علقمه موج شد، عکسِ قمرش ریخت بههم ؛
دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت بههم ؛
تا که از گیسویِ او لختۀ خون ریخت به مَشک ؛
گیسویِ دخترکِ منتظرش، ریخت بههم ؛
تیر را با سرِ زانوش کشید از چشمش
حیف از آن چشم، که مژگانِ ترش ریخت بههم ؛
خواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش کرد ؛
او که افتاد زمین، دور و برش ریخت بههم ؛
قبل از آنی که بـرادر بـرسد بالینش
پدرش از نجف آمد، پدرش ریخت بههم ؛
به سرش بود بیاید به سرش امبنـین
عوضش فاطمه آمد به سرش ریخت بههم ؛
کِتفها را که تکان داد، حسیـن افتاد و
دست بگذاشت به رویِ کمرش، ریخت بههم ؛
خواست تـا خیمه رساند، بغلش کـرد، ولی ؛
مـادرش گفت به خیمه نبرش، ریخت بههم ؛
نه فقط ضرب عمود آمد و ابرو وا شد
خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت بههم ؛
تیر بود و تبر و دِشنه، ولی مادر دید
نیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت بههم ؛
بـه سرِ نیزه ز پهلو سرش آویزان بود
آه بـا سنگ زدند و گذرش ریخت بههم : ( (
- اندکی شعر بخوان حالت اگر بهتر نشد ؛
در طبابت حکم ابطالِ مرا صادر کن ؛
با یاد تو می خوابم ؛ در خواب تو را بینم ،
از خواب چو برخیزم ؛ اول تو به یاد آیی ؛ ³¹³
آن علمدار رشیدی که غم از دل می برد
حال با قامت یک طفل برابر شده است💔..