذهبی متولد شده و از همان کودکی با نوای روح بخش قرآن و تحت مراقبت های خانواده از هرگونه انحراف و تماس بادوستان ناباب بدور بود و با توجه خانواده در مدارس مذهبی شروع به تحصیل کرد و باتوجه به هوش و استعدادی که داشت همیشه جزء شاگردان رتبه بالای کلاس بود در دوران انقلاب اکثرا دستش در دست پدر بود و به همراه او در برنامه ها و مجالس شرکت داشت و اثر همین مجالس بود که در روح بزرگ او جای گرفته و اورا عاشق به اسلام و امام حسین (ع) وکربلا کرده بود.
باگذشت زمان که شخصیت وی شکل می گرفت اعتقاد و ایمان او نسبن به اسلام سخت تر و استوار تر می گردید.
مجید اهل پر حرفی نبود و مرد عمل بود و کسی بود که به گفته یکی از مربیانش همیشه طرح نو در سر داشت و کسی بود که خط میداد و به هر خطی وارد نمی شد.
•••▪️🕊🌷🕊▪️•••
👆👆👆
مجید اهل پر حرفی نبود و مرد عمل بود و کسی بود که به گفته یکی از مربیانش همیشه طرح نو در سر داشت و کسی بود که خط میداد و به هر خطی وارد نمی شد.
به حرف ها توجه کامل داشت وهمیشه با صبر و حوصله زیاد به تمام صحبت ها گوش میداد وبعد در حد دوکلام خلاصه و مختصر جواب می گفت وروحش بزرگ بود و آن روح در کالبد کوچک او قرار نداشت او فکری باز و بینشی صحیح داشت و همیشه مسائل را از دیدگاه خدا و اصلاح و مکتب می نگریست در درون چیزی داشت که نمی توانست آن را برای هرکس بیان کند و کمتر به درون و دل او پی برده بودند.
مجید انسانی آرام ،متین،باوقار،با اخلاص و پاک بود همه کس اورا نشنا خته واو خود را کمتر به دیگران شناسانده بود به واجبات دین توجه زیادی داشت به مستحبات عمل می کرد.
•••▪️🕊🌷🕊▪️•••
👆👆👆
بی دلیل و بی توجه از کنار مسائل گذر نمی کرد.
نماز جمعه و دعای کمیل و زیارت بهشت زهرایش کتر ترک می شد و همین ها بود که معرفت الی الله را در دلش رویانیده بود،اهل عاطفه و محبت بود از او کسی بدی ندیده بود.همیشه برای کمک ب دیگران و همدردی با آنها آماده بود و پیش قدم بود از حرف هایی خلاف مصلحت انقلاب و اسلام بود به شدت ناراحت می شد وهمیشه از آن مجالس دوری می کرد و همیشه نصیحت به دوری از این حرفهاو مجالس می کرد .
اهل مطالعه بود اوقات خود را به بطالت نمی گذرانید.
اکثرا بعد از فراق درس و مدرسه یه حوزه می رفت و به درس حوزه علاقه زیاد داشت تا جایی که تصمیم داشت در حوزه درس بخواند و درس را رها کند و در این رابطه خوابی دیده بود که این خواب را امام جماعت مسجد محل که در این خانه رفت و آمد داشت بعد از شهادتش برای خانواده او تعریف کرده بود.
ایشان تعریف کردند مجید در مسجد مرا دیدوگفت حضرت ابا عبدالله را در خواب دیده که به او گفته به جمع ما وارد شو و این همان عشق و علاقه و ارتباطی بود که مجید دردرون داشت وهمه از آن بی خبر بودند و بالاخره نیز به آرزوی خود رسید.
•••▪️🕊🌷🕊▪️•••