حُــــــــرّهِ |☫🖤
انگشتر و تسبیحم قرار بود فقط زائر مکه و مدینه باشند، اما آنها میدانند که دل صاحبشون مجنون کیست! بع
انگشتری که دیگر نیست... ❤️🩹
یعنی میشه پیدا بشه
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذان مغرب به افق مشایه
#روایت_مشایه
الان عمود ٨٨٤یه موکب خوب که چه عرض کنم هتل پیدا کردم، حیف که خیلی زود هست از اونور هم موکب حسينا ٩٠٩ هست بعد از نماز مغرب مراسم داره حاج میثم☹️
نمیدونم موکب حسينا هم چطوره
جا هست نیست
از یه طرفی مردم هنوز تو پیاده روی هستن دوست ندارم از این حال و هوا به این زودی بیام بیرون و برم تو موکب
دغدغههای یک اربعينی
#روایت_مشایه
بله برنامه شب مانی در موکب حسينا لغو و فقط برای مراسم میرم چون هنوز قسمت خواهران آماده نشده
#روایت_مشایه
حُــــــــرّهِ |☫🖤
، کم کم نزدیک اذان میشه برنامه ریخته بودم که نماز صبح موکب امام رضا باشم خودم رو رسوندم به موکب، واق
دوساعت قبل از نماز مغرب از موکب زدم بیرون راستش هوا هنوز گرم بود هر چندتا عمود استراحت میکردم تا موقعی که وقت نماز شد، دیدم دارند جماعت میبندن منم خودم رو جا دادم، نماز که تمام شد آقایی اومد گفت میخواییم شام بدیم، جوجه کباب بمونید، خوشمزه هست، سفره رو کشید، این وسط دنبال اسم موکب بودم که دیدم نوشته موکب امام حسن مجتبی علیه السلام، ای جانم عشق میکنم وقتی اسمشه رو میبینم، غذا که آورد دیدم کوبیده هست منم در اونجایی که خیلی خوش غذا هستم، غذا رو دادم به کناریم و برای تبرکی یکم از ترشی که تو بشقاب بود رو خوردم، کوله بر دوش به مسیر برگشتم برای اینکه ناهار و شام نخورده بودم به هیچ شربتی نه نمیگفتم مخصوصا دوغ، در بین مسیر دختری صدام زد و خودش رو بهم رسوند گفت تنهایی گفتم آره گفت چندتا عمود رو باهم بریم تنهایی خیلی بده گفتم باشه از شیراز اومده بود با هم کاروانیاش چندتا عمود جلوتر قرار گذاشته بودند دختر خوش برخوردی بود زود صمیمی شد فهمیدم از اهوازم دستم رو محکم گرفت و فشار داد که وای من خوزستانی ها رو خیلی دوست دارم وسط صحبت بودیم که به محل قرار رسید خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم نمیدونم عمود چندم بودم ایستادم برای استراحت موکب هم یه تلویزیون بزرگ گذاشته از مداح های مختلف تونه تصویری پخش میکرد از ایران طاهری پخش میکرد، روبروی تلویزیون هم بازار کباب ترک حسابی داغ شده بود، خانمی بهم. گفت برو کباب بخور تو دلم گفتم بنده خدا نمیدونه من سلطان بد غذاها هستم، تشکر کردم و گفتم نمیخورم بعد گفت وایفای هم داره اسمش یا حسین هشت رایگان وصل شو، وصل شدم اما کو آنتن، بیخیال نت رایگان شدم چندتا فیلم گرفتم، سرم رو که چرخوندم دیدم همون عمودی هست که برچم کشورهای مختلف رو نصب کرده بودن ازش عکس گرفتم برای ثبت در خاطره آخه من خیلی آدم خاطره بازی هستم،حرکت کردم چندتا عمود جلوتر چایخانه امام رضا علیه السلام بود، شربت میداد خادم میگفت یکی بخور دوتا ببر، یکی برداشتم که گفت عجله نکن آروم بخور خدا میدونه چطوری خوردم که اونطوری گفت آخه من خیلی عادی شربت رو خوردم بعد گفت بیا دومی رو هم بخور نوش جونت، شربت را به رگ زدیم و حرکت کردیم، تو حال و هوای خودم بودم که شنیدم خادمی میگفت بفرما شعریه (غذایی که ماکارونی رو با آب و شکر دم میکنند و موقع پذیرایی کردن مقداری دارچین میریزن روش خیلی خوشمزه هست) یه کاسه گرفتم دیدم چقدر چسبید بهم دوباره برگشتم یه کاسه دیگه گرفتم، سه تا زائر اومدن گفتن این چی هست براشون توضیح دادم تا حالا نخورده بودن، عمود هفتصد و خوردهای بودم که نیاز به استراحت داشتم موکب برادران لبنانی رو دیدم و اونجا چند دقیقهای نشستم و یکم بعدش حرکت کردم عمود ٨٠٠ یکم اینور و اونورتر موکب صاحب الزمان بود غذا قورمه سبزی میداد منم شادی کنان برداشتم و بر جان زدم سریع حرکت کردم نزدیک عمود ٨٣٥ دیدم پرچم آمریکا و اسقاطیل رو زمین هست...
#روایت_مشایه