eitaa logo
حُــــــــرّهِ |☫🖤
79 دنبال‌کننده
620 عکس
203 ویدیو
10 فایل
#العزه_لله إِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَجِهادٌ یک حرهٔ حسنی‌ حضرتِ مادر (س)🌿 اینجا قلم، قلم‌خداست کلمات، کلمات‌خداست عکس‌خالقش خداست از لنز‌خدا ما کی باشیم؟! جز یه دل سوخته‌معلم گرافیک‌با دغدغه‌های‌انقلابی🪴 حُرّهِ در بله : https://ble.ir/sin_hore
مشاهده در ایتا
دانلود
نزدیک غروب رسیدیم سامرا خونه امام زمان، مانند بچه‌ای که بعد از مدت‌ها گم شدن به خانه رسیده باشد یک نفس راحت، حس آرامش بهت دست میده. از بازرسی‌ها که رد شدیم، آشپزخانه حرم شام می‌داد سریع شام خوردیم، رفتیم نماز، بعد از نماز وسایل رو تو سرداب امام زمان گذشتیم و بعد از استراحت با خیال راحت به زیارت رفتیم. اول رفتیم سرداب امام زمان، حس غریبی بود، اونجا هم فقط مناجات حاج مهدی رو میطلبه، حاجی شروع کرد : سلام اولسون منبع برکاته.... اینجا سر پایین است از شرمندگی، از بهونه برای کار نکردن، از دلیل غایب بودن امام، دل میخواد عهد ببنده اما عقل نهیب میزنه کدوم از عهدهای قبلی رو عمل کردی که اینبار با پررویی دوباره عهد می‌بندی، اما دل کار خود را می‌کند، وسط نزاع دل و عقل، یک دفعه سرداب شلوغ می‌شود، کاروان لبنانی ها اومده بودن، جا را به لبنانی ها دادم و رفتم سمت ضریح، نسبتا خلوت بود راحت می‌شد زیارت کرد و نزدیک ضریح زیارت نامه خوند، داخل ضریح رو نگاه میکنم، مزار حکیمه خاتون، امام هادی(ع) امام حسن عسکری (ع)، نجمه خاتون مادر امام زمان، به مزار ایشون بیشتر دقت می‌کنم یک تاجی رو مزار ایشون هست برام جالب بود، حاجت ها رو دونه دونه می‌سپارم به خانم نجمه خاتون ایشون وساطتت کنن، بعد از زیارت نامه دیگه وقت آماده شدن برای نماز صبح و رفتن از سامرا، وسایل رو جمع می‌کنیم، نماز صبح رو می‌خونیم و می‌ریم سمت نجف....
نزدیک نماز ظهر رسیدیم نجف، خونه بابا علی هوا چنان بد شد که انگار وسط طوفان خاک بودیم، تو هوای گرم مجبور به استفاده از ماسک شدیم، حدود ربع ساعت پیاده رفتیم تا رسیدیم به حرم قرار مدار های ساعت و مکان برگشت رو گذشتیم و رفتیم داخل، می‌خواستیم مستقیم بریم زیارت چون تا نماز، زمان داشتیم، اما صف زیارت رو که ديديم گفتیم تا نماز استراحت کنیم بعد زیارت بریم، تو صحن حضرت زهرا (س) استراحت کردیم برای من اونجا حکم خونه حضرت زهرا رو داره هربار که اونجا استراحت میکنم حس میکنم سرم رو پاهای خانم هست، نماز رو خوندیم، اما صف زیارت شلوغ تر از قبل شده بود و زمان هم نداشتیم،به زیارت از پشت پنجره فولاد زیارت کردیم دعا خوندیم و سریع برگشتیم به سمت کربلا....
