یادش بخیر
تهران که درس میخوندم
جمعه ها بعد از طلوع آفتاب کوله رو برمیداشتم، سوار مترو تجریش پیاده میشدم، بعد یه تاکسی به سمت پارک جمشیدیه، صبحونه پایین کوه و شروع کوهنوردی، ناهار هم سرقله کلکچال، عصر هم برمیگشتم.
قبل از اینکه برسیم به قله تو مسیر یه پیچی داره که خیلی نفس گیره، طوری که بعضی ها پشیمون میشن و برمیگردند، بعضی وقتها میخواستم به خاطر اون پیج بیخیال رسیدن به قله بشم اما وقتی لذت و شیرینی اون لحظه رسیدن رو یادم میومد،خودم رو هرجور شده میرسوندم و خودم رو از لذت رسیدن به قله محروم نمیکردم.
الان حس میکنم دقیقا تو همون پیچ نرسیده به قله هستیم که خیلی سخته، نفس گیره اما میدونی وقتی برسی همه اینا فراموش میشه، حالا این قله یه کوه بود، ببین قلهای که حضرت آقا میگن رو برسی اون یه چیز دیگه هست.
ان شاء الله 💚
داشتم میرفتم سرکار، سر راه به یه ادکلن فروشی سر زدم،بعد از پرس و جو در خصوص ادکلنی که میخواستم گفت خواهرم خانمم مثل شما چادری هست، سعی کنید همیشه تو جامعه باشید، بیایین بیرون، همه جا باشید، وسط صحبتهاش رفت سمت دیگهای از مغازهاش گفت من ارادت خاصی به شهدا دارم تابلویی که اشاره میکرد رو نگاه کردم دیدم پر از عکس شهداست، از شهید سید مجتبی علمدار تا شهدایی که تا حالا شاید اسمشون رو هم نشنیده باشیم، الحق مشتی کیف کردم.
این روزها خیلی چیزها ثابت شده که همه چی به تیپ و قیافه و شغل نیست.
حیف فرصت نشد از تابلوی قشنگش عکس بگیرم
#ادکلن_فروشی_تراز
#روزمرگی
و کاش چشم آن همه که تو را میدیدند، چشم های من بودند...
#شب_جمعه_است_هوایت_نکنم_میمیرم