🌟 #چهـلہ_ولایــت_باشهـــدا🌟
3⃣ 3️⃣ روز تـا عیدالله الاکبـــر، عیـد بـــزرگ غدیـــر باقــی مانده است...
✅ اَلا اِنَّهُ لا اَمیرَالْمُؤْمِنینَ غَیْرُ اَخى هذا، اَلا لاتَحِلُّ اِمْرَةُ الْمُؤْمِنینَ بَعْدى لِاَحَدٍ غَیْرِهِ.
✅ هان بدانیــد، هرگـز به جـز این برادرم (امام علی ع)، کســی نبایــد امیرالمؤمنیــن خوانده شــود، هشــدار که پس از من امارت مؤمنــان برای کســی جـــز او روا نباشــد .
📚فرازی از بخش سوم خطابه غدیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👈مبلغ غدیـــــر باشیـــد
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
محمد فرمانده گردان امام رضا علیه السلام بود و عاشق امام رضا علیه السلام. سعی می کرد سالی یک بار هم شده، با پیکان قدیمی اش به مشهد برود و امام رضا علیه السلام را زیارت کند. زنگ می زد و می گفت: فلانی، فلانی و فلانی را آماده کن می خواهم با خودم ببرمشان مشهد!
همیشه با همان ماشین پنج شش نفر را می برد زیارت امام رضا علیه السلام. یک بار که راهی بود گفتم: داداش یه نگاه به این لاستیک های ماشینت کن!
چهار چرخ ماشینش همچون کف دست صاف صاف بود. خندید و گفت: توکل کن به خدا، آن که ما را دعوت کرده خودش می برد و می آورد.آن سفر خودم
همراهش بودم. دو حلقه لاستیک نو خریدم ، برای احتیاط روی بار بند گذاشتم
. رفتیم و برگشتم بدون اینکه حتی یک بار هم پنچر شویم.
#شهید محمد اسلامی نسب
#شهدای_فاﺭﺱ
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌹🌹🌹🌹🌹:
* #براساس_زندگینامه_شهید_عبدالمجید_سپاسی*
* #نویسنده_غلامرضا_کافی*
* #قسمت_سی_هفتم
دردش داشت شروع میشد که از جا بلند شدم خودم را سرپا گرفتم .ترسم از روحیه بچهها بود . چند نفر متوجه شده بودند اما نگذاشتم جمع بشن و سر و صدا کنند.
گفتم زود باشید برید.
لی لی میکردم که سر و کله یک امدادگر به یک دکتر پیدا شد .نوار تسمه مانندی بستند بالای بریدگی. پوست آویزان رو تیغ زدند خیلی بی رحم .بعد هم زیر بازو ام را گرفتند و کشون کشون بردن به پشت تپه هایی که گفتم نشون کرده بودیم .
حالا آتیش ما قطع شده بود و عراقیها گله گله از کانال میآمدند بالا که با گلوله های آرپی جی پرت میشدند به اطراف حال من رو به ضعف بود که گروهان کمکی رسید چند قدم لی لی کردم. چند قدم روی دوش امدادگر و دکتر کول شدم تا رسیدم به حاج مجید که پیش حاج نبی رودکی ایستاده بود و اختلالات میکرد .اومدند طرفم.
_چی شده؟!!
سرم رو توی دستاش گرفت و بوسید. حاج نبی هم همینطور.
گفت:پی ام پی آماده است بیا برو عقب.
نه و نو کردم .واقعا می خواستم بمونم .به دو نفر از بچه ها دستور داد تا چهار دست و پامو رو بگیرن و به زور سوارم کنند.
تنها که شدم رفتم توی خیالانم.دوره میکردم لحظاتی روکه با مجید بودم .
از زمین فوتبال و والیبال تا میدونم مین و سنگر کمین و کار مرگ آور شناسایی.
یادم اومد یک روز اومد سراغم .گفت:
بریم شناسایی؟
گفتم :بریم
یه دونه موتور سرپا پیدا کردیم و زدیم به راه .رفتیم از خط خودی هم یک کیلومتر اون ور تر .کاغذ کالک توی دستش قژقژ می کرد و باد میخورد .
انگار می خواست از دستش فرار کنه.نگاه می کرد .دقیق می شد .اندازه می گرفت .تخمین میزد.گاهی هم با زحمت نگاهی به کالک می انداخت.