نزدیک نماز مغرب  شب جمعه رسیدیم کربلا تو سامرا که بودیم دلم خیلی شوربای حرم رو میخواستم به‌خاطر کم بودن زمان نشد صبحانه رو تو آشپزخونه حرم بخوریم، میدونی گفتم نکنه امام راضی نیست ازم، آخه من به نشانه ها خیلی اعتقاد دارم، چون تو این دنیا هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست، اما مثل اينکه امام میخواست، شوربا رو از دست جدشون بگیرم، همین که رسیدیم کربلا سمت باب القبله، شوربا دادن و باز من شرمنده شدم، شوربا رو که خوردیم، رفتم سمت حرم، تا قبل از اینکه چشمات به گنبد و مناره ها و اون پرچم قرمز لبیک یا حسین نخوره انگار چیزی رو گم کردی مثل بچه کوچیک ها قد بلند می‌کنم، چپ و راست می‌کنم که ببینم گنبد رو اما نمیشه، از یه مسیری رد میشیم تا برسیم به حرم، دل عضو عجیبی هست، قبل از اینکه چشم سر ببیند چشم دل می‌بیند، دل یهو شروع می‌کند به تند تند زدن یه حس آرامش و بی قراری شیرینی رو حس می‌کنی، چشم سر را که می‌چرخانی میبینی بله، حرم یار رخ نشان داده،ولی نمیشه از شلوغی جمعیت هم چشم برداشت به طرز عجیبی شلوغ بود، عرفه کربلا بودم اما تا حالا اینطوری شلوغ ندیده بود، همون شلوغی باعث شد از زیارت نا امید بشم،می‌خواستیم بریم خیمه گاه که ديديم خیمه گاه رو بستن، خادم میگفت از ساعت دو، خیمه گاه پر شده، برگشتیم سمت شارع السدرة به زگرهیه جاي کوچیک پیدا کردیم که فقط نماز بخونیم، سریع نماز خوندیم قرار بود برم دوست عراقيم رو ببینم به همین خاطر راه رو کج کردیم سمت شارع الشهدا که سمت خونه دوستم هست، سوار ماشین شدیم چون نای یک قدم راه رفتن هم نداشتیم، رسیدیم خونشون، واقعا محبتی که به من داشتن رو هیچ جوره نمیشه جبران کرد، دوست مشترکمون هم اونجا بود، سلام و علیک کردیم یکم نشستم بعد خواستم برم که اصرار کرد شب رو باید برگردی پیشمون، قبلش داشتم میگفتم خدایا شب رو کجا استراحت کنم که برای عرفه جون داشته باشم که خدا برامون جورش کرد با دوست مشترکمون شب جمعه رفتیم حرم اما اینقدر شلوغ بود که در حد یک ساعت تونستیم بمونیم یه دعا خوندیم و برگشتیم،
ساعت نُه، از خواب بیدار شدیم تا صبحانه بخوریم و بفهمیم کجاییم شد ساعت ده، آماده شدیم که بریم برای دعای عرفه، یازده از خونه زدیم بیرون، هوا ناجوانمردانه گرم بود، از شارع الشهدا رفتیم سمت حرم که دوستم گفت همین جا سمت راست حرم بشینیم بهتره، زیرانداز پهن کردیم و نشستیم، دعای عرفه رو باید خودمون میخوندیم که با عراقی ها متوجه نمی‌شدیم، مراسم ایرانی ها هم نزدیک غروب شروع می‌شد که به زمان ما نمیخوره، من گفتم عرفه فقط حاج مهدی میتونه حق مطلب رو ادا کنه از قبل برای دوتا از دوستام صوت دعای عرفه که حاجی میخونه رو بارگذاری (دانلود) کردم، هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به خوندن دعا، من ترک زبان نیستم، اما حاج مهدی چنان در دعا و روضه با زبان ترکی بال میگیره که ناچاری باهاش پرواز کنی، به معنای واقعی جونم تو روضه حاج مهدی داشت می‌رفت، شرایط هم برای گریه از ته دل هم مناسب نبود، این وسط خادم های کوچیک و بزرگ بین مردم آب پخش می‌کردند، دعا رو که تموم کردیم رفتیم سراغ بقیه اعمال، سمت راستم پیرمردی بود که رو به قبله ایستاده و روضه به زبان عربی گذاشته بود و بلندگوی تلفن همراهش رو به گوش چسبونده بود گریه می‌کرد، تو همون ردیف آقایی تو قنوت نمازش گریه می‌کرد، چند کوچه اون طرف تر پیرزنی با عبا و تنور نون می‌پخت، موکب ها هم به راه بود، پیرمردی سبد پر از آب رو گرفته بود و می‌گفت سبیل ابوعلی، ای قربان این ابوعلی که دنیا را مجنون خود کرده، داشتیم می‌رفتیم سمت بین الحرمین که بریم سمت حرم آقا ابوالفضل که ديديم سمت مضيف حرم نذری میدن ماهم تو صف ایستادیم و کیک خرمای حرم نصیبمون شد، الحمدلله، کربلا هنوز شلوغ بود و اصلا زمان برای زیارت نداشتیم یه سلام به امام حسین و آقا ابوالفضل رضایت دادیم، ساعت به پنج نزدیک شد و باید به سمت ماشین حرکت می‌کردیم،ولی حسرت زیارت به دلم موند از هر ورودی که رد می‌شدم بوی حرم رو که حس می‌کردم، قلبم این جسم رو جای تنگی میدونست که دوست داشت بزنه بیرون، سمت باب القبله که رفتم به زور دل را راضی کردم که باید برگردیم، هر چند لحظه هی برمیگشتم و گنبد رو می‌دیدم، خانمی قبلا بهم گفته بود موقع خداحافظی سوره حمد رو نصفه بخون تا دوباره برگردی و من با شوق اینکار رو می‌کردم،در حقیقت جسم را برگرداندم، قلب که ماند به قول عراقی یا ابوعلی العودة ان شاء الله...
