خیال میکردیم حالا نهایتا ربع ساعت، بیست دقیقه این شلوغی شکسته میشه و حرکت میکنیم اما تا موقعی که گذرنامه از سمت عراق مهر بخوره نزدیک به 2 ساعت طول کشید، سمت راست این راهرو، گنبدی با چراغ سبز رنگ به چشم میخورد که بیشک برای آن جمعیت آشنا بود، هرکسی هم نمیشناخت یا کسی آنجا را معرفی میکرد یا خودشان میپرسیدند،
شلمچه...
جایی که بیشتر از همهی مناطق ها بوی مادر را میدهد
گوش دل بسپاری ذره ذرهٔ خاک این منطقه حرف برای گفتن دارد، هنوز هم صدای مناجات مردان روح الله در شب عملیات شنیده میشود. در طول مدتی که خود را همکلام خاک آنجا کرده بودم نوحهای در ذهنم خوانده میشد،
آخرشِ قشنگه
وقتی که حسین با مادرش میاد قشنگه
ذهنم سرشار از حس و کلمات بود اما شرایط اجازه نوشتن نمیداد و فقط تکرار آنها در ذهنم نصیبم شدهبود.
شلمچه نمادی هست برای جهانیان که تا وقتی محور خدا باشد و امام جامعه مجری دستورات خدا باشد، علاوه بر اینکه عزاداری و راه اباعبدالله مُعرف یک جامعه میشود شود، زیارت کربلایی که حسرت آن بر جان گذشتگان نقش بسته بود، حال هفتگی و شاید روزانه این مسیر خالی از زائر نمیشود.
واین از برکت امام روح الله بود.
تازه محفل انس با خاک و شهدا گرم شده بود که زمزمههای ذکر گونهخانمی منو به میان این شلوغی برگرداند. بندگان خدا از صبح تو مسیر بودن از شیراز میومدن ، دائم در حال ذکر گفتن بود و روح مرا جلا میداد، گاهی قرآن میخوند، گاهی صلوات خاصه، مشخص بود که اهل دل است، طرفِ دیگه بچهها از گرما و شلوغی و ایستادن زیاد شروع کردن گریه کردن و مادرانی که تمام مِهرشان را در کلام و آغوش قرار دادن تا فرزندشون کمی آرام بگیره، اینجا از عشق تعریف دیگری میشود این را لحظهای فهمیدم که پیرزنی قد خمیده با ردپای گذر زمان و تجربه بر صورت،چنان مشتاقانه مسیر را تحمل میکرد که رجز میخواند برای هرکسی که از دم از عشق میزند. در این میان گاهی،کسی با صدای حیدری، به نیت ائمه صلوات میفرستاد و پشت بند آن جمعیت یکصدا صلوات بلندتر، این کار در اون 2 ساعت چندبار تکرار.
خلاصه
گذرنامهها که مُهر خوردند، رفتیم کنار همسفران، حضور زدیم و نشستن همانا و تحلیل رفتن بدن همانا، هر طرف که چشم میخورد خانم یا آقا و حتی بچه از خستگی اون دو ساعت یه طرف را مخصوص خود کرد بود و استراحت جانانه میکرد، در حال تماشای این عشق بودم که صدایی به گوش رسید که میگفت الی الحبیب حرکت، رفتیم تا سوار ماشین های عراقی بشیم، مجدد منتظر موندیم قرعه به اسم ما بیفته تا سوار بشیم، سوار شدیم سریع حرکت کردیم به اولین استراحتگاه که رسیدیم راننده برای نماز ایستاد....
ادامه دارد....
شهید محمد باقر صدر
اینکه بقالی باشم در شهر شیراز زیر سایه حکومت امام خمینی، برایم دوست داشتنی تر است از اینکه مرجعیت داشته باشم زیر سایه حکومت صدام.
❀─────「✿」─────❀
آزاده باش مانند مادر (س) 🌱
https://eitaa.com/hore_246
نماز صبح رو خوندیم و سریع حرکت کردیم به سمت کاظمین
خداروشکر هوا خوب بود، مسئول اتوبوس ما یک آقای نکونامی هست که در حج و زیارت کار میکرد، ماشاء الله اطلاعات عمومی عالی، از هر جا رد میشدیم اتفاقات منطقه رو توضیح میداد،مثل اینکه، چرا مدائن، مدائن شد، در زمان صدام لعین شرایط زیارت ها چطور بود و یه سری نکات جهت منظم ماندن سفر، از خستگی زیاد مسیر به خواب گذشت، چنان خسته بودیم که سرعت زیاد ماشین، سروصداها و.... خواب ناز را تهدید نمیکرد،
ساعت یازده صبح رسیدیم کاظمین.