#ادامه_دارد
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
9.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 #کلیپ | #روایتگری
🔻روایت به جبهه آمدن شهید رحیم محمدی
🔹 #فدائیان علی اکبر امام حسین ع
🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💫یادی از سردار شهید حاج محمد ابراهیمی 💫
🌷قبل از عمليات قدس 3 بود. باهمت حاجمحمـد کارهای مخابراتی عمليات را انجام دادیم، حتی خط امن را تا محل رهایی نیروها کشیدیم. حاج محمد گفته بود اجازه رفتنش به عمليات را بگيرم. اما اجازه ندادند. كنار سنگر منتظر نشسته بود. وقتي به او گفتم: فرماندهي اجازه نداد بري عمليات، شُل شد. همان طور به پشت روی خاكهاي خوابید. دستش را گذاشت زیر سرش و با ناراحتی به آسمان خیره شد. با تمام وجودم حس کردم که غمگین و ناراحت است، اشك در چشمش پيچيد. نمیدانم چرا به حال خوشی که داشت غبطه میخوردم. گفتم: حاجمحمـد پاشو برو...
نیمخیز شد و گفت: فرماندهي چی؟
- آنها با من، تو برو...
انگار پر در آورد و از روی زمین کنده شد و صدای لبخند و شادیاش به عرش رسید. واقعاً برایش مجاهدت و جهاد در راه خدا یک امر مقدس بود. سریع رفت تا به عملیات برسد. عملیات قدس 3 یکشب بیشتر طول نکشید و با موفقیت انجام شد. صبح چشمانتظار بچهها بودم که برگردند. حاجمحمـد با پای تیرخورده برگشت..
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🔰 #پیام_فرمانده
🔻امام خامنه ای:
کار بزرگداشت شهیدان را نباید یک کار معمولی و عادی دانست؛ این حقیقتا یک حسنه بزرگ است.
با گذشت چند سال از دفاع مقدس،حادثه بزرگداشت شهیدان شروع شده و باید ادامه پیدا کند.
🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
🚨 *مراسم میهمانی لاله های زهرایی*
⭕️گرامیداشت شهید سید محمد تقی موسوی
🎙راوی : *برادرسید هادی موسوی*
#بامداحی: برادر *سید محمد موسوی* 💢
#مکان : *◀️دارالرحمه_شیراز/قطعه شهدای گمنام*
#زمان : ◀️ *پنجشنبه ۲۶خرداد/ از ساعت ۱۸*
⬇️⬇️⬇️⬇️
🚨👈 *مراسم در #فضای_باز و با رعایت فاصله گذاری اجتماعی و پروتکل های بهداشتی برگزار میشود*
🔺🔺🔺🔺🔺
#هییت_شهدای_گمنام_شیراز
🔺🔺🔺🔺🔺
پخش مستقیم از لینک هییت آنلاین:
https://heyatonline.ir/shohada.gomnam
⬇️⬇️⬇️
لطفا *مبلغ مجلس شهدا باشید*
🍃یادتـــــ باشد شهید اسم نیستـــــ، رسم استــــ!!!
✨شهید عڪس نیستـــــ ڪه اگر از دیوار اتاقتـــــ برداشتی فراموش بشود
شهید مسیر استـــــ، زندگیستـــــ، راه استـــــ
#صبح_و_عاقبتمون_شهدایی🕊️
🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷
@golzarshohadashiraz
🌷شب های جمعه مصیب برای زیارت قبور شهدا می رفت. اما می گذاشت گلزار که خالی می شد، در تاریکی به زیارت شهدا می رفت. وقتی علت این کار را جویا شدیم. گفت: «من از دیدن روی مادر شهیدان شرم دارم! از اینکه همه دوستانم شهید شده و من مانده ام خجل و شرمسارم!»
آخر هم خجالت زده شده شهدا و خانواده هاشون نشد و با شهد شیرین شهادت به دیدار محبوب شتافت...
🌷🌱🌷
#شهید مصیب جمالی
# شهدای_فارس
🍃🌷🍃
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌟 #چهـلہ_ولایــت_باشهـــدا🌟
2⃣ 3⃣ روز تا عیدالله الاکبر، عید بزرگ غدیر باقی مانده است...
✅ اَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ اَوَّلُ مَنْ عَبَدَ اللَّهَ مَعى.اَمَرْتُهُ عَنِ اللَّهِ اَنْ یَنامَ فى مَضْجَعى، فَفَعَلَ فادِیاً لى بِنَفْسِهِ.
