سیدخانم .
این دست از کارها کارای روزمرهس باید انجام بشه . ولی خب گاهی اوقات اگه حالم خوب نباشه دست و دلم
این معجزه بعد از ازدواج اتفاق افتاد .
وگرنه یَک تنبلی بودم لنگه نداشتم .
سیدخانم .
05/05/05 برای من تاریخ واریز قسطمه
05/05/05 ؟
امروز شد بیستودو ماه که از اشتراک دائممون میگذره🫀💍
#ماهگرد
سیدخانم .
البته کوزت پارتی😃 به همراه قابلمهها قاشق و چنگال اجاق گاز و بقیه دوستان و آشنایان که در جمله نمیگن
الانم دارم میرم خونه خواهرم کوزت پارتی😃❤️🩹.
سیدخانم .
الانم دارم میرم خونه خواهرم کوزت پارتی😃❤️🩹.
بالاخره مفتکی که نمیشه
از وسیلههاش لازم داشتم برداشتم آوردم بر خودم😁
سیدخانم .
از یه سنی به بعد تراپی فقط خونه تمیز کردن🫠🫀
ساعت دوازدهه و من بخش عظیم کارامو انجام دادم😌✌️🏻
سیدخانم .
چند دقیقه بعد از این عکس فکر میکنید چه اتفاقی افتاد ؟
در حالت عادی
با فاصله کم
بشقاب افتاد از دستم
بشقاب هیچیش نشد
ولی این . . . (:❤️🩹
دیشب در یک تصمیم ناگهانی گفتیم بریم کربلا .
قرار بود کلا یک اتوبوس باشیم🚌
شب ساعت ۱ گذشته بود
کوله آماده کردم
همه چی فراهم کردم
و قضیه همون که میگه امیدوارم اتفاقی برات بیوفته از ذوقش نتونی شب بخوابی .
بعله خلاصه چش رو هم نذاشتم
صبح شد .
یهو دو دل شدیم🥲
زنگ زدیم به یکی از بچهها گف هنوز نرفتیم ما هم .
ساعت ۸ اعزام بود
ساعت ۱۰ بود نه خبری از اتوبوس بود
نه بقیه😤
هی میگفتن داریم میاییم ولی هیچ خبری نبود .
گفتم اینا اولش اینجورن اونجا اسیر میشیم .
بعد شلوغی رو هم دیدم تو عکس و فیلما
گفتم شاید چون بار اولمونه نتونیم مدیریت کنیم . به شخصه خودم ترسیدم .
گفتم اگه یه هفته ده روز پیش بود میرفتیم . ولی الان ...
یه دلیل دیگم داشتم...😅
انگار دل رفتن داشتیم ولی پای رفتن نه [ شاید برعکس . پاشو داشتیم و دلشو نه . خلاصه به هرحال ... ]
کلی باهم حرف زدیم سنجیدیم همهی شرایط و جوانب رو و گفتیم بمونه یه وقت دیگه ...
یکم بعد دیدیم انگار کلا کنسلی بوده .
و دیگه نمیخواستن فقط بچههای خودی رو ببرن
اعلام کردن تو کانال که ظرفیت هست زود ثبت نام کنید
اما بازم دلمون میخواست بریم❤️🩹
ساعت ۱۲ اینا بود هنوز ظرفیت بود و ایناهم معلوم نبود رفتنشون🥲
سیدخانم .
دیشب در یک تصمیم ناگهانی گفتیم بریم کربلا . قرار بود کلا یک اتوبوس باشیم🚌 شب ساعت ۱ گذشته بود کوله آ
اینم از نزدیکترین خاطرهی از اربعین😂❤️🩹