eitaa logo
شهدای غریب شیراز
3.4هزار دنبال‌کننده
11.2هزار عکس
3.1هزار ویدیو
43 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ انتشارمطالب جهت ترویج فرهنگ شهدا #بلامانع است.... به احترام اعضا،تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⬅️وصیت نامه شهید باکری: 🔺️دعا کنید شهید شوید؛ بعد از جنگ، رزمندگان به سه دسته تقسیم مى‌شوند: 🔻دسته‌ اول به گذشته خود پشت کرده و از آن پشیمان مى‌شوند. 🔻دسته‌ دوم با برگزیدن راه بى‌تفاوتى در زندگى مادى غرق مى‌شوند و همه چیز را فراموش مى‌کنند. 🔻دسته سوم کسانى‌اند که به اصول خود پایبند بوده و از غصه دق می‌کنند. 🍃🌷🍃🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
💫یادی از سردار شهید حاج اسکندر اسکندری 💫 🌷 پدر می خواست کمی استراحت کند. در خانه ما، انباری کوچکی پشت آشپزخانه بود. طبق معمول پدر بلند شد و برای استراحت به آن انباری رفت. مدت ها بود دنبال لحظه ای بودم که سر در آغوش پدر بگذارم و بخوابم.کنارش دراز کشیدم، سرم را گذاشتم روی دست هایش و چشم هایم را بستم. هیچ جای دنیا آرام بخش تر از آغوش پدر نیست. اما این آرامش برای من چند دقیقه بیشتر طول نکشید.. چند دقیقه نگذشته، تنم گرم شد و کم کم احساس خفگی کردم. نشستم. پدر خواب بود، اما من از گرمای بیش از حد انباری داشتم خفه می شدم. گرمای اهواز فوق تصور ما بود.24 ساعت کولر گازی خانه روشن بود. تنها جای خانه که همیشه گرم می ماند همین انباری بود. دیگر توان ماندن در آن گرما را نداشتم، علی رغم میلم انباری را ترک کردم و به باد کولر پناه بردم. ساعتی بعد پدر هم بیدار شد و آمد. با دلخوری گفتم: بابا چرا توی آن گرما می خوابی؟ خیلی جدی گفت: دخترم، رزمندگان، الان در جبهه پشت خاکریز ها، توی آفتاب هستند، من چطور می توانم زیر باد کولر بخوابم! 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
امشب به سبک کرب و بلا گریه می کنیم همراه سیِّد الشُّهداء گریه می کنیم صاحب زمان گرفته عزا گریه می کنیم از داغ روح صبر و وفا گریه می کنیم 🥀 (س)🏴 🥀🏴 🏴🔹🏴🔹🏴
س 🌷 حاج عبدالله عاشق بود. هر سال براي اين سه روز وقت مي گذاشت یک بار همکارانش گیر داده بودند اگر این سه روز را بمانی و به کارهای مردم برسی، بهتر نیست؟ گفته بود: شما یک هفته، ده روز مرخصی می گیرید به شمال مي روید براي تفريح، من هم سه روز مرخصی می گیرم تا با خدایم تنها باشم تا دست پر برگردم و کار مردم را راه بی اندازم. اعتکاف آخرش بود. روز آخر اعتکاف به حاج عبدالله گفتم: من می خواهم برم کربلا! دیدم حاج عبدالله سر به پائین انداخت و گفت: کربلا... امام حسین(ع)... شهادت... کاش من هم مثل امام حسین(ع) سر از تنم جدا بشه... با خودم گفتم حتماً مثل دعا هاي زباني ماست اما دو هفته از اين آروز نگذشته بود که در دفاع از حرم حضرت زينب(س)، همچون مولايش حسين(ع) سر از بدنش جدا شد و بر نيزه رفت! 🍃🌷🍃🌷 🌹 🌷🍃🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🚨 *مراسم میهمانی لاله های زهرایی* عزاداری روز وفات حضرت زینب (س)🏴 و *گرامیداشت مدافع حرم تیپ فاطمیون* 🚩 🔹با حضور خانواده معظم شهدای فاطمیون 🎙با سخنرانی *حجت الاسلام قدوسی* و برادر *حاج علی اکبر افخمی* 💢 : *◀️دارالرحمه_شیراز/قطعه شهدای گمنام* : ◀️ *پنجشنبه ۲۸بهمن ماه۱۴۰۰/ از ساعت ۱۶* ⬇️⬇️⬇️⬇️ 🚨👈 *مراسم طبق دستورالعمل ستاد استانی کرونادر و با رعایت فاصله گذاری اجتماعی و پروتکل های بهداشتی برگزار می‌شود* 🔺🔺🔺🔺🔺 🔹🔹🔹🔹 پخش زنده با اینترنت رایگان از لینک: http://heyatonline.ir/heyat/120 🔺🔺🔺🔺🔺 لطفا *مبلغ مجلس شهدا باشید*
✨حرح حضرت زینب عجب حال وهوایی دارد سوریه، فیض شهادت چه صفایی دارد🕊️ بنویسیدبه روی کفن این شهداء چقدر عمه سادات فدایی دارد🥀💔 🕊️ 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
✍همسرانه: از ویژگی های بارز شهید که باعث می‌شد تو زندگی مشترکمون من هر روز بهش دلگرم تر بشم، چشم پاکی ایشون بود؛ من به یاد دارم وقت هایی رو که ایشان وقتی نامحرم بی حجابی رو میدید به آسمون نگاه می‌کرد یا مهمانی هایی که نامحرمی درآن بی حجاب بود شرکت نمی‌کرد، حتی عروسی فامیل بیشتر آخر مراسم میرفت هدیه میداد یا جایی مینشستند که کمتر کسی ایشان را ببیند. در وصیت نامه شهید نوشته بود:  پشتیبان ولایت فقیه باشید و بدون شک و تردید به رهنمودهای رهبر عزیز ودلسوزمان حضرت امام خامنه ای(حفظه الله) عمل نمایید. اشاره می‌کنم. محسن جعفری 🍃🌷🍃🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🌹🌹🌹🌹🌹: *داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * الله آذرپیکان* * * * *. صدای ساز و دهل آنقدر بلند بود که انگار درختان قطور و پر شاخ و برگ باغ را می لرزاند. مصطفی کلافه و عصبی سر بلند کرد و پرسید: «ساعت چنده؟!» هاشم کلافه تر جواب داد :«چته مومن؟!همین ۲ دقیقه پیش پرسیدی!» _راست میگی ولی دست خودم نیست. و رو به حمید ادامه داد: «این چه آشی بود برای ما پختی؟» _تقصیر من چیه ؟خودتون قبول کردین !میخواستین همون اول بگید نه! هاشم مداخله کرد: «طوری نیست تا یکی دو ساعت دیگه ناهار میخوریم و میریم» چاره ای نبود نمی‌شد که سعید را بزاریم و بریم. مصطفی که هنوز گره ابروهایش باز نشده بود زیر لب غرید. _بعد خودش میومد. _وقت نداشتیم اونجوری ۳ ساعت وقتمون تلف می شد. حالا از همین طرف با هم میریم. این را هاشم گفت و رو کرد به حمید: «بد میگم؟!» _نه والا ولی اگه میتونی یه جوری مصطفی رو راضی کن. _حالا مگه چی شده؟! _چیزی نشده میگی قرار بوده نماز جماعت را توی مسجد بخوانیم. _این که مسئله ای نیست همینجا میخونیم! مصطفی چشم هایش را به روی او دواند .:«کجا اینجا؟!» _مگه چه عیبی داره؟! _وسط جشن عروسی توی این شلوغی؟! صدای ساز و دهل دوباره اوج گرفت و بگو مگوی آن ها را قطع کرد. هاشم بلندتر از قبل گفت: «همین که صدای اذان نماز جماعت بلند بشه ساکت میشن» مصطفی پوزخندی زد: «شده جریان انداختن زنگوله به گردن گربه. حالا که میخواد اذان بگه؟» هرسه ساکت شدن و به یکدیگر نگاه کردند. حمید نگاهی به اطراف انداخت و با تردید گفت:«خوب خودت بگو» _من؟؟؟!! _بله.. چه عیبی داره!؟ _عیبی که نداره ولی... _ولی چی؟! _آخه توی این اوضاع؟! انگار یادت رفته جشن عروسیه..اصلا نمیدونم چه لازم کرده که حتماً بیاییم اینجا! حمید با لحنی آرام و رو به او کرد: «اینقدر بی انصافی نکن سعید رفیق ماست.رفقا در هر شرایطی باید کنار هم باشند. حالا آن طفلک به خاطر قوم و خویشی مجبور شده توی این جشن باشه .خودش هم راضی نیست ولی به هر حال ناچار شد. 👈ادامه دارد .... http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
•دلت که گرفت💔 •با رفیقی درد و دل کن ⇜که باشد •این زمینیـ🌎ها •در کارِ مانده اند 🌷 😔 🌹🍃🌹🍃 ﻫﺮﻛﺲ ﺩﻟﺶ ﺑﺮاﻱ ﺭﻓﻴﻖ ﺷﻬﻴﺪﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ... تا دقایقی دیگر ..... ﺁﻧﻼﻳﻦ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﺷﻬدا انجام بدهید ⬇️⬇️⬇️ پخش مستقیم با اینترنت رایگان: http://heyatonline.ir/heyat/120
💫یادی از سردار شهید حاج اسکندر اسکندری 💫 🌷 حاج اسکندر خیلی روی بیت المال حساس بود. از وقتی که ساکن خانه های سازمانی در اهواز شدیم، با اینکه به تمام انبار های لشکر دسترسي داشت و هرچه مي خواست مي توانست بر دارد،‌ اما به ما هم همان سهمیه غذا و شوینده بسیجی ها را می داد. اگر زمانی برای ما از کوار یا شیراز مهمان می آمد، حاج اسکندر منع کرده بود که از غذای پادگان به آنها بدهیم، حتماً باید از بیرون برایشان غذا تهیه می کردیم. یک روز برادرش به تعداد اعضاء خانواده که هشت نفری می شدیم، نوشابه شیشه ای گرفت و آمد. حاج اسکندر همان شب آمد. چشمش که به شیشه های خالی نوشابه افتاد، گفت: این ها را از کجا آوردید؟ برادرش گفت: از پادگان. حاج اسکندر با ناراحتی گفت:این دفعه آوردی، اما دیگه حق نداری، از بیت المال چیزی تو خانه من بیاری. پول نوشابه ها که چیزی هم نمی شد را برد و در صندوقی که به عنوان صندوق بیت المال توی ساختمان گذاشته بودند انداخت. ما را هم مشغول به ذمه کرد که به هیچ وجه از بیت المال حق استفاده نداریم. 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🔹به مناسبت ارتحال پدر شهید اعتمادی 🔰از هاشم سؤال کردم جزء کدام جناح سياسي هستي؟ گفت: «پدر جان، دين من اسلام است، کتابم قرآن. هر چه قرآن بگويد عمل مي کنم، کاري هم به دسته بندي هاي سياسي ندارم.» سکوت کرد و ادامه داد: «اگر ولايت فقيه بگويد دو دستي اسلحه خودتان را تحويل دشمن بدهيد من اين کار را مي کنم، چون سخن ولايت فقيه، سخن قرآن و خداست.» 🔰خوشكل شده بود. لباس هاي تمييز و زيبايي پوشيده بود، پوتين هايش هم واكس زده و براق بود. با هميشه فرق مي كرد. دخترش سمانه را بغل كرد و چند بار بالا انداخت. به همسرش گفت: اين سفر زيبايي است، براي همين شيك پوشيدم. سمانه را زينب وار بزرگ كن. خداحافظ. آخرين خداحافظي اش بود 🔹به نقل از پدر شهید 🍃🌷🍃🌷 هدیه به شهید هاشم اعتمادی و پدر آن شهید 🍃🌷🍃🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌴روضه حضرت زینب(س) 🌴لطف خود را باز یارم کن حسین ⏯ جمعه یا اباعبدالله ع 🏴🏴🏴🏴 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75