✅ علی اولین نمازگزار و پرستش کننده ی همراه من است ، از جانب خدا به او دستور دادم تا (در شب هجرت) در بستر من بیارامد و او نیز فرمان برده، پذیرفت که جان خود را فدای من کند .
📚فرازی از بخش سوم خطابه شریف غدیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👈مبلغ غدیـــــر باشیـــد
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
* #براساس_زندگینامه_شهید_عبدالمجید_سپاسی*
* #نویسنده_غلامرضا_کافی*
* #قسمت_سی_هشتم
حواسش نبود یکباره زدم روی ترمز . هول خورد به پشتم .
کماندوها.... ۳ تا خودروی تکاوری با چادر سبز که روشون کشیده بودند جلومون سبز شدند.
گفتم: حاجی اینها مشکوک اند.
گفت: بهت میگم برو
_چی چی رو برم بابا !؟ نگاه کن دارم می پرند پایین...
ماشین پریدن پایین به طرف ما سنگر گرفتند یک قدم دیگه میرفتیم شلیک می کردند.
گفتم: چیکار کنم حاجی؟!
گفت:فقط دعا کن همین
انتظار داشت من هم همراهش بخندم! خون توی رگ هام یخ زده بود! الله اکبر آخه این چه وقت شوخی کردن بود...!!
کالک را جمع کرد دستانش را گذاشت روی شونه هام و گفت:برو سمت چپ..
فرمون را که برگردوندم شالاپ افتادیم توی چاله. فرمان را سفت تر از قبل چسبیدم تا بلاخره سرازیر شدیم. دره هایی که تا اون موقع ندیده بودم پشت سر گذاشتیم و جون به لب رسیدیم به سنگر های خودی..
توی فکر بودم که مجید این کارا از کجا بلد بود. این راه هارا از کجا یاد گرفته بود..چند بار در این هول وهراس ها شناسایی رفته بود...؟!
🌸🌸🌸🌸
هوا هنوز روشن نشده بود و خوب نمی شد تشخیص داد اما لباس سیاه تنش بود سرتاپا سیاه..
لشکر فجر از ضلع فاز گاه کوچ سواران وارد شده بود و ماموریتش را انجام داده بود اما درگیری ادامه داشت. یگان های دیگر هنوز کارشان را تمام نکرده بودند و منطقه گل به گل آب گرفتگی بود تالاب های مصنوعی که لبریز بودند از ترس دشمن.
از آن منطقه وسیع فقط رگه باریکه خشکی به نام سرپل سهم ما بود.
دشمن شبیه خون خورده بود و مثل مار زخمی منتظر انتقام .تانکهای خشن و خشمگین آماده بودند. پای ما هم روی آب ..اگر حمله میکردند نام و نشانی از ما باقی نمی گذاشتند .سرپل را میگرفتند، ارتباطمان با خشکی قطع میشد و در آب و تالاب تا قطعه چندانی برای مقاومت نداشتیم.
#ادامه_دارد
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
💫یادی از سردار شهید حاج محمد ابراهیمی 💫
🌷سال 63 بود. قرار بود به حج مشرف شوم. محمد از جبهه خودش را برای خداحافظی رساند.
- مادر آمدهام و یک خواهش دارم!
- بفرما.
- در مسجدالحرام، زیر ناودان طلا، دعا کن من هم شهید بشم!
با غضب نگاهش کردم و گفتم: من مادرم، چنین دعایی نمیکنم.
با خنده زیبایی گفت: پس دعا کن من هم مشرف بشم.
گفتم: این دعا را برایت میکنم.
به حج رفتم و طبق وعده برای محمد دعا کردم تا به مکه مشرف شود. وقتی از مکه برگشتم. حاجمحمـد خبر داد و گفت: دارند برای مکه اسم مینویسند. اسم من را هم بنویس.
اسمش را نوشتیم. همان سال اول اسمش در آمد. درحالیکه کسانی آن سال اسم نوشتند تا سالها در نوبت اعزام بودند. وقتی اسمش در آمد، گفتم: دیدی دعایم گرفت.
با خوشحالی گفت: بله، به دعای مادرم بود. به حج مشرف شد و شد "حاجمحمـد" تا خودش برای آرزویش زیر ناودان طلا دعا کند.
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید