«از دیرباز در تبِ محبت میسوختم و سالها چون باد سرگردان به دنبالش دویدم تا آن دم که پرده از راز برداشته شد، این خلأِ جانکاه نه از طرد بیگانگان که از انکار خویشتنِ ناسپاس برمیخیزد.
کاش ای کاش دستان خستهام را بر شانههای روح زخمخوردهام بگذارم و به آن نوازشی از آرامش ابدی هدیه دهم.»
میخواستم اقدام کنم برای مرگ یادم افتاد خواهرزادم برام کتاب جدید اورده