امروز روزی بود که تو تصمیم گرفتی به ترس چندین سالت غلبه کنی،درسته ترس از دریا،همیشه دوست داشتی دریا و حس حالش رو درک کنی اما بخاطر ترسی که داشتی نمیتونستی از تعریفهای که از بقیه میشنیدی بیشتر وسوسه میشدی اما بازهم ترس بهت غالب میشد اما
امروز؟امروز روزی بود که قرار جواب همه وسوسه هات رو بدی اما اگر میدونستی جواب این وسوسه ها چیه،قطعا ترس از دریا رو ترجیح میدادی.
حرکت کردی به سمت دریا یک قایق اجاره کردی و حرکت کردی هنوز خیلی دور نشده بودی که انعکاس نور رو روی آب دیدی هرچیزی که میدیدی رو با جزئیات توی دفتر خاطراتت یادداشت میکردی،داشتی کم کم از اینکه خودت رو از این زیبایی ها محروم کردی پشیمون میشدی که ابرا آسمون رو پوشوندن و انعکاس نور از بین رفت و چیزی جز تاریکی باقی نموند،دستپاچه شده بودی امروز هواشناسی رو چک کرده بودی و میدونستی هوا آفتابیه،قرار این نبود که طوفان شه.
اما خب برخلاف انتظارت طوفان شد،بارون میبارید،بارون شدید تر شدید تر میشد طوری که کنترل قایق رو کامل از دست دادی حالا الان با ترس واقعیت روبه رو شده بودی،فقط جیغ میزدی و درخواست کمک میکردی،بعد از یکساعت که بارون شدید تر شده بود و خبری از کمک نبود،ترسیده بودی،بخاطر ترسی که داشتی قادر به انجام هیچکاری نبودی،غرق فکر کردن بودی که قایق برگشت و توی آب پرتاب شدی هراسان دنبال دفترچه خاطراتت میگشتی،تموم زندگیت،خاطره هات،تجربه هات،موفقیت هات توی اون دفتر بود نمیتونستی اون رو از دست بدی،از یک طرف هم شنا کردن بلد نبودی اما با هر بدبختی که خودت رو به دفترچه رسوندی اما با چیزی که دیدی خودت رو مرده دونستی،گردابی که داشت توی آب تشکیل میشد رو دیدی،شوکه شدی ک متوجه این نشدی که گرداب داره بزرگتر میشه خواستی به سمت قایق حرکت کنی اما کار از کار گذشته بود،گرداب تورو بسمت خودش کشید و تورو کاملا غرق خودش کرد،تو با ترست مردی قرار بود این اولین تجربه تو از مقابله با ترست تو دفترچه خاطراتت باشه اما خب میشه اسمش رو گذاشت تجربه ناکام چون حالا دیگه تو مرده بودی.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/Coffee_84
برای پیکنیک با دوستات به جنگل رفته بودید،تو عاشق عکاسی کردن بودی وقتی که داشتی از طبیعت عکسمیگرفتی چشمت به لونه ی روی درخت خورد با کمی زوم کردن تونستی بچه دارکوبای توی لونه و ببینی عقب عقب رفتی تا زاویهت برای عکاسی خوب بشه،چند قدم دیگه عقب رفتی ولی یهو سرت به چیزی برخورد کرد برگشتی که ببینی چیبوده اما از چیزی که دیدی حسابی وحشت زده شدی و شروع کردی به فرار کردن،درسته تو با فوبیات مقابله شده بودی،سرت به لونه زنبور برخورد کرد نه زنبور معمولی،لونه زنبور های وحشی.