چقدر کاظمین بوی مشهد میدهد، چندسالی میشه که کاظمین نیومده بودم از بازار رد شدیم رسیدیم باب القبله حرم،قرار شد همگی رأس ساعت دو باب القبله حرم باشیم، رفتم سمت بازرسی، قبلا گوشی اجازه نمیدادن اما مثل اینکه اینبار اجازه میدن، وارد حرم شدیم، خیلی شلوغ نبود اما خلوت هم نبود.
همین که وارد شدیم حرم، از آخرین باری که اومده بودم خیلی تغییر کرده بود، به جماعت نماز ظهر نرسیده بودم به همی خاطر سریع نماز رو خوندم تا با خیال راحت برم زیارت، رفتم سمت ضریح، راحت زیارت کردم، یکی از زائران امام موسی کاظم (ع) رو با عنوان دکتر عراق خطاب میکرد، دیده بودم که گاهی از ماشینها پشت نویس کرده باشن امانه موسی بن جعفر، ارادتشون و اعتمادتشون رو دوست داشتم، کمی تو شبستان داخل حرم نشستم، نماز زیارت خوندم، پشت سرم یه مسجدی بود که حالت طاق مانند بود، این سبک از مساجد رد خیلی دوست دارم، خواستم بیشتر در مورد مسجد بدونم انا زمان اجازه نداد، سریع یه چرخی تو مسجد زدم و رفتم بیرون سلام آخر رو دادیم و مثل همیشه به امید برگشته، خداحافظی کامل نکردم و.....
ادامه دارد
نزدیک غروب رسیدیم سامرا
خونه امام زمان، مانند بچهای که بعد از مدتها گم شدن به خانه رسیده باشد یک نفس راحت، حس آرامش بهت دست میده.
از بازرسیها که رد شدیم، آشپزخانه حرم شام میداد
سریع شام خوردیم، رفتیم نماز، بعد از نماز وسایل رو تو سرداب امام زمان گذشتیم و بعد از استراحت با خیال راحت به زیارت رفتیم.
اول رفتیم سرداب امام زمان، حس غریبی بود، اونجا هم فقط مناجات حاج مهدی رو میطلبه، حاجی شروع کرد :
سلام اولسون منبع برکاته....
اینجا سر پایین است از شرمندگی، از بهونه برای کار نکردن، از دلیل غایب بودن امام، دل میخواد عهد ببنده اما عقل نهیب میزنه کدوم از عهدهای قبلی رو عمل کردی که اینبار با پررویی دوباره عهد میبندی، اما دل کار خود را میکند، وسط نزاع دل و عقل، یک دفعه سرداب شلوغ میشود، کاروان لبنانی ها اومده بودن، جا را به لبنانی ها دادم و رفتم سمت ضریح، نسبتا خلوت بود راحت میشد زیارت کرد و نزدیک ضریح زیارت نامه خوند، داخل ضریح رو نگاه میکنم، مزار حکیمه خاتون، امام هادی(ع) امام حسن عسکری (ع)، نجمه خاتون مادر امام زمان، به مزار ایشون بیشتر دقت میکنم یک تاجی رو مزار ایشون هست برام جالب بود، حاجت ها رو دونه دونه میسپارم به خانم نجمه خاتون ایشون وساطتت کنن، بعد از زیارت نامه دیگه وقت آماده شدن برای نماز صبح و رفتن از سامرا، وسایل رو جمع میکنیم، نماز صبح رو میخونیم و میریم سمت نجف....
نزدیک نماز ظهر رسیدیم نجف، خونه بابا علی
هوا چنان بد شد که انگار وسط طوفان خاک بودیم، تو هوای گرم مجبور به استفاده از ماسک شدیم، حدود ربع ساعت پیاده رفتیم تا رسیدیم به حرم
قرار مدار های ساعت و مکان برگشت رو گذشتیم و رفتیم داخل، میخواستیم مستقیم بریم زیارت چون تا نماز، زمان داشتیم، اما صف زیارت رو که ديديم گفتیم تا نماز استراحت کنیم بعد زیارت بریم، تو صحن حضرت زهرا (س) استراحت کردیم برای من اونجا حکم خونه حضرت زهرا رو داره هربار که اونجا استراحت میکنم حس میکنم سرم رو پاهای خانم هست، نماز رو خوندیم، اما صف زیارت شلوغ تر از قبل شده بود و زمان هم نداشتیم،به زیارت از پشت پنجره فولاد زیارت کردیم دعا خوندیم و سریع برگشتیم به سمت کربلا....
