یهشبایی تو زندگیِ آدمیزاد هست که بعد از ساعتها فکر و خیال، به خودش میاد و میبینه روحش، از اعماق وجود داره گریه میکنه، ولی از چشماش هیچ اشکی نمیاد
نمیشه توقع داشته باشی هرکاری دلت خواست بکنی باز رفیق بمونی ، آدم یجایی میبره ، ول میکنه میره، ادمه سنگ که نیست