مثل اینکه تازگی ها دیده شده پفک موتوری رو به عنوان یک خوراکی خوشمزه و جذاب در عراق همراه با فلفل تند و بشقاب سرو میکنند.
ما هرچه داریم ز دولت موسی بن جعفر است.
عمود 285 استراحت موکب امام رضا (ع)
بسم الله النور
شنبه ١١ مرداد
ساعت 4:30 بود که رسیدم مرز
این سفر از لحظهای که شروع شد
تجربهٔ جدیدی میشد در یکی از صفحات زندگیم
اولین تجربه تنها رفتن به اربعین
راستش رو بخوای کمی اضطراب داشتم
اما بخش عظیمی از آرامشم رو مدیون این اعتقادم بودم که امام حسین هوای زائراش رو داره،
همین اعتقاد باعث شد من راحتترین سفر اربعین رو تجربه کنم.
مرز که رسیدم اونقدری شلوغ نبود که کسی اذیت بشه، خلوت هم نبود، از سمت ایران موکب ها شربت و آب میدادند مثل اینکه هنوز کامل مستقر نشدن، در عرض نیم ساعت با حسب طی مسافت بین گیت های ایران و عراق، گذرنامه مهر خروج و ورود خورد، و تا حدودی نفس راحتی کشیدم که امسال هم خودم رو بین این همه عاشق جا دادم تا شاید به آبروی این عشاق این رو سیاه هم به چشم مادر بیاید. سمت عراق موکب ها تا حدودی فعال بودن، چایی، غذا، آبمیوه، دوغ و.... من در مقابل دو چیز مقاومتم شکسته میشه یکی دوغ یکی عصیر لیمو عمانی، واسه همین هرجا این دوتا رو میدیم بی تردید خودم رو محروم نمیکردم 🤭
واقعا هیچ چیز در جهان نمیتونه این صحنه های زیبا رو رقم زد، در روزهای عادی از بزرگ تا کوچیک در اون گرما، خنکی خونش رو ترجیح میداد، اما این عشق اباعبدالله هست که جهان را بیابان گرد کرده است، قطعا بهشت هم بیابانی دارد که نامش طریق الحسین است.
وقتی بچه ایی با معصومیت کامل یا مردی که محاسنش را در پای عشق به امام حسین سفید کرده است، چیزی تعارف میکند محال است بتوانی دستش را رد کنی.
از میان گذرگاه عشاق رد میشم و به سمت ماشین هایی که سمت نجف میرن حرکت میکنم، در سریع ترین حالت ممکن ماشین گیرم اومد و به سمت نجف حرکت کردم.
بریم نجف ❤️
#روایت_مشایه
پیرمردی را دیدم که با دو عصا لنگ لنگان مشایه را با پای دل میرود.
خدایا ما را مجنون ترین مجانين حسینت کن
#روایت_مشایه
تو مسیر به نجف اول تجربهی این سفر سر اصول رانندگی کردن راننده عراقی بود تا حالا تجربه نکرده بودم که اینبار قسمت شد، مدام هم نوحه و هو المولا حاج مهدی تو ذهنم پخش میشد، مخصوصا اونجا که میگه خونه بابامِ نجف...
کاش میشد این نوحه رو تزریق کرد، نه با هندزفری گوش بدی.
راننده برای نماز یک استراحتگاه ایستاد ولی برای شام یه موکب جلومون رو گرفت گفت باید بیایین شام بخورید، دورتر از همه که ایستادم، چند نفر جوون سر جاده با بیرق بزرگ سبز رنگ ایستاده بودن و ماشین ها رو برای شام نگه میداشتند، نه دنبال دیده شدن بودن نه دنبال قرار گرفتن در کادر دوربین این دنیا، اینان همونایی هستند که در کادر دوربین خدا قرار میگیرند، کاش دوربین خدا ما رو لایق بدونه و ما را ثبت کنه.
بعد شام حرکت کردیم و ساعت 12 شب رسیدیم نجف، پیش مقبره سید حکیم پیاده شدیم، به رسم هرساله گفتم میرم صحن حضرت زهرا(س) اما داداش اینا زودتر از من رسیده بودن گفتن بریم حوزه علمیه آیت الله سیستانی، شنیده بودم صفای دیگری داره اونجا، بعد که تماس گرفتم گفت نشد بریم اونجا چون یه آقایی جلوشون رو گرفت گفت حتما باید بیایین خونهٔ من، صاحب خونه با ماشین خودش اونا رو برده بود خونش، آدرس رو فرستادن و سوار تُک تُک نجفی شدم آخه با کربلا فرق دارند، ٣دینار دادم و رسیدم خونهٔ که بعدأ متوجه شدم بهش میگن ابوعباس، خانم خونه با خوشرویی تمام از زوار پذیرایی میکرد تا نماز مغرب موندم خونه ابو عباس خواستم برم ام عباس گفت اصلا نمیزارم بری باید شام بخوری بعد، یه جوری باهات صحبت میکنن که راهی جز قبول کردن نداری، موقعی خداحافظی ازم قول گرفت هر وقت اومدم نجف برم خونشون، از خونه ابوعباس تا حرم امام علی (ع) ذره ای مسافت بود تا جایی رو پیاده رفتم از یه جا بعد میخواستم آدرس بپرسم که درست اومدم یا نه که آقایی مسن، سوار ماشین دوکابین بود رایگان تا حرم میبرد چون بهم گفته بود از اونجایی که میخوای بری حرم دوره واست بیا من میرم حرم سر راه هم چندتا خانم رو سوار کردیم و ما رو سمت حرم برد، اینجا هرکس باذ هرچیزی دارد خودش را به صفوف خدام زوار الحسين میرسونه، فقط به خاطر امام حسین (ع)ای قربان این عشق، از شارع الرسول که گنبد به چشمم خورد چنان لبخندی زدم که لحظه ای فراموش کردم که الان ایام اربعین هست ولی من هروقت چشمم به گنبد میخوره ناخودآگاه لبخند میزنم از اینکه مولا نوکر خانه زاد خودش رو قابل دونست برای پابوسی، از سمت باب شیخ طبرسی دارد صحن حضرت زهرا شدم و از اونجا دارد صحن شدم هم زمان نداشتم هم واقعا با اون شلوغی نمیشه اون زیارتی که به دل بشینه رو انجام داد به همین خاطر به زیارت از دور از پشت پنجره فولاد رضایت دادم و نماز زیارت خوندم و حرکت کردم سمت مشایه، سوار سه چرخ ها شدم نفری ١ دینار تا عمود ١ میبردند، بلاخره جان به مسیری که در آن میتواند راحت نفس بکشد رسید، رسیدن دل به دلدار بماند برای لحظه ای که چشم به دو گنبد طلایی جنت الحرمین مشرف شود ...
#روایت_مشایه