حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
روایت سوم به خاطر باید زود حرکت میکردم یک روز در نجف به استراحت و البته رفتن تو صحن حضرت زهرا و تم
عکسهای امام شهید و حضرت آقا بیشتر از سالهای پیش تو موکبها و مسیر گذاشته شده، تو موکبی برای استراحت کوتاه نشسته بودم زوار رو که نگاه میکردم چشمم خورد به یه خانمی که عکس حضرت آقا رو میبوسید و چقدر شیرین هست این يواشکی عرض ارادت های دلی، بعد از استراحت برگشتم به مسیر سنگینی کوله ام واقعا اذیت میکرد اما گاهی بین عمود ها حس میکردم کولهای روی دوشم نیست انگار یکی کوله رو بلند کرده، از دور صدای نماهنگهایی که تو تجمعات پخش میشد رو شنیدم خودم رو به هيئت رسوندم و با اونا همراه شدم گاهی پاها یاری نمیکرد نیاز به دوپینگ داشت رفتن با همچین کاروانهایی حکم دوپينگ رو داره، یه خانم عراقی رو ولیچر بود عکس امام شهید که روی پرچم بود رو میبوسید و محکم به سمت قلبش فشار میآورد
عمود های آخر دیگه واقعا قدم مورچهای برمیداشتم سر راه آدرس موکب اصفهانی ها رو دیدم مسیر کج کردم به سمت موکب اما انگار قسمت چیز دیگه ای بود همین که وارد حسینیه شدیم متوجه شدم که موکب ایرانی نیست عکس یه جوونی روی دیوار نصب شده بود متوجه شدم که عکس شهید هست
بعد از نماز صبح تا عصر رو قرار شدعتو موکب بمونیم
قبل از اذان ظهر یه خانم ریزه میزه از اینور به اونور حسینیه میرفت فرصت شد خدا قوتی بهش بگم متوجه شدم که مادر شهید غيث هست میگه پسرم 19 سالش بود که برای دفاع از مرقد سیدمحمد شهید شد، بعد عکس دوم رو نشون داد گفت این پسر خواهر شوهرم هست که تو جنگ داعش شهید شد و عکس نفر سوم رو نشون داد که این خواهر زاده ام هست تازه داماد بود همش چند روز ازدواج کرده بود که داعش شهیدش کرد، همشون هم تو حشد الشعبی بودند، مادر شهید غيث ميگه خوشحالم پسرم شهید شد اما دوریش برام سخته خیلی... 💔
موقع ناهار که شد خانمی که غذا آورد تعریف میکرد که 12 نفر از ما شهید شدند، اینطور که تو یک قهوه خونه نشسته بودند و داعش انتحاری میزنه و همه باهم شهید میشن،عکس سه شهیدی که میفرستم به فاصلهٔ چند روز شهید میشن تعریف میکنه میگه ما به خاطر اینکه به امام حسین برسيم و به شهدامون برسيم اربعین تمرين و امتحان خوبی هست
#مشایه١٤٤٨
حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
عکسهای امام شهید و حضرت آقا بیشتر از سالهای پیش تو موکبها و مسیر گذاشته شده، تو موکبی برای استراح
خانم تعریف میکنه که شهادت امام شهید کمرمون رو شکوند چهل روز لباس مشکی پوشیدیم عزاداری کردیم، یه خانم دیگه از اهل ناصریه میگه ما موقعی که خبر شهادت امام رو شنیدیم نفهمیدیم چطوری خودمون رو به خيابان ها رسوندیم خیلی سخت بود شهادتش 💔
حسینیه امام خمینی رو آورده بود تو مسیر همین که پا روی زیلوها میزاری انگار واقعا رفته باشی بيت