وقتی شروع به دوییدن کردی زنبور ها هم دنبال تو کردن تاجایی که پاهات با سنگی برخورد و محکمبه زمین کوبیده شدی ولی زنبورا بهت حمله کردن و هرجا که فکرشو میکردی رو نیش زدن،از دردی که داشتی گریهت گرفته بود کل بدنت سوزش و خارش گرفته بود خودت رو با زور و زحمت از روی زمین بلند کردی چشمهات جایی رو نمیدید اما با کمی تلاش شروع به حرکت کردی و اما یهو زیر پات خالی شد و توی لجن زاری افتادی و دیگه امیدت رو از دست داده بودی،لجن ها باعث این شد بود که جای نیش زنبور ها بیشتر بسوزه و خارش بگیر انقدر که دستت رو خارونده بودی که خونریزی کرد بود،نفست تنگ شده بود،عرق کرده بودی ولی نمیتونستی که از جات بلند شی توی اون لجن زار لعنتی گیر کرده بودی،گلوت متورم شده بود و صدات در نمیومد پس نمیتونستی درخواست کمک کنی،چندین ساعت گذشت و دوستات بالاخره تونستن که پیدات کنن،با دیدن وضع تو حسابی ترسیده بودن اما خب خیالشون بابت اینکه تورو پیدا کردن راحت بود،درواقع دیگه تورو پیدا نکرده بودن،جنازه ی تورو پیدا کرده بودن.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
همه چیز از یه نگاه شروع شد. نه خیلی طولانی، نه خیلی خاص.
ولی اونقدر گرم بود که یخهای قدیمی توی دلش شروع کنن به ترک برداشتن.
اون یکی از همه فرار کرده بود، تا حالا. هیچکس رو نزدیک نمیذاشت. نه چون مغرور بود، چون ترسیده بود. از بچگی فقط دیده بود که آدمها میان و میرن. و همیشه اون میمونه، با جای خالیشون.
یهجایی توی قلبش، باور کرده بود که دوست داشتن یعنی یه شمارش معکوس تا از دست دادن.
با اینحال، این یکی فرق داشت.
وقتی میخندید، زمان کند میشد. وقتی کنارش راه میرفت، خیابونها دیگه تنها نبودن.
اما با هر خنده، با هر لمس، ترس هم بیشتر میشد.
شبا، وقتی اون یکی خواب بود، بیدار میموند و نفسهای آرومش رو میشمرد.
انگار همین لحظه، آخرین باره.
انگار سرنوشت نشسته پشت پنجره، منتظر یه لحظهی غافلگیرکنندهست.
یه شب بارونی، اون ترس رسید به گلوی نفسش.
همون شب، بیصدا از خونه رفت. یه برگه جا گذاشت رو میز:
تو رو خیلی زود دوست داشتم، و ترسیدم خیلی زود از دستت بدم.
نذار تنها چیزی که ازم میمونه، یه خاطرهی غمانگیز باشه.
صبح، وقتی اون یکی بیدار شد، صدای بارون هنوز میاومد.
ولی خونه دیگه اون گرمای همیشگی رو نداشت.
نه فریادی بود، نه خداحافظی.
فقط یه جای خالی که تا ابد، پر نشد.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/ChanellKia
از بچگی از آب میترسید. نه از خفگی، نه از غرق شدن، از چیزی که زیر آب بود.
یه بار تو بچگی، توی استخر ولش کردن وسط، گفتن: نترس، چیزی نیست.
ولی اون دید،یا شاید حس کرد.
یه سایه، یه چیز زنده، که زیر آب بود و تکون نمیخورد.
از همون موقع، دیگه حتی نزدیک دوش حموم هم نمیرفت وقتی تنها بود.
بزرگ شد. ظاهرش قوی، مستقل، نترس. ولی هنوز، با صدای قلقل آب چاه یا حبابهای زیر سینک، یه لرزش توی استخونهاش میپیچید.
تا اینکه اونو دید.
اون یکی عاشق دریا بود. عاشق غواصی، سفرهای عمیق، تاریکیِ پایینِ دریا.
یه روز گفت:یه جزیره هست که فقط خودم میدونم. اونجا آبش مثل آینهست. بیا بریم. دلت نمیخواد یه بار برای همیشه با ترست روبهرو شی؟
یه چیزی توی نگاهش بود.
مثل وسوسهی جهنم.
و اون، با همهی ترسش، گفت: باشه.
و رفتن. جزیره، متروکه بود. نه قایقی، نه آدمی.
فقط یه ساحل با شنهای سیاه و یه دریا، صاف، بیموج.
اون یکی گفت: تو بمون، من میرم پایین. یه چیزی اون ته هست که باید ببینی.
رفت.
و اون موند.
ده دقیقه، بیست دقیقه، یه ساعت،
برنگشت.
ترس شروع کرد به قل زدن. قلبش تند میزد.
بعد یه صدای عجیب از آب بلند شد. انگار یه آوای گلوگیر.