نزدیک نماز مغرب شب جمعه رسیدیم کربلا
تو سامرا که بودیم دلم خیلی شوربای حرم رو میخواستم بهخاطر کم بودن زمان نشد صبحانه رو تو آشپزخونه حرم بخوریم، میدونی گفتم نکنه امام راضی نیست ازم، آخه من به نشانه ها خیلی اعتقاد دارم، چون تو این دنیا هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست، اما مثل اينکه امام میخواست، شوربا رو از دست جدشون بگیرم، همین که رسیدیم کربلا سمت باب القبله، شوربا دادن و باز من شرمنده شدم، شوربا رو که خوردیم، رفتم سمت حرم، تا قبل از اینکه چشمات به گنبد و مناره ها و اون پرچم قرمز لبیک یا حسین نخوره انگار چیزی رو گم کردی مثل بچه کوچیک ها قد بلند میکنم، چپ و راست میکنم که ببینم گنبد رو اما نمیشه، از یه مسیری رد میشیم تا برسیم به حرم، دل عضو عجیبی هست، قبل از اینکه چشم سر ببیند چشم دل میبیند، دل یهو شروع میکند به تند تند زدن یه حس آرامش و بی قراری شیرینی رو حس میکنی، چشم سر را که میچرخانی میبینی بله، حرم یار رخ نشان داده،ولی نمیشه از شلوغی جمعیت هم چشم برداشت به طرز عجیبی شلوغ بود، عرفه کربلا بودم اما تا حالا اینطوری شلوغ ندیده بود، همون شلوغی باعث شد از زیارت نا امید بشم،میخواستیم بریم خیمه گاه که ديديم خیمه گاه رو بستن، خادم میگفت از ساعت دو، خیمه گاه پر شده، برگشتیم سمت شارع السدرة به زگرهیه جاي کوچیک پیدا کردیم که فقط نماز بخونیم، سریع نماز خوندیم قرار بود برم دوست عراقيم رو ببینم به همین خاطر راه رو کج کردیم سمت شارع الشهدا که سمت خونه دوستم هست، سوار ماشین شدیم چون نای یک قدم راه رفتن هم نداشتیم، رسیدیم خونشون، واقعا محبتی که به من داشتن رو هیچ جوره نمیشه جبران کرد، دوست مشترکمون هم اونجا بود، سلام و علیک کردیم یکم نشستم بعد خواستم برم که اصرار کرد شب رو باید برگردی پیشمون، قبلش داشتم میگفتم خدایا شب رو کجا استراحت کنم که برای عرفه جون داشته باشم که خدا برامون جورش کرد با دوست مشترکمون شب جمعه رفتیم حرم اما اینقدر شلوغ بود که در حد یک ساعت تونستیم بمونیم یه دعا خوندیم و برگشتیم،
ساعت نُه، از خواب بیدار شدیم تا صبحانه بخوریم و بفهمیم کجاییم شد ساعت ده، آماده شدیم که بریم برای دعای عرفه، یازده از خونه زدیم بیرون، هوا ناجوانمردانه گرم بود، از شارع الشهدا رفتیم سمت حرم که دوستم گفت همین جا سمت راست حرم بشینیم بهتره، زیرانداز پهن کردیم و نشستیم، دعای عرفه رو باید خودمون میخوندیم که با عراقی ها متوجه نمیشدیم، مراسم ایرانی ها هم نزدیک غروب شروع میشد که به زمان ما نمیخوره، من گفتم عرفه فقط حاج مهدی میتونه حق مطلب رو ادا کنه از قبل برای دوتا از دوستام صوت دعای عرفه که حاجی میخونه رو بارگذاری (دانلود) کردم، هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به خوندن دعا، من ترک زبان نیستم، اما حاج مهدی چنان در دعا و روضه با زبان ترکی بال میگیره که ناچاری باهاش پرواز کنی، به معنای واقعی جونم تو روضه حاج مهدی داشت میرفت، شرایط هم برای گریه از ته دل هم مناسب نبود، این وسط خادم های کوچیک و بزرگ بین مردم آب پخش میکردند، دعا رو که تموم