چون امروز تولد بابامه ، دیروز تصمیم گرفتم کیک درست کنم که شب ببریم خونشون ، خوشمزه شده بود ولی چون خواستم وسطش کرم کاکائویی که خودم درست کردم بریزم ، بخاطر اینکه یه آیتم رو نداشتم اضاف نکردم و کرم و وسطش ریخته بودم منتهی نفوذ کرده بود به کف قالب و کمی چسبیده بود . بماند چقدر برای همون گریه کردم . متاسفانه صفر و صدیام .
اینجورم که اگه یه چیز خوب باشه انقد به دلم میشینه و ذوقشو و تعریفشو میکنم
یه چیزیم خراب شه انگار غم کل دنیا میاد صاف میشینه رو شونه من
و خب من دیگه پشیمون شدم
گفتم اینو نمیبرم
خلاصه با دوساعت اصرار سید شب رفتیم خونشون با کیک
به همین خاطرم با ماشین نرفتیمو و پیاده زدیم بیرون و یه گشتی هم تو محل زدیم
بماند که سردرد گرفتم از شلوغ بودن خیابون😖
رفتنی تو همین سر کوچهمون دیدم عه برای خانمام هست و هیشکی نبود تازه ۲ تا خانم رفته بودن
برگشتنی دیدیم چقد محل ما شلوغه .
بی خبر بودم که سر خیابونمونم برای خانما هم هیئت دارن و تو زیر زمینن
و هیئت سرکوچمونم ، نه تنها داخل پر بود بلکه کوچه رو هم فرش کرده بودن.
سیدخانم .
با نیسان بریم قم😁
خب باید بگم که رفتیم و تازه برگشتیم
نماز صبحم زدیم بر بدن و دیگه انشاءالله فقط خواب خواب خواب تا لنگ ظهر
از امروز که سحرخیز بودم🌞
نمازامو اول وقت خوندم بجز صبح📿
کارای خونه رو انجام دادم🧹
دو سری لباسشویی زدم🧺
پیادهروی رفتم و ورزش کردم🚶♀🧘♂
ناهار درست کردم🍛
درس خوندم📖
مکملامم به موقع خوردم💊
سیدخانم .
از امروز که سحرخیز بودم🌞 نمازامو اول وقت خوندم بجز صبح📿 کارای خونه رو انجام دادم🧹 دو سری لباسشویی ز
و در آخر کتابم خوندم📚
اسمش : بدن فراموش نمیکند .