و بعد، سر اون یکی از آب اومد بالا.
اما چشمهاش،چشمهاش همون نبود. سیاهتر بودن. بیحالت.
با صدایی دورگه گفت:
دیدم،اون چیزی که تو همیشه ازش میترسیدی. تو نباید میاومدی اینجا.
و کشیدش تو آب.
جیغ زد، اما صداش تو گلوی خودش خفه شد.
آب دورش پیچید، سرد، سنگین، زنده.
و درست قبل از اینکه نفس آخرشو بکشه، چشم باز کرد و دید.
اون چیز،زیر آب،همون سایهی بچگی.
ولی اینبار، دیگه فقط یه تصویر نبود.
داشت با صد تا بازو، صد تا دهن، نگاهش میکرد.
و لبخند میزد.
فرداش قایق خالی روی آب پیدا شد.
نه اثری از اون بود، نه از اون یکی.
فقط یه رد مرطوب روی ماسهها، که تا وسط دریا کشیده شده بود.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: @bdhhd_44
از بچگی تو جاهای تنگ گیر میکرد.
یه بار تو کمد خونهی مادربزرگ، یه بار توی چالهی خشک آب، یه بار هم زیر میز فلزی آزمایشگاه وقتی برقا رفت.
هر بار، همون حس.
هوا کم، صدا دور، نور هیچ.
و خودش،تنها.
با قلبی که مثل درِ کوبیده شده به قفسهی سینهش میکوبید.
هر چی بزرگتر شد، فضا کوچیکتر شد.
نه به خاطر دیوارا، به خاطر ذهنش.
تا اینکه رسید به اون روز لعنتی.
برای کار باید میرفت بازدید یه بخش قدیمی توی یه بیمارستان متروکه.
همه خندیدن، گفتن:
تو که فقط قراره چند دقیقه تو یه راهروی زیرزمینی وایستی. نترس، فیلم ترسناک نیست که.
رفت.
از پلهها پایین رفت.
در پشت سرش خودبهخود بسته شد.
چراغقوه روشن. راهرو خالی.
سقف کوتاه. دیوارای سیمانی. بوی رطوبت و مرگ.
چند قدم جلو رفت، دنبال چیزی که باید ثبت میکرد.
یه صدا اومد. شبیه برخورد یه چیزی با زمین.
برگشت.
هیچکس نبود.
دوباره جلو رفت. چراغقوه چشمک زد.
خاموش شد.
تاریکی.
سکوت.
سقف پایینتر اومده بود؟ یا فقط تخیلش بود؟
نفس کشید، ولی انگار هوا قفل شده بود.
خواست برگرده، اما در نبود.
راهرو پیچیده بود. یا اون پیچیده بود.
شروع کرد دویدن.
دیوارا نزدیکتر شدن.
نفس، تندتر.
قدمهاش صدا نمیداد.
انگار راه نمیرفت، میلغزید توی یه لولهی بیانتها.
بعد صدای نفسکشیدن کسی دیگه اومد.
نه پشت سرش.
نه جلوش.
بلندتر. نزدیکتر.
انگار از درون دیوارا.
شروع کرد جیغ زدن، اما صداش برنگشت.
انگار بلعیده شد.
چند ساعت بعد، همکارا برگشتن.
در باز شد، راهرو روشن بود.
همه جا خالی.
فقط یه یادداشت روی زمین افتاده بود. با خطی تند و لرزون نوشته بود:
دیوارا حرکت میکنن. منو خوردن.
دیگه هیچوقت پیدا نشد.
ولی اگه نیمهشب بری پایین همون راهرو...
یه صدای ضعیف میشنوی.
نفس کشیدن.
خیلی آروم.
خیلی خفه.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/joinchat/2972320949C59f19f98ec
از بچگی از پرندهها میترسید.
نه به خاطر نوکشون، نه بالهاشون،
بیشتر بخاطر نگاهشون.
اون نگاه خالی و تیز، انگار چیزی رو میدیدن که بقیه نمیدیدن.
میگفتن:فقط یه گنجشکه، نترس.
ولی اون میگفت:این یکی داره منو میشناسه.
تو مدرسه وقتی کبوتر مینشست لب پنجره، یخ میزد.
وقتی کلاغ جیغ میکشید، دستاش میلرزید.