کردیم رفتیم سراغ بقیه اعمال، سمت راستم پیرمردی بود که رو به قبله ایستاده و روضه به زبان عربی گذاشته بود و بلندگوی تلفن همراهش رو به گوش چسبونده بود گریه میکرد، تو همون ردیف آقایی تو قنوت نمازش گریه میکرد، چند کوچه اون طرف تر پیرزنی با عبا و تنور نون میپخت، موکب ها هم به راه بود، پیرمردی سبد پر از آب رو گرفته بود و میگفت سبیل ابوعلی، ای قربان این ابوعلی که دنیا را مجنون خود کرده، داشتیم میرفتیم سمت بین الحرمین که بریم سمت حرم آقا ابوالفضل که ديديم سمت مضيف حرم نذری میدن ماهم تو صف ایستادیم و کیک خرمای حرم نصیبمون شد، الحمدلله، کربلا هنوز شلوغ بود و اصلا زمان برای زیارت نداشتیم یه سلام به امام حسین و آقا ابوالفضل رضایت دادیم، ساعت به پنج نزدیک شد و باید به سمت ماشین حرکت میکردیم،ولی حسرت زیارت به دلم موند از هر ورودی که رد میشدم بوی حرم رو که حس میکردم، قلبم این جسم رو جای تنگی میدونست که دوست داشت بزنه بیرون، سمت باب القبله که رفتم به زور دل را راضی کردم که باید برگردیم، هر چند لحظه هی برمیگشتم و گنبد رو میدیدم، خانمی قبلا بهم گفته بود موقع خداحافظی سوره حمد رو نصفه بخون تا دوباره برگردی و من با شوق اینکار رو میکردم،در حقیقت جسم را برگرداندم، قلب که ماند
به قول عراقی یا ابوعلی العودة ان شاء الله...
از وقتی حرکت میکنم به سمت مرز که برم سمت کربلا
اون نگرانیها، دغدغه، ناراحتی، مشکلات، که بوی دنیا رو دارند رو به طرز عجیبی فراموش میکنم، نه اینکه من بهشون فکر نمیکنم، نه، انگار روحم اینجا زورش قوی میشه و اونا رو میزاره تو یه صندوقچه ته انباری ذهنت، و انگار که سالها سالها مونده و خاک خورده،اما همین که از حرم کربلا دور بشی، همون صندوقچه، خاک روش گرفته میشه، باز میشه و تو ایوان مغزت قرار میگیرند.
#اندر_احوالات_یک_تبعیدی
با این اطلاعاتی که ایران از اسقاطیل به دست آورده باید از این به بعد منتظر وعده صادق ١٠ باشیم، این عملیات اطلاعاتی ارزشش از هفت (٧)وعده صادق بیشتر بود... 😁💪✌️
بعد از فتح خرمشهر، به خاطر از دست دادن نخبگان زیادی نگرانی بر برخی فرماندهان غلبه میکند، اما شهید حسن باقری قلهای دیگر را نشان می دهد و میگوید:
((نباید در آرزوی گذشته ماند. بلکه باید با نگاه به آینده حرکت کرد... همه ما خواهیم رفت،وقتی موفقيم که بعد از ما افرادی توانمندتر بیایند، جنگ را اداره کنند. دشمن دست از سر ما بر نخواهد داشت... همه ما موظیم امروز کار کنیم، تا آیندگان در حسرت این روزهای ما نمانند))
یبار که توفیق دیدار سردار سلامی رو
داشتم ، دائم آیت الکرسی برای سلامتی ایشون میخوندم، سردار باقری رو هم هر وقت از دور میدیدم، شهید حسن باقری رو می دیدم و این جمله که شهید حسن باقری رو که میگفت جنگ، جنگ اراده هاست در ذهنم تکرار میشد، از دیدنشون در لباس سبز پاسداری ذوق میکردم،ذوق بچگانه مانند فرزندی که پدر را قهرمان خود میدانست و برای سلامتیشون دعا و آیه ها میخوندم،شما به آرزوتون رسیدین هنيئأ لکم، خوش به حالتون که خدا خریدار شما شد، در نگاه خانم حضرت زهرا بودید، اما سفارش ما روسیاهان رو هم بکنید 💔