به یکدیگر نگاه کردند ،
غرور اجازه نمیداد نزدیک شوند ،
پس از هم دور شدند ،
و این شروعِ تمام شدنِ صمیمیتشان بود.
- پونه مقیمی🌱
تا آیِنه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آیِنه هم جز تو کسی نیست .
- هوشنگ ابتهاج
٬خَلْوَت
برای پاییز امسال، اون نیمهشبی رو براتون آرزو میکنم که شیشهی ماشین بخار کرده، قهوهی داغ داره دستاتونو گرم میکنه و کنار کسی که دوسش دارید توی بلندترین نقطهی شهر نشستید؛
یهو از اعماق وجودش میگه:
«میدونی چقدر کُلِ این شهر رو گشتم تا تو رو برای کُل زندگیم پیدا کنم؟!»
@sin_mousavi
Jordan Critz4_5782674071036628295.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
به تو می اندیشم، تویی که
از رگ گردن به من نزدیک تری :)♥️
@sin_mousavi
٬خَلْوَت
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم :)
@sin_mousavi
همه در حال جنگیدنیم. نبردی که نمیدانیم تهش چه میشود. نبردی که جنسش برای هر کس فرق میکند، و همینطور نتیجهاش. دلم برای خودمان میسوزد. بیشتر از همه برای او که دارد با خودش میجنگد.
@sin_mousavi
گاهی قوی ترین آدم ها هنگام صبح
همان هایی هستند که تمام شب را گریه کرده اند!
شب بخیر .
@sin_mousavi