وقتی پر میزدن، صدای بالهاشون مثل خراش افتاد روی مغزش.
سالها گذشت، اما ترس، پیر نشد.
حتی وقتی بزرگ شد و تنها زندگی کرد، پنجرههاش همیشه بسته بودن.
پردهها کشیده.
و یه چاقوی کوچک همیشه زیر بالشش، «برای وقتی که یهروزی بیان.»
تا اینکه اون روز رسید.
صبح با صدای خرتخرت بیدار شد.
نه از بیرون.
از توی دیوار.
انگار یه چیزی نوک میزد به دیوار، پشت کمد.
گوش داد. صدا قطع شد.
ولی شب، برگشت.
اینبار پشت سقف.
هر شب، صدا بیشتر.
نوکزدن، خاروندن، پرپر زدن.
آخرش طاقت نیاورد.
سقف رو باز کرد.
یه گنجشک مرده افتاد پایین.
چشماش باز بودن.
و یه تکه کاغذ توی منقارش بود.
با دقت بازش کرد.
یه جمله روش نوشته بود:
«دیدمت.»
از اون شب به بعد، همه جا پرنده بود.
روی سیم برق، لب پنجره، حتی رو کابینت آشپزخونه.
فقط نگاش میکردن.
نمیخوندن.
نمیپریدن.
فقط ،نگاه میکردن.
چند شب بعد، همسایهها صدای جیغ شنیدن.
پلیس که رسید، خونه پر از پر پرنده بود.
ولی هیچ پرندهای نبود.
فقط یه جسد، نشسته روی مبل، با چشمای باز،
و دور تا دورش با ناخن روی دیوار خط خطی شده بود:
اونا هیچوقت نمیرن. چون من یادم نمیره.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: Unknown
هیچکس نفهمید چرا هنوز زندهست.
اونایی که از ماشین واژگونشده بیرون کشیدنش، گفتن:
هفت دقیقه زیر آب بود. هفت دقیقه، بیحرکت، با چشمهای باز.
ولی خودش میدونست چرا.
چون اون پایین، اون لحظه، زمان وایساده بود.
آب سرد بود، اما یه چیزی گرمتر از نفس، توی دلش چنگ زده بود.
یه حس آشنا،نه ترس، نه وحشت، یه چیز عمیقتر:
قبول شدن.
از همون روز، دیگه مثل قبل نبود،با کسی حرف نمیزد.
تا نیمهشب کنار وان حموم مینشست، به سطح آب زل میزد،گاهی لبخند میزد.
گاهی زمزمه میکرد:
زیر آب یه صدا هست. فقط وقتی نفس آخرت باشه، میشنویش.
اول گفتن شوکهست.
بعد گفتن روانیه.
آخرش تنهاش گذاشتن.
یه شب بارونی، برگشت لب دریاچه.
همون جایی که ماشینش افتاده بود.
آب، آروم بود.
صاف،مثل آینهای که منتظر بود چیزی برگرده.
قدم گذاشت توی آب،آروم، بیهیچ شتابی،انگار داشت برمیگشت خونه.
آب رسید به زانو،به کمر،به سینه.
نفس نگرفت،پلک نزد.
وقتی کامل فرو رفت،اون صدا برگشت.
نه مثل جیغ،نه مثل ناله.
یه صدای آشنا:
اینبار نرو، بمون،بالا نیا.
چشم باز کرد.
اون پایین، خودش ایستاده بود.اما تنها نبود.
اون بچهی بینفس،اون مادر خسته،اون پسر لال از ترس،همه ساکت، توی تاریکی ایستاده بودن،با چشمای باز.
با لبخندهای مرده،و اون، لبخند زد.
صبح، لباسهاش روی شن بود.
بدنش هیچوقت پیدا نشد.
ولی از اون روز، هرکی لب دریاچه میره،یه صدای حباب میشنوه،و یه زمزمهی خفه:
تو هم خستهای... مگه نه؟🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: @warm_ocean
هیچکس نفهمید که اون دیگه نیست.
نه چون مرده بود،چون کمکم داشت فراموش میشد.
روز اول، فقط اسمش از ذهنش پرید.
صبح از خواب پاشد، به گوشی نگاه کرد، پیامهای قدیمی رو بالا پایین کرد،اما انگار یه اسم محو شده بود.
