"به من خیانت شده است. افکار من با موذیگری و پستفطرتی به من خیانت کردهاند. قلعهی من حالا بدل به اسارتگاهم شدهاست. دشمنانم در همین قلعه بر سرم آوار شدهاند. کجاست راه نجات؟ دیوارهای قطور و نفوذ ناپذیریِ بیبدیلشان حالا بلای جان خودم شده است. فریاد هایم راهی به بیرون ندارند و اگر هم داشته باشند کیست که قدرتی برای نجات من داشته باشد؟ هیچکس. کسی قدرتمندتر از من نیست و کسی جز خودم دشمن من نیست."
The frozen thunderous,
یکیشون وقتی میخواست بره خونه از وسطای راه یهو برگشت اومد بغلم کرد
انقدر امروز دائم داشتن بغلم میکردن و محبت میورزیدن که واقعا داشتم خجالت میکشیدم از ماماناشون