eitaa logo
حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
88 دنبال‌کننده
850 عکس
256 ویدیو
39 فایل
#العزه_لله إِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَجِهادٌ یک حرهٔ حسنی‌ حضرتِ مادر (س)🌿 اینجا قلم، قلم‌خداست کلمات، کلمات‌خداست عکس‌خالقش خداست از لنز‌خدا ما کی باشیم؟! جز یه دل سوخته‌معلم با دغدغه‌های‌انقلابی🪴 حُرّهِ در بله : https://ble.ir/sin_hore
مشاهده در ایتا
دانلود
شهادتت مبارک آقا حامد 🥀
روایت اول از بدو بدو‌های نزدیک حرکت بگذریم اذان مغرب رسیدم مرز شلمچه سمت عراق با اینکه دیشب مرز رو زده بودن جمعیت کم نشده بود که هیچ، شلوغ‌تر از قبل شد، آخه نادون نمیدونی ما به سمت شهادت پرواز می‌کنیم اگه قرار باشه جونمون رو میدیم اما ثانیه‌ای این مسیر اربعین که زمینه سازی شکست شماست رو ترک کنیم، گذرنامه‌ها که مهر خوردن و نماز رو خوندم سراغ ماشین‌هایی نجف رفتم چون مسیر خروج رو تغییر داده بودن از آقایی به زبان عربی پرسیدم ماشین‌های نجف کجا هستند، گفت: مجانی یا کرایه گفتم فرقی نداره گفت: با رایگان برو فلان موکب، بنا به دلایلی کرایه‌ای رو به ماشین رایگان ترجیح دادم، یه آقایی میگفت نجف نجف پرسیدم چند؟ گفت ده دینار گفتم ماشین آماده حرکت هست چون باید زود نجف برسم گفت: آره حدود ده دقیقه راه رفتیم بنده خدا آب و دوغ می‌گرفت گفت ببر با خودت تو ماشین رسیدیم به ماشین دیدم بلههه ماشین خالی گفتم من بخوام منتظر بمونم خیلی دیرم میشه معذرت خواهی کردم و رفتم سراغ ماشین دیگه‌ای یه اتوبوس بود که همون ده دینار رو می‌گرفت دیدم چندتا صندلی بیشتر خالی نداره، سوار شدم حدود ربع تا بیست دقیقه طول کشید تا ماشین پر شد و ساعت ٨:٣٠ به وقت عراق حرکت کردیم به سمت نجف. ادامه دارد.... ١٤٤٨
💚 من روزی وسط صحن حسن سينه زنی خواهم کرد... ١٤٤٨
حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
روایت اول از بدو بدو‌های نزدیک حرکت بگذریم اذان مغرب رسیدم مرز شلمچه سمت عراق با اینکه دیشب مرز رو
روایت دوم راننده برای نماز و شام نزدیک یه موکبی که صاحبش سر جاده ایستاده بود و هله بزوار میگفت و برای شام دعوت می‌کرد و اینطور شد که اولین لقمه از دستای بهشتی خدام الحسين نصیبم شد و طبق معمول با چند وعده دوغ، اطراف موکب دور که زدم دیدم عکس امام شهید و حاج قاسم و ابومهدی و آیت الله سیستانی رو گذاشته، کنار موکب هم یه املاکی بامیه داغ داغ می‌داد، دنبال جایی میگشتم که کمی استراحت کنم که دیدم یه محدوده رو با نی نیزار برای استراحت خانم ها درست کرده رفتم نشستم چند دقیقه نگذشته بود که یه صدایی از پشت کولر میومد صاحب موکب بود که می‌گفت کولر روشن کردم بیایین جلو کولر خنک شید و این صدا رو فقط از پشت کولر شنیدم و دستی که خنکی باد کولر رو چک می‌کردم دیدم، موقعی که می‌خواستیم سوار ماشین بشیم یه نوجون با یه سینی پر از پرتقال های قاچ خورده و گلابی اومد پذیرایی کنه. بعد از چند دقیقه به سمت نجف حرکت کردیم بین مسیر راننده طوری چاله ها رو رد می‌کرد که کابین کولر صندلی جلوی ما رسما کنده شد و آویزون شد البته از حق نگذریم فقط دین موردش بد بود وگرنه بقیه رانندگیش خوب بود. ساعت ٣:٣٠يا ٤رسیدیم نجف، آدم انگار میرسه خونه باباش از پل حکیم شروع کردیم پیاده روی به سمت حرم، میانه از سوق الکبیر بودیم که یار رخ نشان داد اونجا بود که دل قاعده و قانون نمی‌شناسد ناخودآگاه دست بر سینه و اولین سلام... چون من همیشه هفتم يا هشتم صفر نجف بودم ولی اینبار با اینکه نهم صفر اومدم نجف برخلاف سال گذشته خلوت بود بعد از سلام رفتم سمت صحن حضرت زهرا که هم استراحت کنم هم نماز بخونم که خدام گفتند با کوله نمیشه وارد شد و این اولین شوک این سفر حساب شد گفت باید کوله ها بزارید امانات تو مسیر امانات که بودم جلوی کتابخونه‌ای که برای حرم بود موکت پهن کرده بودند اونجا نماز خوندم و کوله رو به امانت سپردم و وارد حرم شدم، خیلی دلم زیارت میخواست رفتم سمت ضریح دیدم خیلی شلوغ نیست راحت تو صف زیارت قرار گرفتم زوار از فرصت استفاده می‌کردند و شعارهای مثل مرگ بر آمریکا و اسرائیل، ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد، لبیک سید مجتبی، علی حيدر کرار خامنه‌ای نگه دار و.... می‌گفتند جمعیت هم جواب می‌داد کمتر از نیم ساعت نوبت به زیارت من شد اونقدری برام شبرين بود که هیچی نتونستم بگم فقط مثل کسی که تمام وجودش رو یخ زده باشه خودم رو به گرمای ضریح پدر رسوندم زیارت کوتاه بود اما شیرین بعد از زیارت رفتم تو صحن نماز زیارت به نیابت هرکس که می‌خواست اینجا باشه خوندم و بعد از یکم نشستن روبروی گنبد سمت صحن حضرت زهرا رفتم، جالبش این بود که طبقه پایین صحن حضرت زهرا شده بود شبستان حضرت رقیه و باز هم خلوتی صحن تو ذوق میزد یه جایی رو برای استراحت اتنخاب کردم گوشیم رو میخواستم بزنم به شارژ که ما شاء الله پریز های برق اونقدری بالا بودند که نردبون میخواست تا برسی بهشون واقعا این مورد رو اصلا درک نمی‌کنم که چرا باید اونقدر بلند باشند پریزهایی هم که تو کتابخونه‌ها بودند با سه راهی چندتا گوشی وصل بود خلاصه با هزار دردسر یه پریز مناسب پیدا کردم و گوشیم رو شارژ کردم و خودم رو به استراحت سپردم... ١٤٤٨
أذن مشایه يا علی 💚
با قلب گره خورده زیارت زیارت با مشت گره کرده شهادت شهادت عمود ٢٨٥
اگر در به در کوه بیابانم کنی عشق است ١٤٤٨
چای مشایه که نه، بگو شراب طهورا ١٤٤٨
گر حبیب تویی مشکلی ندارد عشق گر طبیب تویی درد هم دوا دارد حسین جانم ❤️ عمود 691 استراحت