یه فضای خالی وسط جملهها:
دوستت دارم، [ ].
برگرد، [ ].
روز دوم، چهرهش رفت.
سعی کرد بهش فکر کنه، ولی فقط یه چیز مبهم بود،
یه صورت بیجزئیات، مثل یه نقاشی ناقص.
چشمهاش؟ شاید قهوهای بودن. یا مشکی؟
لبهاش؟ صداش؟
هیچی.
اما،هر بار که فراموش میکرد، یه اتفاق کوچیک میافتاد.
یه لیوان میافتاد زمین.
یه عکس قدیمی میافتاد از کشو بیرون.
یه صدا توی خواب:
یادت نره منو،من هنوز اینجام.
شب سوم، دیگه مطمئن بود که داره تموم میشه.
آخرین پیامو پاک کرد،همهی عکسها رو هم.
نفسش راحت شد.
یه سبکی خاص، انگار از بند آزاد شده بود.
همون شب، بارون گرفت،شدید.
ساعت ۳ صبح، در زد.آروم،محکم،آشنا.
رفت سمت در،پشت چشماش میسوخت.نمیخواست باور کنه.
بازش کرد،هیچکس نبود.
فقط یه نامه، تا شده، افتاده بود کف زمین،بازش کرد.
خطی ناآشنا، ولی عمیق نوشته بود:وقتی کامل فراموشم کنی، کامل برمیگردم.
از اون شب به بعد، همهچی شروع کرد به برگشتن.
نه فقط خاطرهها،بلکه خود اون.
تو خوابش ظاهر میشد، پشت پنجره، تو آینه، تو صدای موزیکی که هیچوقت گوش نداده بود.
یه روز، وسط بازار، فکر کرد کسی صداش کرد.
برگشت،هیچکس نبود.
ولی از اون لحظه، انگار سایهای به پشتش چسبید.
یه حس عجیب،نه حضور، نه خاطره،یه نفس گرم پشت گردن.
دکترا گفتن "اضطراب مزمنه".
روانپزشک گفت "سندرم جداییه".
اما خودش میدونست،اون برمیگرده.
هر بار که یه بخش از ذهنش خاموش شه،
اون یکی روشنتر میشه.
یه شب، از خواب پرید.
اتاق تاریک بود.
اما یه نفر کنج دیوار نشسته بود.
نفس میکشید.
آروم.
از تو سایه گفت:
یادت رفت منو، ولی من هنوز صدات یادمه.
بعد صدای تقتق در اومد.
اما در بسته بود.
صدا از توی ذهنش بود.
صبح، پیداش نکردن.
فقط روی دیوار، با خط ناخن، این جمله بود:
اگه واقعاً میخوای کسی رو فراموش کنی،اول مطمئن شو که اونم میخواد فراموش شه.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: @x1781x
از بچگی با سیرک مشکل داشت.
همه بچهها میخندیدن، ذوق میکردن، اما اون،گوشه مینشست.
چشماشو میبست.
نفسشو حبس میکرد.
اولین بار، پنجساله بود.
دلقکه خم شد، روبهروش، یه گل بادکنکی گرفت جلوش.
ولی یهچیزی توی اون نگاهِ پشت گریم،
هیچجوره "بازی" نبود.
بعد اون روز، تا مدتها شبها خوابش نمیبرد.
تو خواب، همون دلقکه میومد.
نزدیک میشد،لبخند میزد،ولی دهنش تکون نمیخورد.
فقط یه جمله رو میشنید، تکراری، توی ذهنش:
تو هم میتونی بخندی،حتی وقتی مُردی.
بزرگتر که شد، همه مسخرهش میکردن.
میگفتن:دلقک؟ جدی؟ چه ترس خندهداری.
ولی اون میدونست قضیه چیه.
چند سال بعد، به اجبارِ دوستاش رفت یه خونهی تسخیر شده، برای سرگرمی.
اونجا، اتاقا تمِ ترس داشتن.
یه اتاق تاریک،پر از آینه.
و وسطش، یه دلقک نشسته بود.
بیحرکت،یه ماسک بزرگ،یه چهرهی خندون، با چشمای خالی.
میخواست بزنه بیرون،دستشو گذاشت رو در.
