واقعا یک درصدم نمیتونم فکر کنم که تا ده دیقه دیگه باید اتاق عزیز و دوست داشتنی و ساکت و گرم و نرم و خوشبوی عزیزمو ترک کنم و برم به مدرسهی مسخره و حوصله سر بر و شلوغ و پر آدما و سرد که توش بوی همهچی میاد به جز بوی خوش
ظاهرش، ظاهر خودش و ظاهر زندگیش چیزیه که همیشه میخواستم، ولی باطنش چیزیه که همیشه ازش فراری بودم (و هستم؟) و هی میگم چه آدم مزخرفیه که همچین باطنی داره، اما خودم ظاهرشو ندارم، باطنشو دارم.
هدایت شده از چرایی
احساس فنا شدن و از دست رفتن و غم از کاری نکردنه وگرنه اونی که کاری میکنه به طرز متناقضی نخورده مست و شاده.