Sick mind.
دوست دارید داستانِ گذشتهی هانس رو براتون بگم؟
#بکاستوری
چون هنسون توی ۸ سالگی، شاهد این بود که پدر و مادرش، هانس رو با رفتاری بیرحمانه که از پدر و مادر انتظار نمیره، گذاشتند پرورشگاه، عذابوجدان داشت که هیچ مخالفتی نکرده بود. درسته که یک فقط یک بچهی سادهلوح بود که نمیتوست روی حرف والدینش حرفی بزنه، اما بازم برای عذاب وجدانش دلیلِ قانعکنندهای نبود.
هنسون واقعا هانس رو دوست داشت. مثل یک برادرِ بزرگِ خیلی بینظیر بود که همه آرزو دارند همچین برادری داشته باشند. هنسون بعد از ۱۸ سالگی که سرپرست یک بچه شده بود، با اینکه فقط ۸ سال ازش بزرگتر بود، بازم خیلی روی رفتارش تاثیر مثبت گذاشت. هنسون خیلی انسانِ باملاحظه و بالغی شده بود. مثل یک پدری که شاید توی ۳۰ سالگی میتونه همچین رفتاری داشته باشه. رفتارش خیلی مهربانانه و ملایم بود. خونسرد بود و هیجوقت عصبانی نمیشد؛ یا حداقل کسی عصبانیتش رو نمیدید، همیشه لبخندی آرامشبخش بر لب داشت. همه اینها با وجود اینکه ۱۲ ساعت از روز رو توی انبار های نقاط مختلف شهر میگذروند و وسایل سنگین رو بلند و جابجا میکرد. اون کارگر جابجایی بار بود. با اینحال، با این شغل خستهکننده و سخت برای یک جوان ۱۸ ساله، بازم هیجوقت جلوی هانس غر نمیزد. همیشه قبل از ورود به خونه، به ورژنِ آرامشبخش و رضایتمندِ خودش برمیگشت و از اخلاقِ جدیِ کاریاش فاصله میگرفت. هروقت وارد خاته میشد، هرطور شده بود، انرژی ذخیرهشدهش رو آزاد میکرد و خیلی خوب و باحوصله با هانس رفتار میکرد. رفتار هنسون طوری بالغانه شده بود که اگه قرار بود هانس اونو به عنوان یک الگو یا شبیه الگو ببینه، نگرانیای وجود نداشت؛ چون واقعا الگوی خوبی بود! واقعا هم الگوی بینقصِ داخلِ دنیای هانس بود. هانس خیلی زود، و به شدت، به برادرش وابسته شده بود و هنسون رو بجای پدر نداشتهش دوست داشت. قبل از ۱۰ سالگی زندگی عادی و کمی سختی داشت. اما بعداز ۱۰ سالگی، پیش هنسون، شادترین دوران زندگیش بود. درحدی که برای دیدن برادرش که از سرکار برمیگرده، براش ذوق هر روزش شده بود. لحظهشماری میکرد هنسون برگرده تا بهش توی کارهای خونه کمک کنه، هرچی به ذهنش میرسه رو با هنسون درمیون بذاره و تا خوابش ببره باهاش صحبت کنه و بهش بچسبه. و رفتار هنسون در جواب این وابستگی و علاقهی شدیدِ کودکانهی هانس چی بود؟ ملاحظهی مطلق. هیچوقت نشون نمیداد که خسته شده یا نیاز به یکم استراحت داره. گرچه خودش هم خوشحال بود که میتونه هانس رو خوشحال کنه و هانس باهاش احساس راحتی میکنه. بلاخره تونسته بود به عنوان برادر بزرگتر وظیفهش رو انجام بده و عذابوجدانش رو از بین ببره. هنسون تا ۲۳ سالگی کارگرِ جابهجایی بار بود، بعد از اون، تصمیم گرفت بره سمت یک شغل با درآمد بیشتر و بهتر. از شدت سختی و طاقتفرسا بودنِ شغل خبر داشت، ولی شغلی بود که با سابقهی ۵ سالهی جابهجا کردن بار مطابقت داشت. پس معدنکارِ زیرزمینی شد. معادن متغیر. یکبار ذغالسنگ، یکبار آهن، و... . هانسِ ۱۵ ساله، توی اوج نوجوانی، توی سنی حساس از لحاظ روحی، افکاری به ذهنش هجوم آورد، راجب خانوادهاش. پدر و مادرش کجان؟ اگه برادر داشت چرا ۱۰ سال توی پرورشگاه بزرگ شده بود؟ یک آدم عادی توی همون روز اولی که برادر بزرگترش ناگهان اونو از پرورشگاه میاره پیش خودش، این سوالات براش ایجاد میشه. اما هانس به طرز عجیبی، این سوالات دیر ذهنش رو مشغول کرده بود. شاید انقدر که این ۵ سال رو با خوشی پیش برادر بزرگترش زندگی کرده بود، چشمش از حقیقت بسته شده بود و نمیخواست باز بشه. اما حالا ۱۵ سالش شده بود، تصور میکرد بزرگ شده و باید همه چیز رو بفهمه. ده ها سوال از هنسون پرسید. هنسون بدون کلمهای دروغ، تمام ماجرا رو تعریف کرد. هانس شوکه شد، و از همون لحظه، از سه نفر نفرت پیدا کرد. پدرش، مادرش، و... هنسون؟ به هیج وجه...
Sick mind.
#بکاستوری چون هنسون توی ۸ سالگی، شاهد این بود که پدر و مادرش، هانس رو با رفتاری بیرحمانه که از پدر
خب اینو که نصفهست ملاحظه کردید.
بهش گفتم "این چیز رو هرکی طوری که خودش میخواد تعیین میکنه."
گفت "پس من چرا نمیتونم؟"
منم گفتم "گفتم تعیین! نگفتم تبدیل."