ولی در قفل بود،چراغا خاموش شدن.
یه صدای خفیف تو گوشش پیچید:
تو هنوزم منو یادت میاد،این یعنی وقتشه.
نفسش برید،برگشت.
اون دلقک، دیگه وسط اتاق نبود.
روی آینهها ردِ دستای رنگی افتاده بود.
تو تاریکی، فقط صداش بود:
همه میان اینجا که بترسن،ولی تو اومدی که منو دوباره ببینی،نه؟
شروع کرد دویدن، مشت زدن به دیوارا، جیغ زدن.
ولی چراغا خاموش موندن.
وقتی پیداش کردن، نشسته بود کف اتاق، بیحرکت.
دستش پر از رنگای گریم بود.
روی دیوار، با رنگ قرمز نوشته بود:
بالاخره یاد گرفتم بخندم.
و گوشهی لباش، با ناخن، یه لبخند عمیق کنده بود،تا گونه.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/cafe_jangali
اولش که بچه بود، فکر میکرد هر کسی که بخنده، میمونه.
هر کسی که کنارت دست میزنه، راه میره، حتی دعوات میکنه،مال خودته.
همیشگیه.
اما بعد یکی رفت،بعدی هم.
و بعدترش دیگه یاد گرفت هر بار کسی رو دوست داره، باید یه قبر کوچیک هم براش توی ذهنش بکنه.
یه جای خالی که وقتی رفت، تعجب نکنه.
با دوستاش میخندید، شوخی میکرد، اما یه چیزی تو چشماش نبود.
نه سردی،یه آمادهبودن غمانگیز.
انگار میدونست هر لحظه ممکنه دیگه نیان.
جواب ندن،ترکش کنن.
و از همه بدتر:
وقتی واقعاً کسی رو دوست داشت، ناخودآگاه شروع میکرد عقب کشیدن.
نه که نخواد،
بلکه نمیخواست بیشتر بهشون وابسته شه.
چون وابستگی، یعنی نقطهی ضعیف.
و اونا همیشه از اون نقطه میزنن.
یه شب، کنار پنجره نشسته بود.
تاریکی اتاقش با نور گوشی روشن میشد و خاموش.
یکی از دوستاش دیگه جواب نمیداد.
یهویی.
بیهیچ دلیل،نه دعوا،نه خداحافظی.
یه پیام نوشت:
من نمیخواستم اذیتت کنم، فقط یه ذره بیشتر از بقیه دوسِت داشتم.
دستش روی دکمهی «ارسال» موند.
نفرستاد.
گوشی رو خاموش کرد،نفس کشید.
اون شب، فهمید آخر این ترس، مرگه.
نه مرگ خودش،مرگِ همهچیز قبل از اینکه بمیره.
صبح، رو تخت نبود.
در اتاقش باز بود.
پنجره هم.
پایینِ ساختمون، یه سایهی کوچیک افتاده بود روی آسفالت خیس.
کنارش گوشی شکسته بود.
پیامی که نصفه مونده بود، هنوز تو پیشنویس بود:
وقتی یکی رو زیاد دوست داری، انگار داری آرومآروم دفنش میکنی. من فقط نمیخواستم بازم این کارو بکنم.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/joinchat/514262254C2c005aadb5
همیشه شب براش سخت بود.
حتی با چراغ خواب روشن، حتی با صدای موسیقی پسزمینه.
یهچیزی توی تاریکی بود که حس میکرد… منتظرشه،نه اینکه حتماً ببینش.
نه، فقط وقتی چراغا خاموش میشن، اون حس شروع میشه.
پوستش مورمور میکرد،نفس کشیدنش میلرزید.
انگار کسی داشت از پشت گردنش نگاهش میکرد،ولی هیچکس نبود.
وقتی خونهی قدیمی پدربزرگش رو بهش دادن،
تصمیم گرفت تنها زندگی کنه.
میخواست «عادی» شه،میخواست غلبه کنه.
شب اول،همهچی آروم بود.
یه لیوان چای، یه کتاب، صدای بارون.
ولی وقتی برق رفت،همهچی ایستاد.
سعی کرد آروم بمونه.
اما اون حس آشنا دوباره برگشت.
اون حس لعنتی که انگار یه چیزی، توی تاریکی، باهاش بیدار شده.