از وقتی حرکت می‌کنم به سمت مرز که برم سمت کربلا اون نگرانی‌ها، دغدغه، ناراحتی، مشکلات، که بوی دنیا رو دارند رو به طرز عجیبی فراموش میکنم، نه اینکه من بهشون فکر نمی‌کنم، نه، انگار روحم اینجا زورش قوی میشه و اونا رو میزاره تو یه صندوقچه ته انباری ذهنت، و انگار که سالها سالها مونده و خاک خورده،اما همین که از حرم کربلا دور بشی، همون صندوقچه، خاک روش گرفته میشه، باز میشه و تو ایوان مغزت قرار می‌گیرند.
با این اطلاعاتی که ایران از اسقاطیل به دست آورده باید از این به بعد منتظر وعده صادق ١٠ باشیم، این عملیات اطلاعاتی ارزشش از هفت (٧)وعده صادق بیشتر بود... 😁💪✌️
بعد از فتح خرمشهر، به خاطر از دست دادن نخبگان زیادی نگرانی بر برخی فرماندهان غلبه می‌کند، اما شهید حسن باقری قله‌ای دیگر را نشان می دهد و می‌گوید: ((نباید در آرزوی گذشته ماند. بلکه باید با نگاه به آینده حرکت کرد... همه ما خواهیم رفت،وقتی موفقيم که بعد از ما افرادی توانمندتر بیایند، جنگ را اداره کنند. دشمن دست از سر ما بر نخواهد داشت... همه ما موظیم امروز کار کنیم، تا آیندگان در حسرت این روزهای ما نمانند))
یبار که توفیق دیدار سردار سلامی رو داشتم ، دائم آیت الکرسی برای سلامتی ایشون می‌خوندم، سردار باقری رو هم هر وقت از دور میدیدم، شهید حسن باقری رو می دیدم و این جمله که شهید حسن باقری رو که می‌گفت جنگ، جنگ اراده هاست در ذهنم تکرار می‌شد، از دیدنشون در لباس سبز پاسداری ذوق می‌کردم،ذوق بچگانه مانند فرزندی که پدر را قهرمان خود می‌دانست و برای سلامتیشون دعا و آیه ها می‌خوندم،شما به آرزوتون رسیدین هنيئأ لکم، خوش به حالتون که خدا خریدار شما شد، در نگاه خانم حضرت زهرا بودید، اما سفارش ما روسیاهان رو هم بکنید 💔
خیبر خیبر یا صهیون...
وقتی اسم سردار حاجی زاده میومد یاد حاج قاسم می افتادم، یاد مظلومیت و رگ گردنی که برای ملت گذاشتن میفتم هنيئأ لك... سلام ما را به حاجی برسون
ـ﷽ـ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ.
هدایت شده از جنبش قلم
🔖 ما ملت امام حسینیم؛ ما ملت شهادتیم 📍مردم این دیار با واژه‌ی شهادت غریبه نیستند، دعای روز وشب آنان عاقبت به خیری هست و چه عاقبت بخیری بالاتر از شهادت، امروز مردم بار دیگر نشان دادند که در بزنگاه‌های زمان، قرار را بر فرار ترجیح می‌دهند و پر شور تر از همیشه در میدان حاضر می‌شوند، در گرمایی بالاتر از ٥٠ درجه تجمعی را شاهد بودم که از کوچک تا بزرگ آن کفن پوش بودند، از هر قشری و تیپی به میدان آمده بودند با سربند، پرچم، آقایی را دیدم که با دست علامت پیروزی رو نشان می‌داد، کوچکترها، اسباب بازی را در خانه گذاشته و مشت های گره کرده خود را به میدان آوردند، و به خناسان زمان نشان دادند که جسم‌ها می‌روند اما اندیشه باقی می‌ماند و سلاح که همان الله اکبر است از دست این ملت گرفته نمی‌شود، زخم خوردیم اما هر زخمی به تن قهرمان زینت است و تقدیر خداوند است که پایان این غده سرطانی به دستان ماست. ان شاء الله. 🆔 @jonbesheghalam