رفت سمت شمع،ولی کبریت پیدا نکرد،و تلفن؟ خاموش.
یه چیزی از بالای پلهها تق صدا داد.
ایستاد.
نفسش حبس شد.صدا دوباره تکرار شد.
آروم،سنگین.
قلبش کوبید.
شروع کرد بالا رفتن،هر پله رو آروم برداشت.
نور گوشی ضعیف بود،باتری کم.
رسید بالا،هیچی نبود.
فقط درِ یکی از اتاقا باز بود.
همون اتاقی که هیچوقت قفل نمیشد.
همون اتاقی که بچگیاش خواب دیده بود یه سایهی بلند اون تو وایساده.
نفسشو حبس کرد،وارد شد،هیچکس نبود.
اما پشت سرش، در بسته شد.
محکم.
نور گوشی رفت،تاریکی مطلق.
دست کشید دورش. دیوارا، سرد، خیس بودن.
بوی نم، بوی ترس، بوی خاطره.
یه صدای خیلی آروم، درست کنار گوشش:
تو منو ساختی،پس حالا تنها باهام بمون.
جیغ نزد،فقط نشست گوشهی اتاق،دستهاشو حلقه کرد دور پاهاش.
چشماشو بست.چون میدونست تا چشم باز کنه،دیگه هیچوقت،روشناییای در کار نیست.
صبح، پیداش نکردن.
فقط گوشیش رو کف اتاق دیدن.
رو صفحه، یه یادداشت بود:
تاریکی، خودم بودم،
تنهایی، فقط من نبود.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/Reyhooneh_0
اولش فقط صدا بود.
نه صدای موج، نه صدای باد.
یه چیز عمیقتر،یه صدای توی سرش،
که زمزمه میکرد:
تو مال خشکی نیستی
به دریا نزدیک نمیشد،نه برای شنا، نه تفریح.
ولی از وقتی اون نقاشی لعنتی رو پیدا کرد، خواباش عوض شد.
تو خواب، یه اقیانوس بود،
با آبایی که مثل جوهر تیره بودن
و یه نوری که از تهش بالا میاومد،
انگار یکی،زیر صدها متر،داشت براش چشمک میزد.
کمکم وسواس گرفت.
روی دیوار اتاقش نقشهی اقیانوسها رو کشید.
با خط قرمز یه نقطه رو دور گرفت.
جایی بیاسم، وسط هیچی.
گفت:اونجا صدام میزنه.
دوستاش مسخرهاش کردن،خانواده نگران شدن.
ولی اون فقط گفت:
من باید برم پایین. بالا بودن دروغه.
یه قایق کوچیک خرید،یه شب راه افتاد.
یه شب که آسمون صاف بود،و آب بیحرکت مثل یه آینهی سیاه.
وسط راه، عقربهی قطبنما ایستاد.
گوشی خاموش شد.
و بعد،صدای اون برگشت.
نه توی ذهنش،نه توی گوشش،از زیر قایق.
نزدیکی. فقط یه کم دیگه.
دستشو دراز کرد توی آبگآب سرد نبود،نه حتی خیس.
کشیده شد،نه با زور،با کشش.
مثل وقتی که خواب میبینی داری میری،
ولی نمیتونی مقاومت کنی.
پرید تو آب،ولی آب فرو نرفت.
افتاد توی یه سکوت کامل.نه نفس، نه تپش، نه نور.
فقط اون پایین،چشما باز شدن.
دهها،صدها،همه شبیه خودش.
با موهای معلق،پوستهای پریده،
و لبهایی که زمزمه میکردن:
بالا اونا زندگی میکنن،اینجا، ما بیداریم.
سعی کرد بالا بره،ولی بالا دیگه نبود.
فقط پایینتر،و پایینتر.
و اون صدا:
تو از دریا نمیترسی، نه،
تو خود دریایی بودی که داشتن فراموشت میکردن.
بعد از اون شب،قایقش خالی پیدا شد.
اما چند روز بعد،لب ساحل یه زن دیده شد.
خیس، ساکت،با چشمهایی که انگار هیچوقت پلک نمیزنن.
پرسیدن: اسمت چیه؟
لبخند زد.
و فقط گفت:
یادم نیست، اما بالا بودن، سخت بود.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/kisaniwo